شنبه ۲ مرداد ۱۳۸۹

داستان یک دخترباز- زیبا خانم

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : داستان

خواندن این نوشته به افراد زیر هجده سال توصیه نمی‌شود

ترس از برادر ایرانی، شاید در کنار ترس از سوسک سیاه بالدار، مرگ بر اثر جنگ هسته‌ای و خورشت بادنجان از اصلی ترین ترس‌های زندگی من بوده باشد. این ترس انقدر بر زندگی من سایه افنکده است که حتی اگر یک خانمی به قول امروزی ها شاه داف باشند اما یک برادر بزرگ داشته باشند، من نه تنها ذره ای از دافییت ایشان را نمی‌بینم بلکه ایشان در خاطر بنده با همان سیبیل کلفت برادرشان ثبت می‌شوند. البته برادر کوچک هم چندان بهتر نیست. اگر برادر بزرگ را به مثابه یکی از این سگهای بزرگ بگیریم، برادر کوچک از این سگهای کوچک است که اگر چه در نگاه اول ملوس در نظر می‌آید، اما حتما اهل فن دیده‌اند که این سگهای ملوس هم گاهی قاطی می‌کنند و واق‌واق کنان دنبال آدم می‌دوند و در یک پرش عرفانی دندانهای تیزشان را در برخی از نواحی حساس آدم فرو می‌کنند.

این مقدمه را گفتم که حالا داستان اصلی را تعریف کنم. روزی یکی از دوستان آهسته و پیوسته آمد پیش ما و گفت “غلام برات یک دوفی پیدا کردم ملس. راست کار خودته”. ما که می‌دانستیم طرف چندان سر اینکه اشتباها با زیدشان یک سری کارها کردیم دل خوشی از ما ندارد شستمان خبر دار شد حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است. پرس وجو کنان آمار گرفتیم حالا دختره چه کاره است. دوستمان گفتند “ ابرو کمند،موها بلند، کمر باریک، لب قیطونی. تازه تحصیل کرده ام هست، دانشگاه آزاد اسلامی، واحد چهار تپه پروش شتر مرغ می‌خونه”. ما که آب از لب و لوچمان جاری شده بود، به پاس شدن در آمار قناعت نکردیم و برای گرفتن نمره‌ی آ در باب  اخوی سرکارخانم هم اقدام به پرس و جو فرمودیم. دوستمان با نیشی که تا بنا گوش باز شده بود فرموند ” غلامی من تورو میشناسم دیگه، میدونم چی می‌خوای، طرف فقط یک خواهر داره یه سال از خودش کوچیکتره”. ما هم ته دلمان گفتیم ای ولله، خودش هم نشد خواهرش هست. البته همین جا به خواننده عزیز حالی کنم که ما خدا و پیغمبر حالیمان است، ‌میدانیم نمی‌شود دو تا خواهر را با هم گرفت و در فکرهایمان هم به این نکته توجه می‌کردیم. بگذریم، هرچند ته دلمان راضی نشده بود که این دوستمان نیتش خیرست و نگران بودیم بلایی بر سرمان بیاید اما از سر بیکاری گفتیم جهنم، می‌رویم ببینیم چه کار می‌کنیم.

شماره خانم را از دوستمان گرفتیم، یک میسد مشتی انداختیم که خدایی نکرده اگر خانم سر جلسه‌ ای چیزی هستند موجبات مزاحمت نشویم و منتظر ایستادیم  تا جلسه خانم تمام شود. از شانس خوب ما، انتظار ما به پنج دقیقه هم نرسید و موبایل ما زنگ زنان اعلام فرمودند مرحله اول ماموریت به پایان رسیده است. گوشی را برداشتیم یک ، یک ربع و نیم ساعتی صحبت کردیم و قراری گذاشتیم در یکی از این رستوران های بالای شهر  که قیافه اش غلط انداز است و قیمتشان مناسب جیب دانشجویی ما. داشتیم خداحافظی می‌فرمودیم که سر کار خانم گفتند “ عَسیسَم اکشالی دایه من خواهل کوچمولومم بیارم؟ خیلی حوصلش سر میره تو خونه تهنایی”. ما هم که از خدامون بود گفتیم، “نه حتما خواستین بقیه فامیلم بیارید، خوشحال می‌شیم.”

روز قرار، اول رفتیم پیش این بیژن خالی بند یکی از این لباسهایش که خاله اش از فشن شوهای پاریس یا به قول خودش پغی می‌خره را قرض گرفتیم، بعدش هم رفتیم  از ممد ترقه سویچ پیکانش که همین تازگی پشتش یک دانه کولر گازی الجی انداخته را گرفتیم و آسه آسه یواش یواش رفتیم به سمت قرار. به دلیل گرمی هوا تصمیم فرمودیم و رفتیم نشستیم داخل رستوران و یک دانه پیامک هم شهید کردیم تا به سرکار خانم از مکان خود خبر دهیم  والبته به این نصیحت عرفانی “ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی” هم عمل کرده باشیم. یک چند دقیقه ای نشستیم تا حضرت تشریف فرما شدند. چه قیافه‌ای، چه هیکلی، تعریفاتی که ازشون کرده بودند حتی یک ملیاردم زیبایی ایشون را هم نمایان نمی‌کرد، عینهو ملکه زیبایی روسستان. از جای خویش بلند شدیم، هرچند می‌خواستیم همانجا یک ماچ مشتی بکنیم خانم را اما، خوب محترمانه منتظر شدیم دستشان را دراز کردند و دست دادیم. یک چند سال نوری که از گرفتن دستان نرم خانم گذشت و ذهن ما از حالت اسکرین سیور به حالت معمولی برگشت متوجه شدیم خانم خانمها تنها تشریف فرما شدند، در باب مکان خواهرشان سوال کردیم. فرمودند” ملوسی گفت یکم تنهایی حف بزنید، من این ورا یه چرخی می‌زنم میام.” ما هم از خدا خواسته نشستیم و مرحله دوم عملیات را شروع کردیم.

مشغول انجام عملیات بودیم که دیدیم سرکار خانم دارند داد می‌زنند ملوسی، ملوسی بیا ما اینجاییم. ما چشمانمان داشت دور تا دور رستوران را به دنبال فرشته شماره دو جستجو می‌کرد که دیدیم سرکار خانم صدایمان می‌کنند و می‌‌فرمایند “خواهل خوانوممه، زیفا”. چشمتان روز بد ببیند ولی این زیبا خانم رو نبیند که هنوز هم بعد از گذشت چندماه از آن واقعه و سپری کردن بیشتر آن در کلینیک روانی هنوز هم گاهی کابوسش را می‌بینم. یک شلوار شیش جیب،یک مانتویی که معلوم نبود لباس سرباز خونست یا مانتو. هیکلشون یک چیزی که به رستم و اسفندیار و سام و نریمان  با هم می‌گفت زکی. وای یک ابروهایی داشت به زخامت طول اتوبان تهران-کرج. سیبیل، از سیبیل چه جوری بگم بهتون، خدا رحمت کنه ناصردین شاه رو. ما همین طوری دهنمون باز مونده بود که دیدیم یک صدایی به کلفتی صدایی خدابیامرز آقامون داره می‌گه “هوووو عوضی مادر فلان دست دراز کردم”. ما هم که موندیم چی کار کنیم دستمون رو دراز کردیم، انقدر محکم دست داد که فکر کنیم چهار عدد از انشگشتان دست راست ما همان جا برای همیشه از کار افتاد.

راستش مغز ما در آن لحظه دچار تناقض شدیدی شده بود و به هر راهی که می‌رفت نمی‌فهمید، چه طور ممکن است خواهر همچین فرشته‌ای چنین دیو سیاهی باشد. حتما خدایی نکرده زبانم لال مادر بچه‌ها در دوران جوانی یک اشتباهی کرده است و اشتباها شبی در خانه همسایه … شرمنده تهمت نزنیم به زن مردم. ما در این حالت هنگ مانده بودیم و هیچ نمی‌دانستیم چه کار کنیم که عملیات شکست خورده را از شکست قطعی نجات دهیم. زنگ بزنیم داش اوباما هواپیماهایش را بفرستد و گودزیلا را از عرصه حیات حذف کند یا بگوییم مرحوم صدام با تانک هایش بیاید و از روی این سیاه چاله رد شود. راستش حتی حاضر بودیم برای حذف این موجود شیطانی به بمب اتمی هم متوسل شویم اما متاسفانه به خاطر آوردیم چند وقت پیش یکی ازین روزنامه هایی که هر روز خبر ازدواج گلزار با آدمهای متفاوت  را می‌دهد یک مطلبی نوشته بود که سوسکها از جنگ اتمی جان سالم به درمی‌برند.

بعد از اندکی اندیشیدن به این نتیجه رسیدیم که منطق زور در این کِیس خاص به هیچ وجه جواب نمی‌دهد و هیچ یک از سلاحهای ساخت بشر قابلیت حذف این موجود را ندارد.  با توجه به اینکه از رنگ سبز موهایش به نظر می‌آمد این موجود توانایی فتوسنتز دارد و برای تولید مثل هم به سان یک تک سلولی از وسط به دو نصف می‌شود و یک زیبا یک و یک زیبای دو پدید می‌آید به این نتیجه رسیدیم تحریم اقتصادی حتی از حمله نظامی هم بیهوده تر است. در نتیجه تنها راه برای حل مشکل را مذاکره یافتیم.

با توجه به اینکه ما تا آن لحظه با غولهای مذاکره نکرده بودیم و بعد از شک وارده هم چندان باور نداشتیم که هنوز زبانمان توانایی سخن وری داشته باشد تصمیم گرفتیم اول کمی جهت تمرین و کسب انرژی با خواهر زیبا خانم که بعد از دیدن زیبا خانم اسمشان را هم فراموش کرده بودیم صحبت کنیم. دهان شیرین سخنمان را باز کردیم و فرمودیم “ خوب خوشگل خانوما دیگه چه خبرها” که دیدیم باز از دهان دیو سیاه صدا در آمد “ زیبا هستم من” . ما که یک مقدار هم از خودشیفتگی زیبا خانم به جوش آمده بودیم “ فرمودیم بعله، خیلی خیلی … داشتم با خواهرتون حرف می زدم البته “. این حرف همان بود و فرو شدن چنگال در چشم چپمان همان. صدای فریادمان تا آسمان هفتم بلند شده بود اما متاسفانه گوش شیطان کر صدای فحش های زیبا خانم که متاسفانه مناسب مکانهای عمومی نیست از فریاد ما هم بلند تر بود. “ هی مرتیکه فلان فلان سه نقطه ی چهار نقطه، تو چیز خوردی به خواهر من میگی خوشگل خانم، عوضی مادر فلان، دهنت رو ببند و الخ …”

نمی‌دانم، مسئول رستوران که می‌گفت برای چند دقیقه‌ای بیهوش شده بودیم. ما که چشم باز کردیم خودمان را خون آلود نقش برزمین مشاهده فرمودیم.اندکی به همان حال ماندیم تا جرئت قیام دز خویشتن یافتیم و برخواستیم. اطراف را با احتیاط نگاه کردیم و وقتی نشانی از زیبا خانم یافت نشد از جای برخواستیم. خدارا صد مرتبه شکر فرمودیم که هنوز زنده‌‎ایم، یک نماز آیات همان جا به جا آوردیم که بیشک اگر این زیبا خانم از زلزله هشت ریشتری بیشتر نبود کمتر هم نبود. وقتی آهسته و پیوسته مسیر رستوران تا ماشین را طی می‌کردیم هر قدم فحشی نثار بخت و اقبال بی خود خودمان می‌فرمودیم و اندکی هم با خواهر و مادر این دوستمان که مارا به این روز انداخته بود در دل بحثهای عاشقانه انجام می‌دادیم.همان زمان که  به ماشین رسیدیم و آمدیم درب ماشین را باز کنیم با خود تصمیم کبری گرفتیم که دیگر دنبال این زنان، جماعت نرویم که خیری در آنها اگر هست شرشان به مراتب بیشتر است. از آن روز بود که ما هم به جامعه بزرگ دگرباشان ایرانی که گویا بنابر گزارش رسمی جمعیتشان نزدیک به صفر است پیوستیم.

 

————————————————————-

پی نوشت  یک: می‌دانم سال نوری واحد زمان نیست تذکر ندهید

پی نوشت دو : این داستان واقعی نیست و بنابر خیال پردازی های نویسنده ساخته شده است و نویسنده قویاً هرگونه شباهت احتمالی به داستان زندگی هر کس دیگری را تکذیب می‌کند.

پی نوشت سه: این داستان سیاسی هم نیست، به هیچ جنبشی از جمله جنبش سبز، قهوه ای ، نارنجی، ارغوانی و صورتی هیچ توهینی نمی‌کند. ( در راستای اینکه برخی نوشته‌ی‌ قبلی را توهین به شهدای جنبش و چند ملیون ایرانی یافته اند)

  • Balatarin
  • Google Buzz
  • Google Reader
  • Facebook
  • Google Gmail
  • Yahoo Messenger
  • Blogger Post
  • Twitter
  • WordPress
  • PrintFriendly
  • Yahoo Buzz
  • Digg
  • FriendFeed
  • Technorati Favorites
  • Orkut
  • MySpace
  • Share/Bookmark
برچسب ها :

چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۹

انقلاب به سبک بالاترینی

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : ایران | اینترنت | داستان

- بابا، بابا دیدی بلاخره انقلاب سبز ما پیروز شد.

- چی میگی بابایی ؟ صدا و سیما رو گرفتین؟

- نه بابا حتی از اونم بهتر،امروز یک خبر نوشتم تو وبلاگم که مردمم به اعتصاب بازار بپیوندن، بعد رفتش بالاترین صفحه اول. حالا همه می‌خونن بعد اعتصاب می‌کنن دولت سقوط میکنه…

- ای ول بابایی، حالا این بالاترین روزنامست یا شبنامه؟

-  بابایی توهم از پشت کوه اومدیا. کی آخه شبنامه چاپ میکنه دیگه . بالاترین یه سایتیه. یه عالمه هم بازدید کننده داره. فک کنم ۱۰۰ ملیونی باشن. اصلا همه‌ی رهبری جنبش از تو بالاترینه…

- من چه میدونم بابایی، من که از این کامپولوتر که هیچی حالیم نمیشه. راستی بابایی مامانت گفت ازت بپرسم اون پارچه سبزه که می‌خواست بده به فاطی خانم رو چی کار کار کردی؟

- هان اون شنبه که دولت تعطیل کرد با بچه ها رفتیم تنگه واشی انقلاب رو پیش ببریم، از دست ساناز افتاد تو آب، بعد آب بردش. به مامان بگو حالا اشکال نداره، شهید راه انقلاب شد…

 

————

پی نوشت: آنتی سبز نیستم، سبزهم نیستم، منتظر سنتزم

  • Balatarin
  • Google Buzz
  • Google Reader
  • Facebook
  • Google Gmail
  • Yahoo Messenger
  • Blogger Post
  • Twitter
  • WordPress
  • PrintFriendly
  • Yahoo Buzz
  • Digg
  • FriendFeed
  • Technorati Favorites
  • Orkut
  • MySpace
  • Share/Bookmark
برچسب ها : ,

سه شنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۹

پرواز خواهم کرد، می‌دانم

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : نوشته های شخصی

گرچه این روزها
پاهایم را بریده اند
و رویاهایم را کشته اند

گرچه این روزها دویدن هایم
به نرسیدن رسیده است
و تلاش هایم به سقوط

گرچه این روزها چشم هایم اشکبار
کمرم شکسته
و دستهایم خونین است

اما می‌دانم
باور دارم
ایمان دارم

روزی خواهد رسید
که رسیده باشم
حتی با پای بریده هم
پرواز می توان کرد

روزی
پرواز خواهم کرد، می دانم…

  • Balatarin
  • Google Buzz
  • Google Reader
  • Facebook
  • Google Gmail
  • Yahoo Messenger
  • Blogger Post
  • Twitter
  • WordPress
  • PrintFriendly
  • Yahoo Buzz
  • Digg
  • FriendFeed
  • Technorati Favorites
  • Orkut
  • MySpace
  • Share/Bookmark
برچسب ها :

سه شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۹

من روح می‌فروختم

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : نوشته های شخصی

من روح میفروختم اما
این روزها ورشکست شده‌ام.

من روح میفروختم،
آن زمان که تن فروشی مد بود،اما
این روزها ورشکست شده‌‍ام.

من ورشکست شده ام
نه چون دیگر کسی روح نمی‌خرد
من ورشکست شده ام زیرا
این روزها همه روح می‌فروشند

آن موقع ها روح خودم را می‌فروختم
اما این روزها،
اینها روح همه را میفروشند
پدر یا مادر
خواهر یا برادر
پسر یا دختر
رفیق یا دشمن

حتی مردی را میشناسم که
روح خدا را می‌فروشد

این روزها روح نمیفروشم
و تنی هم ندارم که بفروشم
و خانه ای نیز هم

با خودم فکر می‌کنم
شاید همین روزها به سلاخی بروم
و پوست خودم را بفروشم
و یا شاید به قصابی و گوشتم را بقروشم

کت چرم از پوست انسان قشنگ نیست آیا؟
و فکر می‌کنم ساندویچ مغزم هم خوشمزه باشد …
—–

پی نوشت: نگاهی داشتم به شعری از سیمین بهبهانی با این آغاز من روح میفروشم کالای من همینست/ وز هرچه تارواتر این نارواترین است

  • Balatarin
  • Google Buzz
  • Google Reader
  • Facebook
  • Google Gmail
  • Yahoo Messenger
  • Blogger Post
  • Twitter
  • WordPress
  • PrintFriendly
  • Yahoo Buzz
  • Digg
  • FriendFeed
  • Technorati Favorites
  • Orkut
  • MySpace
  • Share/Bookmark

جمعه ۱۴ خرداد ۱۳۸۹

اسلام علیک یا روح الله…

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : ایران

---

سلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیاً

  • Balatarin
  • Google Buzz
  • Google Reader
  • Facebook
  • Google Gmail
  • Yahoo Messenger
  • Blogger Post
  • Twitter
  • WordPress
  • PrintFriendly
  • Yahoo Buzz
  • Digg
  • FriendFeed
  • Technorati Favorites
  • Orkut
  • MySpace
  • Share/Bookmark

جمعه ۷ خرداد ۱۳۸۹

اندر مصائب مرد بودن

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : اجتماعی

بسیاری از دوستان بارها و بارها از مصائب زن بودند و نداشتن حقوق برابر با مردان نوشته‌اند و گفته‌اند. نوشته های قدیمیم را که نگاه می‌کنم حتی من هم زیاد در این باره حرف زده ام. این بار حالا برای شوخی هم که شده تصمیم گرفتم کمی از مصائب مرد بودن بنویسم. خواندن نوشته به دخترها پیشنهاد نمی‌شود.

۱. ما باید یک عمر نفقه بدیم و شیر بها و  ازین حرفها. آخرش هم  موقع طلاق هرچی داریم و نداریم رو بفروشیم خرج مهریه خانوم رو بدیم، بعد دختره  چندر غاز جاهازیم که آورده با خودش ور میداره می‌بره.

۲. هی میگن مردا به حقوق زنا تجاوز کردن. من که تا جایی که یادم میاد هروقت اتوبوس سوار شدم این زنا بودن که تجاوز کردن. یک دفعه ام ما اومدیم تجاوز کنیم(به قسمت  زنها به  حقوق زنها)، اتوبوس رو نگه داشتن پرتمون کردن بیرون…

۳. اگه دختر رو بزنی میگن خاک بر سرت دست رو ضعیفه بلند کردی، اگه وایستی بزنتت میگن از ضعیفه کتک خوردی…

۴. اگه تو خیابون دختره یه بچه ببینه بگه آخی گوگولی میگن حس مادر بودنش قویه، اگه پسره این کار رو بکنه میگن مرتیکه بچه بازه…

۵. اگه با دخترا حرف نزنی اُمُلی، اگه حرف بزنی دختر بازی …

۶. همیشه خانوما مقدمند تا وقتی که به نفعشون باشه البته…

۷. سالی یه بار میرن آرایشگاه ابروهاشون رو مرتب می کنن بعدم می گن وقت نداریم واسه اینکارا. اون وقت به ریشهای ما غر میزنن هی …

۸. همیشه پسره باید حساب کنه …

۹. اگه دختره لباس پسرا رو بپوشه میگن روشن فکره، اگه پسره لباس دخترونه بپوشه چه حرفهایی که نمی زنن…

 

۱۰ . خواهرم جنبه داشته باش :-)

men-and-women

  • Balatarin
  • Google Buzz
  • Google Reader
  • Facebook
  • Google Gmail
  • Yahoo Messenger
  • Blogger Post
  • Twitter
  • WordPress
  • PrintFriendly
  • Yahoo Buzz
  • Digg
  • FriendFeed
  • Technorati Favorites
  • Orkut
  • MySpace
  • Share/Bookmark
برچسب ها :

شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹

داستان راستان

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : داستان

چشمانش ملتمسانه بازجو را نگاه کرد و اشکهایش جاری شد. مرا به خانواده ام ندهید، اعدامم کنید، من به همه چیز اعتراف می‌کنم، حتی به کارهایی که نکرده‌ام، خواهش می‌کنم اعدامم کنید. بازجو با نگاهی که سعی می‌کرد به دختر آرمش خاطر دهد از جایش بلند و از اتاق خارج شد، دلش می‌خواست دختر را در آغوش بگیرد و بگوید فرزندم تو تقصیری نداری، تفصیر امثال ماست که چنین شد اما …

حرفهای دختر مغزش را پیست اسب دوانی کرده بود، و هر کدامشان یورتمه روان می ‌آمد و می رفت. دختر خوبی بود تنها در خانواده‌ی بدی بزرگ شده بود یا دختر بدی بود و خانواده اش خوب بودند، نمی توانست تصمیم بگیرد. دختر جرمش را پذیرفته بود، اعدام می‌خواست، خانواده اش آمده بودند و می گفتند شکایتی ندارند، فقط میخواستند دخترشان را تحویل بگیرند. دختر از چه چیز خانه میترسید که حاضر بود به زیر طناب دار برود اما به خانه نه؟ چه دیده بود که مادرش را کشته بود؟

دختر برایش از همه چیز گفته بود،  از بچگیش که مادر بزرگ برایش قصه‌ی دخترانی را می‌گفت که چون به نامحرم نگاه کرده بودند خدا در جهنم در چشمهایشان میخهای آتشین فرو می‌کرد. از آن روزی که برای اولین بار در ۵ سالگی روسری سرش کرد ، از روزی که چادر به سرش کردند، چادری که قرار بود از نیش مارهای بیمار جامعه نجاتش دهد. از روزی در میانه‌های دبستان که می‌خواست به تولد یکی از دوستانش برود وقتی اصرار کرد، پدرش محکم در گوشش زده بود. از روزهایی که برادرش صبحها با لگد بیدارش می‌کرد برای نماز اول وقت، برادری که شبها از ترس دستمالیهایش به زیر پتوی نازک پناه می‌برد، افسوس که پتو قدرتی نداشت… از خواهرش گفته بود که در دانشگاه عاشق پسری شده بود، برای رسیدن به پسر هر سه شنبه روزه می‌گرفت، هزار رکعت نماز نذر کرده بود اما از ترس عذاب جهنم هرگز با پسر حرف نزده بود. ازین گفت که وقتی خواهرش جرئت یافت که به خانواده‌اش بگوید، از ترس آبروریزی به عقد اولین خواستگاری که آمده بود در آوردندش. از همه‌ی این داستانها گفته بود اما داستان پسر همسایه داستان دگری بود…

گویا در راه دیده بودش و در نگاه اول عاشق شده بود. گفته بود که روزهای اول میترسید، اما آخرش تصمیمش را گرفته بود، از روزی گفته بود که با هزار ترس و لرز از نیش مرگبار پسر جلو رفته بود و سلام کرده بود، از روزی گفته بود که پسر با لبنخد جوابش را داده بود، از آن  گفته بود که پسر نگران بود که برایش مشکلی پیش آید، سعیش را کرده بود که اورا منصرف کند اما نتوانسته بود. از کتابهایی گفت که پسر برایش خوانده بود و حرفهایی که زده بود. برایش از خدایی گفته بود که کارش عذاب نبود و خدای رحمت بود. از حقوق زن برایش گفته بود، از آزادی، برابری و حق سخن گفتن.  از تلویزیونی گفته بود که خانه پسر بود، تلویزیونی که برنامه هایش همه ماتم نبود، گریه نبود، زنان چادر به سر و مردهای شلخته نبود.

دختر برایش با گریه از روزی گفته بود که مادرش از ماجرا بود برده بود، از روزهایی که در انباری زندانی می‌شد، از تهدید به مرگها، از فحشهایی که به او می‌دادند، از عذابهای جهنمی که هر روز سزاوارش می‌دیدند. از روزهای که برادرش با کمربند به جانش می‌افتد و روزهایی که پدرش انقدر درگیر ازدواج با زن دوم بود که اصلا در جریان اتفاقات خانه نبود. از آرزویش گفته بود برای اینکه قبل از مرگ تنها یکبار دیگر پسر را می‌دید…

برایش از دیروز هم گفته بود، روزی که مادرش را کشته بود. گفته بود که مادرش در حال خواندن قرآن بود، [فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماءِ]* گلدانی را بر سرش کوبیده بود، چاقویی را که از قبل از آشپزخانه برداشته بود ۱۲ بار بر پیکر بی جان مادرش فرو کرده بود. بعد از آن چادر به سر کرده، به کلانتری آمده و به همه چیز اعتراف کرده بود. خواسته‌اش هم معلوم بود، میخواست اعدامش کنند، همین …

—————-

* انعام، ۱۲۵- هرکس را که خدا خواهد هدایت کند دلش را برای اسلام می‌گشاید و هر کس را که خواهد گمراه کند قلبش را چنان فرو می‌بندد که گویی می‌خواهد به آسمان فرا رود

  • Balatarin
  • Google Buzz
  • Google Reader
  • Facebook
  • Google Gmail
  • Yahoo Messenger
  • Blogger Post
  • Twitter
  • WordPress
  • PrintFriendly
  • Yahoo Buzz
  • Digg
  • FriendFeed
  • Technorati Favorites
  • Orkut
  • MySpace
  • Share/Bookmark

RSS

نشر و نقل مطالب دام‌دام در فضای مجازی با ذکر منبع آزاد و هر گونه استفاده در رسانه های مکتوب منوط به اجازه کتبی از نویسنده است


کوتاه نوشته ها


نظرسنجی

آیا من روزی یک نویسنده بزرگ می شوم؟

View Results

Loading ... Loading ...

گاه نوشت

    خود درگیری

    -همه چیزایی رو که دوست داشتم هفته ی پیش از دست دادم؟ وضع آخه از اینم میتونه بدتر شه؟
    -آره خوب، همه چیزایی که ازشون متنفری رو هفته بعد بدست میاری…

    07/29/2010


    عروسی

    بعد از اینکه چند دفعه تو عروسی با کارگرهای سالن اشتباه گرفته شدم به این نتیجه رسیدم که لابد حکمتی هست که همه کت شلوار و کراوات پوشیدن جز من و کارگرهای سالن.

    07/27/2010


    دام دام

    دام دام امروز برای چند ساعتی به ملکوت پیوست. خوشبختانه برگشت، هرچند هزینه این برگشت خیلی زیاد سنگین بود. شرمنده از همه خوانندگانی که در این چند ساعت به ما سرزدند

    07/26/2010