ترس از برادر ایرانی، شاید در کنار ترس از سوسک سیاه بالدار، مرگ بر اثر جنگ هستهای و خورشت بادنجان از اصلی ترین ترسهای زندگی من بوده باشد. این ترس انقدر بر زندگی من سایه افنکده است که حتی اگر یک خانمی به قول امروزی ها شاه داف باشند اما یک برادر بزرگ داشته باشند، من نه تنها ذره ای از دافییت ایشان را نمیبینم بلکه ایشان در خاطر بنده با همان سیبیل کلفت برادرشان ثبت میشوند. البته برادر کوچک هم چندان بهتر نیست. اگر برادر بزرگ را به مثابه یکی از این سگهای بزرگ بگیریم، برادر کوچک از این سگهای کوچک است که اگر چه در نگاه اول ملوس در نظر میآید، اما حتما اهل فن دیدهاند که این سگهای ملوس هم گاهی قاطی میکنند و واقواق کنان دنبال آدم میدوند و در یک پرش عرفانی دندانهای تیزشان را در برخی از نواحی حساس آدم فرو میکنند.
این مقدمه را گفتم که حالا داستان اصلی را تعریف کنم. روزی یکی از دوستان آهسته و پیوسته آمد پیش ما و گفت “غلام برات یک دوفی پیدا کردم ملس. راست کار خودته”. ما که میدانستیم طرف چندان سر اینکه اشتباها با زیدشان یک سری کارها کردیم دل خوشی از ما ندارد شستمان خبر دار شد حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است. پرس وجو کنان آمار گرفتیم حالا دختره چه کاره است. دوستمان گفتند “ ابرو کمند،موها بلند، کمر باریک، لب قیطونی. تازه تحصیل کرده ام هست، دانشگاه آزاد اسلامی، واحد چهار تپه پروش شتر مرغ میخونه”. ما که آب از لب و لوچمان جاری شده بود، به پاس شدن در آمار قناعت نکردیم و برای گرفتن نمرهی آ در باب اخوی سرکارخانم هم اقدام به پرس و جو فرمودیم. دوستمان با نیشی که تا بنا گوش باز شده بود فرموند ” غلامی من تورو میشناسم دیگه، میدونم چی میخوای، طرف فقط یک خواهر داره یه سال از خودش کوچیکتره”. ما هم ته دلمان گفتیم ای ولله، خودش هم نشد خواهرش هست. البته همین جا به خواننده عزیز حالی کنم که ما خدا و پیغمبر حالیمان است، میدانیم نمیشود دو تا خواهر را با هم گرفت و در فکرهایمان هم به این نکته توجه میکردیم. بگذریم، هرچند ته دلمان راضی نشده بود که این دوستمان نیتش خیرست و نگران بودیم بلایی بر سرمان بیاید اما از سر بیکاری گفتیم جهنم، میرویم ببینیم چه کار میکنیم.
شماره خانم را از دوستمان گرفتیم، یک میسد مشتی انداختیم که خدایی نکرده اگر خانم سر جلسه ای چیزی هستند موجبات مزاحمت نشویم و منتظر ایستادیم تا جلسه خانم تمام شود. از شانس خوب ما، انتظار ما به پنج دقیقه هم نرسید و موبایل ما زنگ زنان اعلام فرمودند مرحله اول ماموریت به پایان رسیده است. گوشی را برداشتیم یک ، یک ربع و نیم ساعتی صحبت کردیم و قراری گذاشتیم در یکی از این رستوران های بالای شهر که قیافه اش غلط انداز است و قیمتشان مناسب جیب دانشجویی ما. داشتیم خداحافظی میفرمودیم که سر کار خانم گفتند “ عَسیسَم اکشالی دایه من خواهل کوچمولومم بیارم؟ خیلی حوصلش سر میره تو خونه تهنایی”. ما هم که از خدامون بود گفتیم، “نه حتما خواستین بقیه فامیلم بیارید، خوشحال میشیم.”
روز قرار، اول رفتیم پیش این بیژن خالی بند یکی از این لباسهایش که خاله اش از فشن شوهای پاریس یا به قول خودش پغی میخره را قرض گرفتیم، بعدش هم رفتیم از ممد ترقه سویچ پیکانش که همین تازگی پشتش یک دانه کولر گازی الجی انداخته را گرفتیم و آسه آسه یواش یواش رفتیم به سمت قرار. به دلیل گرمی هوا تصمیم فرمودیم و رفتیم نشستیم داخل رستوران و یک دانه پیامک هم شهید کردیم تا به سرکار خانم از مکان خود خبر دهیم والبته به این نصیحت عرفانی “ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی” هم عمل کرده باشیم. یک چند دقیقه ای نشستیم تا حضرت تشریف فرما شدند. چه قیافهای، چه هیکلی، تعریفاتی که ازشون کرده بودند حتی یک ملیاردم زیبایی ایشون را هم نمایان نمیکرد، عینهو ملکه زیبایی روسستان. از جای خویش بلند شدیم، هرچند میخواستیم همانجا یک ماچ مشتی بکنیم خانم را اما، خوب محترمانه منتظر شدیم دستشان را دراز کردند و دست دادیم. یک چند سال نوری که از گرفتن دستان نرم خانم گذشت و ذهن ما از حالت اسکرین سیور به حالت معمولی برگشت متوجه شدیم خانم خانمها تنها تشریف فرما شدند، در باب مکان خواهرشان سوال کردیم. فرمودند” ملوسی گفت یکم تنهایی حف بزنید، من این ورا یه چرخی میزنم میام.” ما هم از خدا خواسته نشستیم و مرحله دوم عملیات را شروع کردیم.
مشغول انجام عملیات بودیم که دیدیم سرکار خانم دارند داد میزنند ملوسی، ملوسی بیا ما اینجاییم. ما چشمانمان داشت دور تا دور رستوران را به دنبال فرشته شماره دو جستجو میکرد که دیدیم سرکار خانم صدایمان میکنند و میفرمایند “خواهل خوانوممه، زیفا”. چشمتان روز بد ببیند ولی این زیبا خانم رو نبیند که هنوز هم بعد از گذشت چندماه از آن واقعه و سپری کردن بیشتر آن در کلینیک روانی هنوز هم گاهی کابوسش را میبینم. یک شلوار شیش جیب،یک مانتویی که معلوم نبود لباس سرباز خونست یا مانتو. هیکلشون یک چیزی که به رستم و اسفندیار و سام و نریمان با هم میگفت زکی. وای یک ابروهایی داشت به زخامت طول اتوبان تهران-کرج. سیبیل، از سیبیل چه جوری بگم بهتون، خدا رحمت کنه ناصردین شاه رو. ما همین طوری دهنمون باز مونده بود که دیدیم یک صدایی به کلفتی صدایی خدابیامرز آقامون داره میگه “هوووو عوضی مادر فلان دست دراز کردم”. ما هم که موندیم چی کار کنیم دستمون رو دراز کردیم، انقدر محکم دست داد که فکر کنیم چهار عدد از انشگشتان دست راست ما همان جا برای همیشه از کار افتاد.
راستش مغز ما در آن لحظه دچار تناقض شدیدی شده بود و به هر راهی که میرفت نمیفهمید، چه طور ممکن است خواهر همچین فرشتهای چنین دیو سیاهی باشد. حتما خدایی نکرده زبانم لال مادر بچهها در دوران جوانی یک اشتباهی کرده است و اشتباها شبی در خانه همسایه … شرمنده تهمت نزنیم به زن مردم. ما در این حالت هنگ مانده بودیم و هیچ نمیدانستیم چه کار کنیم که عملیات شکست خورده را از شکست قطعی نجات دهیم. زنگ بزنیم داش اوباما هواپیماهایش را بفرستد و گودزیلا را از عرصه حیات حذف کند یا بگوییم مرحوم صدام با تانک هایش بیاید و از روی این سیاه چاله رد شود. راستش حتی حاضر بودیم برای حذف این موجود شیطانی به بمب اتمی هم متوسل شویم اما متاسفانه به خاطر آوردیم چند وقت پیش یکی ازین روزنامه هایی که هر روز خبر ازدواج گلزار با آدمهای متفاوت را میدهد یک مطلبی نوشته بود که سوسکها از جنگ اتمی جان سالم به درمیبرند.
بعد از اندکی اندیشیدن به این نتیجه رسیدیم که منطق زور در این کِیس خاص به هیچ وجه جواب نمیدهد و هیچ یک از سلاحهای ساخت بشر قابلیت حذف این موجود را ندارد. با توجه به اینکه از رنگ سبز موهایش به نظر میآمد این موجود توانایی فتوسنتز دارد و برای تولید مثل هم به سان یک تک سلولی از وسط به دو نصف میشود و یک زیبا یک و یک زیبای دو پدید میآید به این نتیجه رسیدیم تحریم اقتصادی حتی از حمله نظامی هم بیهوده تر است. در نتیجه تنها راه برای حل مشکل را مذاکره یافتیم.
با توجه به اینکه ما تا آن لحظه با غولهای مذاکره نکرده بودیم و بعد از شک وارده هم چندان باور نداشتیم که هنوز زبانمان توانایی سخن وری داشته باشد تصمیم گرفتیم اول کمی جهت تمرین و کسب انرژی با خواهر زیبا خانم که بعد از دیدن زیبا خانم اسمشان را هم فراموش کرده بودیم صحبت کنیم. دهان شیرین سخنمان را باز کردیم و فرمودیم “ خوب خوشگل خانوما دیگه چه خبرها” که دیدیم باز از دهان دیو سیاه صدا در آمد “ زیبا هستم من” . ما که یک مقدار هم از خودشیفتگی زیبا خانم به جوش آمده بودیم “ فرمودیم بعله، خیلی خیلی … داشتم با خواهرتون حرف می زدم البته “. این حرف همان بود و فرو شدن چنگال در چشم چپمان همان. صدای فریادمان تا آسمان هفتم بلند شده بود اما متاسفانه گوش شیطان کر صدای فحش های زیبا خانم که متاسفانه مناسب مکانهای عمومی نیست از فریاد ما هم بلند تر بود. “ هی مرتیکه فلان فلان سه نقطه ی چهار نقطه، تو چیز خوردی به خواهر من میگی خوشگل خانم، عوضی مادر فلان، دهنت رو ببند و الخ …”
نمیدانم، مسئول رستوران که میگفت برای چند دقیقهای بیهوش شده بودیم. ما که چشم باز کردیم خودمان را خون آلود نقش برزمین مشاهده فرمودیم.اندکی به همان حال ماندیم تا جرئت قیام دز خویشتن یافتیم و برخواستیم. اطراف را با احتیاط نگاه کردیم و وقتی نشانی از زیبا خانم یافت نشد از جای برخواستیم. خدارا صد مرتبه شکر فرمودیم که هنوز زندهایم، یک نماز آیات همان جا به جا آوردیم که بیشک اگر این زیبا خانم از زلزله هشت ریشتری بیشتر نبود کمتر هم نبود. وقتی آهسته و پیوسته مسیر رستوران تا ماشین را طی میکردیم هر قدم فحشی نثار بخت و اقبال بی خود خودمان میفرمودیم و اندکی هم با خواهر و مادر این دوستمان که مارا به این روز انداخته بود در دل بحثهای عاشقانه انجام میدادیم.همان زمان که به ماشین رسیدیم و آمدیم درب ماشین را باز کنیم با خود تصمیم کبری گرفتیم که دیگر دنبال این زنان، جماعت نرویم که خیری در آنها اگر هست شرشان به مراتب بیشتر است. از آن روز بود که ما هم به جامعه بزرگ دگرباشان ایرانی که گویا بنابر گزارش رسمی جمعیتشان نزدیک به صفر است پیوستیم.
————————————————————-
پی نوشت یک: میدانم سال نوری واحد زمان نیست تذکر ندهید
پی نوشت دو : این داستان واقعی نیست و بنابر خیال پردازی های نویسنده ساخته شده است و نویسنده قویاً هرگونه شباهت احتمالی به داستان زندگی هر کس دیگری را تکذیب میکند.
پی نوشت سه: این داستان سیاسی هم نیست، به هیچ جنبشی از جمله جنبش سبز، قهوه ای ، نارنجی، ارغوانی و صورتی هیچ توهینی نمیکند. ( در راستای اینکه برخی نوشتهی قبلی را توهین به شهدای جنبش و چند ملیون ایرانی یافته اند)

