
شاید احمقانه ترین کار قبل از مردن این باشد که برای دیگران تعریف کنی چرا مردی اما خوب کدام کار من عاقلانه بود که این یکی اش عاقلانه باشد. این که این داستان را از کجا می دانم هم سوال احمقانه ایست. بلاخره کسی که دم مرگش است و دارد نفسهای آخرش را می کشد از شما خواننده ی عزیز بیشتر می داند. حرف نزنید و اعتراض نکنید. داستان این که ما چرا مردیم را بخوانید یا شاید هم گوش کنید.
من فلان بهمانی دانشجوی رشته ی مهندسی فلان در دانشگاه بهمان در روز فلان ماه بهمان همراه یک تعداد زیادی از دوستانم مردم اما چرا؟ برای آنکه پاسخ دهم چرا، اما لازم است داستان کس دیگری را تعریف کنم. داستان پیر زنی نقلی را که اندکی جلوتر با مغزی متلاشی نقش بر زمین شده است.
این پیرزن داستان ما تک و تنها در خانه ای قدیمی در یکی از محله های مرکزی تهران زندگی می کرد. البته راستش را بخواهید همیشه تک و تنها نبود، روزگاری یک شوهری داشت بهتر از برگ درخت و یک عالمه بچه های قد و نیم قد بهتر از آب روان. اما خوب روزگار با کسی این روزها سر سازش ندارد. شوهرش قبل از انقلاب اعدام شده بود، یکی از بچه هایش بعد از آن. بقیشان هم هرکدام جایی دیگر از دنیا را به عنوان وطن انتخاب کرده بودند. سالی یکبار بعضیهاشان که می توانستند به مادرشان سر می زدند و بعضیهاشان هم که نمیتوانست مادرشان به آنها سر می زد.
این پیرزن قصه ی ما کارش این بود که صبحها بیدار میشد.می رفت نانوایی نانی می خرید می آمد خانه، کنار عکس بچه ها و شوهرش می نشست و صبحانه ای می خورد. بعدش تکه مرغی یا گوشتی می انداخت در آب، اندکی نمک و فلفلش می زد، کمکی هم برنج میگذاشت خیس شود تا نهاری و شامی باشد برایش. این کارها را که می کرد میرفت تلویزیونش را روشن میکرد از صبح تا ظهر. ظهر نهاری می خورد، چرتی میزد. بلند که میشد به یکی دو تا از فک و فامیلیش زنگی می زد. حرفهایش که تمام می شد باز مینشست پای تلویزیون. عصر هم اگه حوصله داشت می رفت تا پارکی پیاده روی ای میکرد و برمیگشت خانه. شامی می خورد و با بچه هایش حرفی می زد و می خوابید
این روال زندگی پیرزن ما اما چند روزی بود که تغییر کرده بود. ماهواره برها سر راهشان سری هم به خانه پیرزن داستان ما زده بودند. ماهواره اش را جمع کرده و رفته بودند. میگفتند اخلاقش را خراب می کند و ذهنش را مسموم. بیچاره چند روزی آمد با تلویزیون وطنی سر کند. مستقل از مشکلاتی که همه ما در باب تلویزیون وطنی با آنها درگیریم پیرزن قصه ی ما مکشل دیگری داشت، آنهم دو برجی بود که دو سمت خانه اش از خاطرات دوران جوانی اش سبز شده بود. این دو برج هرچند آزاری نداشتند ولی خوب امواج فرستاده شده از جام جم را مسدود می کردند.
پیرزن قصه ی ما چند روزی سعی کرد بدون تلویزیون زندگی کند. تلاش کرد ساعت بیشتری برای پیاده روی برود اما خوب در این گرما که کمی از گرمای صحرای بزرگ آفریقا ندارد ما نمی توانیم برویم بیرون، از یک پیرزن که سنش از سن خدا فقط چند روزی کمتر است چه انتظاری می شد داشت. به هر حال تلاشهایش برای پرکردن وقتش همه شکست خورد و بی کاری اورا تا مرز جنون پیش برده بود.
بر همگان واضح است که هیچ چیز بدتر از یک پیرزن دیوانه نیست. پیرزن قصه ما از فشار بیکاری قصد کرد که به ولایت پدری اش برگردد، چرایش را خدا می داند.یک ماشین قراضه داشتند از زمان شوهرش، بچه ها که می آمدند ایران گاهی سوارش می شدند. این که پیرزن قصه ما چطور توانست آن ماشین قراضه را روشن کند سوالی است که جوابش را نمیدانم. اینکه با وجود پلیس های زحمت کشی که ما ده قدم نرفته داخل طرح زوج فرد جریممان می کنند چگونه موفق شده بود تا آن وسط بیابان را بیاید را هم نمی دانم. اینکه ما در جاده چه غلطی می کردیم را اما می دانم، آمده بودیم تا به بهانه ی سفر چندتا از روزههایمان را بپیچانیم که شاید در روزهای کوتاه زمستان گرفتنشان راحت تر باشد. هرچند که بسیاری چیزها را اکنون می دانم اما اینکه راننده اتوبسمان چه غلطی داشت می کرد را هم باز نمی دانم. می دانم که ماشین پیرزن خاموش شده بود، حدس می زنم لابد به خاطر تمام شدن بنزینش. این که راننده عزیز چطور مارا و البته پیرزن عزیز را به دره پرت کرده بود را هم البته می دانم. (البته این مورد آخر به علم غیب ربطی نداشد، خودم با چشمهای خودم دیدم. گفتم که ریا نشه)
بگذیرم این طور شد که حالا ما داریم اینجا نفس های آخرمان را می کشیم.یک عالمه دختر و پسر که قرار بود آینده مملکتی باشند. اینکه در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد را نمی دانم، یحتمل وزیر راه را مجلس بخواهد، شاید هم استیضاحش کنند. اما خوب بر همگان واضح است که مارا جاده های بد کشور به کشتن نداد، نبود تفریح بود که مارا کشت…

