شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۹
Posted by: امیرپویا In: داستان
دختر داستان: من فاصله ها رو میدیدم یاد تو میافتادم امیرپویا: خوب همچین چیزی رو سند تو آل میکنی سوء تفاهم میشه دختر داستان: سند تو آل نکردم، واسه تو بود. امیرپویا(تو ذهنش): یا خدا، من که این دختر رو نمیشانسم، یک دفعه بیشتر ندیدمش. اون دفعه هم که دعوا شد آخرش. چند سالیم هست [...]
- سعی کن فاطمه چادر سرش کنه از الان – آخه اون که هنوز هفت سالشم نشده – نه از الان بده سرش کنه، وقتش که شد راحت باشه … پی نوشت: مجبور کردن بچه ۶ ساله به پوشیدن چادر تو گرمای تابستون اگه کودک آزاری نیست، پس چیه؟
شنبه ۲ مرداد ۱۳۸۹
Posted by: امیرپویا In: داستان
خواندن این نوشته به افراد زیر هجده سال توصیه نمیشود ترس از برادر ایرانی، شاید در کنار ترس از سوسک سیاه بالدار، مرگ بر اثر جنگ هستهای و خورشت بادنجان از اصلی ترین ترسهای زندگی من بوده باشد. این ترس انقدر بر زندگی من سایه افنکده است که حتی اگر یک خانمی به قول امروزی [...]
هرچه گفت خودش مرده کسی باور نکرد، آخرش به جرم قتل عمد اعدامش کردند. البته خوب حق داشتند. چه کسی باور میکند کسی در چله تابستان خودش از سرما زدگی بمیرد؟
- بابا، بابا دیدی بلاخره انقلاب سبز ما پیروز شد. – چی میگی بابایی ؟ صدا و سیما رو گرفتین؟ – نه بابا حتی از اونم بهتر،امروز یک خبر نوشتم تو وبلاگم که مردمم به اعتصاب بازار بپیوندن، بعد رفتش بالاترین صفحه اول. حالا همه میخونن بعد اعتصاب میکنن دولت سقوط میکنه… – ای ول [...]
-موبایلم سوخت – غم آخرت باشه، دیگه پیر شده بود. – آره ولی دلیل نمیشه تغییرش رو به من تحمیل کنه – ببین خوب آدم یا خودش قبل اینکه دیر شه اقدام به ایجاد تغییر میکنه، یا خوب تغییر به آدم تحمیل میشه.
شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹
Posted by: امیرپویا In: داستان
چشمانش ملتمسانه بازجو را نگاه کرد و اشکهایش جاری شد. مرا به خانواده ام ندهید، اعدامم کنید، من به همه چیز اعتراف میکنم، حتی به کارهایی که نکردهام، خواهش میکنم اعدامم کنید. بازجو با نگاهی که سعی میکرد به دختر آرمش خاطر دهد از جایش بلند و از اتاق خارج شد، دلش میخواست دختر را [...]