<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>دام دام</title>
	<atom:link href="http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.damdam.ir/blog</link>
	<description>گاه نوشته‌های امیرپویا آقاصادقی</description>
	<lastBuildDate>Wed, 25 Apr 2012 04:36:32 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>این یک نوشته نیست !</title>
		<link>http://www.damdam.ir/blog/?p=1004</link>
		<comments>http://www.damdam.ir/blog/?p=1004#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Apr 2012 04:36:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امیرپویا</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.damdam.ir/blog/?p=1004</guid>
		<description><![CDATA[یک/می پرسند چرا نمی نویسی. راستش نه وقتش را دارم و توانش را. انگار که همای نوشتن از شانه هایم بلند گشته و جای دیگر نشسته است. به زودی باز خواهم گشت، به دنیایی که دوستش داشتم &#8230; دو/ یا ایهاالذین که میاین اینجا و فحش های زشت می دهید و تهدید های نامربوط می کنید، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="size-medium wp-image-1007 aligncenter" title="هیچ" src="http://www.damdam.ir/blog/wp-content/uploads/2012/04/nothing34tphg212-300x225.jpg" alt="هیچ" width="300" height="225" /></p>
<p style="text-align: justify;">یک/می پرسند چرا نمی نویسی. راستش نه وقتش را دارم و توانش را. انگار که همای نوشتن از شانه هایم بلند گشته و جای دیگر نشسته است. به زودی باز خواهم گشت، به دنیایی که دوستش داشتم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">دو/ یا ایهاالذین که میاین اینجا و فحش های زشت می دهید و تهدید های نامربوط می کنید، بدانید همانا بنده هیچ نظری معمولا ندارم راجع به چه حرف می زنید. زین پس یا توضیحات بیشتری بدهید، یا بروید جای دیگر داد و بیداد راه بیاندازید.</p>
<p style="text-align: justify;">دو و نیم/ ما گر ز سر بریده میترسیدیم &#8230;.</p>
<p style="text-align: justify;">سه/ این یک نوشته نیست.</p>
</br></br>
<center><a href="http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2"><img src="http://www.damdam.ir/blog/rss-for-fedd.png"></a></center>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=1004</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چه کسی مارا کشت؟</title>
		<link>http://www.damdam.ir/blog/?p=1000</link>
		<comments>http://www.damdam.ir/blog/?p=1000#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Aug 2011 11:37:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امیرپویا</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.damdam.ir/blog/?p=1000</guid>
		<description><![CDATA[شاید احمقانه ترین کار قبل از مردن این باشد که برای دیگران تعریف کنی چرا مردی اما خوب کدام کار من عاقلانه بود که این یکی اش عاقلانه باشد. این که این داستان را از کجا می دانم هم سوال احمقانه ایست. بلاخره کسی که دم مرگش است و دارد نفسهای آخرش را می کشد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify"><img style="background-image: none; border-right-width: 0px; margin: 0px auto 10px; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: block; float: none; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px; padding-top: 0px" title="old-women-gets-crazy1" border="0" alt="old-women-gets-crazy1" src="http://www.damdam.ir/blog/wp-content/uploads/2011/08/old-women-gets-crazy1.jpg" width="343" height="409" /></p>
<p align="justify">شاید احمقانه ترین کار قبل از مردن این باشد که برای دیگران تعریف کنی چرا مردی اما خوب کدام کار من عاقلانه بود که این یکی اش عاقلانه باشد. این که این داستان را از کجا می دانم هم سوال احمقانه ایست. بلاخره کسی که دم مرگش است و دارد نفسهای آخرش را می کشد از شما خواننده ی عزیز بیشتر می داند. حرف نزنید و اعتراض نکنید. داستان این که ما چرا مردیم را بخوانید یا شاید هم گوش کنید.</p>
<p align="justify">من فلان بهمانی دانشجوی رشته ی مهندسی فلان در دانشگاه بهمان در روز فلان ماه بهمان همراه یک تعداد زیادی از دوستانم&#160; مردم اما چرا؟&#160; برای آنکه پاسخ دهم چرا، اما لازم است داستان کس دیگری را تعریف کنم. داستان پیر زنی نقلی را که اندکی جلوتر با مغزی متلاشی نقش بر زمین شده است. </p>
<p align="justify">این پیرزن داستان ما تک و تنها در خانه ای قدیمی در یکی از محله های مرکزی تهران زندگی می کرد. البته راستش را بخواهید همیشه تک و تنها نبود، روزگاری یک شوهری داشت بهتر از برگ درخت و یک عالمه بچه های قد و نیم قد بهتر از آب روان. اما خوب روزگار با کسی این روزها سر سازش ندارد. شوهرش&#160; قبل از انقلاب اعدام شده بود، یکی از بچه هایش بعد از آن. بقیشان هم هرکدام جایی دیگر از دنیا را به عنوان وطن انتخاب کرده بودند. سالی یکبار بعضیهاشان که می توانستند به مادرشان سر می زدند و بعضیهاشان هم که نمیتوانست مادرشان به آنها سر می زد. </p>
<p align="justify">این پیرزن قصه ی ما کارش این بود که صبحها بیدار میشد.می رفت نانوایی نانی می خرید می آمد خانه، کنار عکس بچه ها و شوهرش می نشست و صبحانه ای می خورد. بعدش تکه مرغی یا گوشتی می انداخت در آب، اندکی نمک و فلفلش می زد، کمکی هم برنج می‌گذاشت خیس شود تا نهاری و شامی باشد برایش. این کارها را که می کرد می‌رفت تلویزیونش را روشن میکرد از صبح تا ظهر. ظهر نهاری می خورد، چرتی میزد. بلند که میشد به یکی دو تا از فک و فامیلیش زنگی می زد. حرفهایش که تمام می شد باز می‌نشست پای تلویزیون. عصر هم اگه حوصله داشت می رفت تا پارکی پیاده روی ای می‌کرد و برمیگشت خانه. شامی می خورد و با بچه هایش حرفی می زد و می خوابید</p>
<p align="justify">این روال زندگی پیرزن ما اما چند روزی بود که تغییر کرده بود. ماهواره برها سر راهشان سری هم به خانه پیرزن داستان ما زده بودند. ماهواره اش را جمع کرده&#160; و رفته بودند. می‌گفتند اخلاقش را خراب می کند و ذهنش را مسموم. بیچاره چند روزی آمد با تلویزیون وطنی سر کند. مستقل از مشکلاتی که همه ما در باب تلویزیون وطنی با آنها درگیریم پیرزن قصه ی ما مکشل دیگری داشت، آنهم دو برجی بود که دو سمت خانه اش از خاطرات دوران جوانی اش سبز شده بود. این دو برج هرچند آزاری نداشتند ولی خوب امواج فرستاده شده از جام جم را مسدود می کردند. </p>
<p align="justify">پیرزن قصه ی ما چند روزی سعی کرد بدون تلویزیون زندگی کند. تلاش کرد ساعت بیشتری برای پیاده روی برود اما خوب در این گرما که کمی از گرمای صحرای بزرگ آفریقا ندارد ما نمی توانیم برویم بیرون، از&#160; یک پیرزن که سنش از سن خدا فقط چند روزی کمتر است چه انتظاری می شد داشت. به هر حال تلاشهایش برای پرکردن وقتش همه شکست خورد و بی کاری اورا تا مرز جنون پیش برده بود. </p>
<p align="justify">بر همگان واضح است که هیچ چیز بدتر از یک پیرزن دیوانه نیست. پیرزن قصه ما از فشار بیکاری قصد کرد که به ولایت پدری اش برگردد، چرایش را خدا می داند.یک ماشین قراضه داشتند از زمان شوهرش، بچه ها که می آمدند ایران گاهی سوارش می شدند. این که پیرزن قصه ما چطور توانست آن ماشین قراضه را روشن کند سوالی است که جوابش را نمی‌دانم. اینکه با وجود پلیس های زحمت کشی که ما ده قدم نرفته داخل طرح زوج فرد جریممان می کنند چگونه موفق شده بود تا آن وسط بیابان را بیاید را هم نمی دانم. اینکه ما در جاده چه غلطی می کردیم را اما می دانم، آمده بودیم تا به بهانه ی سفر چندتا از روزه‌هایمان را بپیچانیم که شاید در روزهای کوتاه زمستان گرفتنشان راحت تر باشد. هرچند که بسیاری چیزها را اکنون می دانم اما اینکه راننده اتوبسمان چه غلطی داشت می کرد را هم باز نمی دانم. می دانم که ماشین پیرزن خاموش شده بود، حدس می زنم لابد به خاطر تمام شدن بنزینش. این که راننده عزیز&#160;&#160; چطور مارا و البته پیرزن عزیز را به دره پرت کرده بود را هم البته می دانم. (البته این مورد آخر به علم غیب ربطی نداشد،&#160; خودم با چشمهای خودم دیدم.&#160; گفتم که ریا نشه)</p>
<p align="justify">بگذیرم این طور شد که حالا ما داریم اینجا نفس های آخرمان را می کشیم.یک عالمه دختر و پسر که قرار بود آینده مملکتی باشند. اینکه در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد را نمی دانم، یحتمل وزیر راه را مجلس بخواهد، شاید هم استیضاحش کنند. اما خوب بر همگان واضح است که مارا جاده های بد کشور به کشتن نداد، نبود تفریح بود که مارا کشت…</p>
</br></br>
<center><a href="http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2"><img src="http://www.damdam.ir/blog/rss-for-fedd.png"></a></center>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=1000</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گوسفند سیاه</title>
		<link>http://www.damdam.ir/blog/?p=997</link>
		<comments>http://www.damdam.ir/blog/?p=997#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 06 Aug 2011 11:30:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امیرپویا</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[ایتالیو کالوینو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.damdam.ir/blog/?p=997</guid>
		<description><![CDATA[&#160; شهری بود که مردمش همه دزد بودند. با آمدن شب، یکی یکی شال و کلاه می کرند، شاه کلیدها و چراغ قوه هایشان را بر می‌داشتند و برای دزدی خانه ی همسایه هایشان راهی می شدند. قشنگی داستان اینجا بود که وقتی نزدیک سحر با کوله باری پر به خانه هایشان بر می گشتند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify"><img style="background-image: none; border-right-width: 0px; margin: 0px auto 10px; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: block; float: none; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px; padding-top: 0px" title="" border="0" alt="" src="http://www.damdam.ir/blog/wp-content/uploads/2011/08/black_sheep.jpg" width="329" height="328" /></p>
<p align="justify">&#160;</p>
<p align="justify">شهری بود که مردمش همه دزد بودند.</p>
<p align="justify">با آمدن شب، یکی یکی شال و کلاه می کرند، شاه کلیدها و چراغ قوه هایشان را بر می‌داشتند و برای دزدی خانه ی همسایه هایشان راهی می شدند. قشنگی داستان اینجا بود که وقتی نزدیک سحر با کوله باری پر به خانه هایشان بر می گشتند خانه هایشان را خالی می یافتند.</p>
<p align="justify">همه در این بلاد شاد بودند و راضی، هر کس از نفر بعدیش دزدی می کرد و نفر بعدی هم از نفر بعدیش، و این داستان انقدر ادامه داشت که نفر آخر از نفر اول دزدی کند؛ نه کسی پولدار بود و نه کسی فقیر. البته دزدی هایشان مختص شبهایشان نبود. معامله در این شهر&#160; به معنای اقدام به تلاش حداکثری برای کلاهبرداری و کلاه گذاری از طرف خریدار و فروشنده بود. دولت هم در آنجا در حقیقت یک مجموعه‌ی جنایتکار بود که تنها هدفش کلاه گذاشتن برسر ملت بود. البته ملت هم کم نمیگذاشتند و هرجوره سعی می کردند سر دولت گول بمالند. </p>
<p align="justify">بگذریم و برویم بر سر اصل داستان .روزی از روزها، از جایی که هیچ کس نمی داند و به دلیلی که برای کسی مهم نیست یک نفر آدم درستکار شهر را مارا برای زندگی انتخاب کرد. این برادر ما که از گروه متقین بود، شبها جای اینکه چراغ قوه و گونی اش را بردارد و راهی دزدی شود،&#160; می نشست سیگار می کشید و داستان های هزار و یک شب می‌خواند.</p>
<p align="justify">برای مدتی هرشب دزدها می آمدند چراغ را روشن می دیدند،لب به دندان می گزدیند و&#160; می رفتند. اما خوب هرکس صبری دارد و خوب کاسه صبر آنها هم بلاخره لبریز شد. خود را موظف دیدند که برای مرد خوب قصه ی ما توضیح دهند که اگر خودش هم اینکاره نیست&#160; دلیل نمی شود که دیگران را از این کار باز دارد. هر شبی که او در خانه سپری می کرد معنایش این بود که فردایش خانواده ای باید در گرسنگی سر کند.</p>
<p align="justify">مرد خوب قصه ی ما هیچگونه نتوانست اعتراضی به استدلال منطقی همشهریانش بکند، در نتیجه از آن به بعد شبهای وسایلش را جمع می کرد و خانه را ترک می کرد. اما دزدی هم نمی کرد. ذاتا آدم خوبی بود دیگر، هیچ کس نمی توانست کاری کند که او ذاتش را تغییر دهد. می رفت کنار پلی می ایستاد و رفت و آمد آب را نگاه می کرد تا صبح که به خانه می آید خانه اش را غارت شده ببیند.</p>
<p align="justify">یک هفته از روشن سازی مرد خوب قصه ما نگذشته بود که خان اش از وسایل خالی شد و جیبهایش خالی تر. نه غذایی داشت که خرج گرسنگی اش بکند و نه یک ریال پول که بخواهد غذایی بخرد. البته مشکل، بدبختی مرد خوب قصه ی ما نبود، به هر حال تصمیمی بود که خودش گرفته بود و&#160; باید پای لرزش می نشست. مشکل اساسی این بود که رفتار مرد خوب قصه ی ما، همه چیز را در شهر بهم ریخته بود. هر شب خانه بود که مرد خوب ما باید آن را غارت می کرد و چون خوب چنین نمی کرد هر روز صبح&#160; یک نفر وسایل خانه اش دست نخورده&#160; می یافت. به دلیل این وظیفه نشناسی مرد خوب قصه‌ی ما گروهی هر روز ثروتمند و ثروتمندتر می شدند. از طرف دیگری کسانی که خانه ی مرد خوب قصه را غارت می کردند صبح ها با دست خالی به خانه بر می گشتند و هر روز فقیر تر می شدند.</p>
<p align="justify">بعد از مدتی کسانی که ثروت مند شده بودند کم کم به عادت مرد خوب روی آوردند و به جای دزدی شب ها می آمدند روی پل و جریان آب را نگاه می کردند. این امر البته مشکلات را باز هم بیشتر کرد. گروه بیشتری ثروت مند شدند و گروه بیشتری هم فقیر.</p>
<p align="justify">ثروتمندان شهر کم کم دیدند که اگر بخواهند دزدی نکند به زودی وضعشان زار می شود و باید فکر دیگری بکنند. فکر کردند و کردند و کردند به این نتیجه رسیدن که خوب به فقرا پول می دهیم جای ما بروند دزدی. پس مذاکره کردند و&#160; قرار داد بستند و حقوق تعیین کردند. البته یادمان نرود که آنها هنوز دزد بودند و سعی کردند تا می توانند در این قرار دادها هم بخورند. بگذریم این داستانها ادامه داشت، ثروتمندان ثروتمندتر می شدند و فقرا هم فقیر تر. </p>
<p align="justify">چرخ روزگار گشت و گشت. برخی از ثروتمندان داستان ما انقدر پولدار شده بودند که دیگر احتیاجی به دزدی کردن که نداشتند هیچ، احتیاجی هم نداشتند کسی برایشان دزدی کند. اما خوب مشکل داستان اینجا بود که اگر دزدی نمی کردند، فقرا آنها را غارت می‌کردند در نتیجه ثروت بادآوردشان را باد می برد. باز فکر کردند و فکر کردند. تصمیم گرفتند&#160; فقیر ترین فقرا را مسئول حفاظت از خانه هایشان کنند. این گونه بود که نیروی انتظامی با لباسهای سبز قشنگش در شهر پدید آمد و زندان ها ساخته شد…</p>
<p align="justify">این چنین بود که تنها چند سال بعد از ظهور مرد خوب قصه ما، دیگر کسی از دزدی و غارت حرف نمی زد. تنها بحثشان ثروت و فقر بود. البته یادمان نرود آنها هنوز هم دزد بود.</p>
<p align="justify">تنها مرد خوب قصه ی ما همان مرد خوب اولیه بود، او هم خیلی از آمدنش نگذشته بود که از گرسنگی مرد.</p>
<p align="left"><strong>نویسنده : ایتالیو کالوینو      <br />بازگردانی: امیرپویا آقاصادقی</strong></p>
</br></br>
<center><a href="http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2"><img src="http://www.damdam.ir/blog/rss-for-fedd.png"></a></center>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=997</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>او امیرپویا را نمی شناخت</title>
		<link>http://www.damdam.ir/blog/?p=995</link>
		<comments>http://www.damdam.ir/blog/?p=995#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 08 Jul 2011 14:03:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امیرپویا</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.damdam.ir/blog/?p=995</guid>
		<description><![CDATA[در پی پست قبلی نامه زیر به دستم رسید و تعدادی کامنت که&#160; آنها را می توانید زیر همان پست بخوانید و این نامه را همین جا می گذارم و سپس پاسخ می دهم. واقعا باعث تاسفه که یه پسر دانشجو که ادعای روشن فکریم میکنه این نامه رو در معرض دید همه بذاره . [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">در پی پست قبلی نامه زیر به دستم رسید و تعدادی کامنت که&#160; آنها را می توانید زیر همان پست بخوانید و این نامه را همین جا می گذارم و سپس پاسخ می دهم. </p>
<blockquote><p align="justify">واقعا باعث تاسفه که یه پسر دانشجو که ادعای روشن فکریم میکنه این نامه رو در معرض دید همه بذاره . ما&#160; که اون دختر رو نمیشناسیم اما الان فک کنم شما با این کارتون خودتونو به هم شناسوندین .</p>
<p align="justify">بازم براتون متاسفم و امیدوارم یه روزی از ته قلب برای این کار زشتتون پشیمون بشین.</p>
<p align="justify">خیلی برام جالبه که شما که چنین شخصیتی دارین چرا حرف از خدا میزنین و همش از این ملت مینالین . آره ما هم خسته ایم از این ملتی که افکارشون مثل شما بیماره . وقتی آدم مطالب شما رو میخونه قلبش واقعا درد میگیره و بیشتر از ایرونی بودنش پشیمون میشه . چون همش حرفاتون ضدو نقیض محضه و دیگه هیچ . همش ادعا و ادعا و ادعا &#8230;.</p>
</blockquote>
<p align="justify">حرفهایم را با یک سوال از همه ی خواننده های مطلب قبلی وبلاگ شروع می کنم. آیا به راستی فکر کرده اید که این نامه را من آن زمان که دریافت کرده ام به هیچ کس نشان نداده ام؟ اگر چنین فکر می کنید علاوه براین که در گمراهی آشکار به سر می برید باید بگویم که هیچ تصوری از مغز یک پسر دبیرستانی و حتی یک مرد ندارید. نمی دانید که پسرها در باره ی این مسائل زندگیشان با یکدیگر صحبت می کنند و&#160; مخصوصا در آن سن خاص با&#160; گفتن هر راست و دروغی درباره ی دخترههای اطرافشان قصد دارند خود را در میان دوستانشان شاخ، محبوب، دختر باز و خفن نشان دهند. </p>
<p align="justify">در کاری که کرده ام هیچ حرکت زشتی نمی بینم. حرکت زشت این بود که به فرض شماره ی دوستمان را می گذاشتم پایین نامه و می گفتم با ما که به نتیجه نرسید شاید با شما به نتیجه برسد. حرکت زشت آن بود که وقتی کسی انقدر به پر و پالم می پیچید و چنین ادعای عشقی می کرد به او ابراز علاقه کنم، مخش را بزنم و … آخرش که کارهایم تمام شد به او بگویم که دیگر حرفی برای گفتن ندارم، از جلوی چشمم گم شو. راستش را بخواهید خیلی از کسانی که آن زمان در جریان نامه بودند نظرشان این بود که چنین کنم. </p>
<p align="justify">یک سوال دیگر، آیا دوستمان واقعا عاشق بنده بود؟ در تعریف عشق می گویند که شناخت لازم است و عشق بی شناخت معنایی ندارد. اگر ایشان از دیدن به وحی الهی می رسید و درباب اطرافیانش علم غیب کسب می کرد که لابد می دانست این جانب به دردش نمی خورم و در غیر این صورت راستش را بخواهید من نامش را عشق نمی گذارم.&#160; این نامه یک نامه ی عاشقانه نیست، یک توهم دوست داشتن است و یک کشش فرویدی&#160; برای دختری که هیچ تصوری از پسرها ندارد. این نامه یک نامه عاشقانه نیست صرفا یک توهم است برای دختری که در فضای بسته خانه اش به هیچ شناختی نه تنها از اطرافیانش بلکه از خودش هم نرسیده است.&#160; </p>
<p align="justify">این نامه به شدت تلخ است، انقدر که باید به تلخی آن خندید. تلخی اش اما این نیست که صاحب این وبلاگ رازداری نکرده است و نامه ای را که سالها پیش یک نفر به او داده است برای دیگران خوانده است. تلخی این نامه در این است که نگارنده نامه در سن شانزده، هفده سالگی درباره جنس مخالف اطلاعاتش در حد سیندرلا است. این نامه یک نامه نیست بلکه یک داستان تلخ است. تلخی این داستان&#160; دخترها و پسرهایی هستند که بی هیچ تصوری از سختی رابطه، از نوع برخورد، و از روش درست همه چیز، با یکدیگر آشنا می شوند و به یکدیگر وابسته می شوند، آرزویشان آنست که روزی برای همیشه باهم باشند. تلخی این داستان اینجاست که انقدر آن روز دور می شود و انقدر دست نایافتنی است که دیگر هیچ چیزی از آن باقی نمی ماند. تلخی داستان اینجاست که بعد از پایان یافتن همه چیز کسی دختر غمگین را نمی بیند و کسی پسر خرد شده را نمی بیند.</p>
<p align="justify">تلخترین جای این داستان اما آنست که خواننده عزیز وبلاگ فکر می کند نویسنده وبلاگ انقدر عقده ای است که نامه ی دخترک معصوم را می گذارد برای آنکه خودش را مطرح کند. تلخی داستان اینجاست که خواننده وبلاگ انقدر چشمانش را بسته است که فقط همین را می بیند. اشتباه دختر را نمی بیند، وضع خراب جامعه را نمی بیند و تنها رازنداری وبلاگ نویس را می بیند. کاش لااقل این راز نداری را به قصد پر کردن وبلاگ می دید. تلخی داستان اینجاست که این رازنداری را این طور می بیند که نویسنده وبلاگ می خواسته خودش را مطرح کند. تلخی داستان اینجاست که می گویند کافر همه را به کیش خود پندارد.</p>
<p align="justify">تلخی داستان اینجاست که باید از حقایقی گفت که همه می دانند اما کسی جرات بیان کردنش را ندارد…</p>
</br></br>
<center><a href="http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2"><img src="http://www.damdam.ir/blog/rss-for-fedd.png"></a></center>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=995</wfw:commentRss>
		<slash:comments>48</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>او امیرپویا را دوست داشت</title>
		<link>http://www.damdam.ir/blog/?p=993</link>
		<comments>http://www.damdam.ir/blog/?p=993#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 01 Jul 2011 08:29:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امیرپویا</dc:creator>
				<category><![CDATA[از دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.damdam.ir/blog/?p=993</guid>
		<description><![CDATA[یادم می آید که&#160; اواخر سال سوم دبیرستان بود، آن زمان ها با چند تا از دوستان هم محلی&#160; و هم مدرسه ای که دلم برای همه شان تنگ شده است با اتوبوسی صبحها به مدرسه می رفتیم. در اتوبوس دخترهای دبیرستانی هم زیاد بودند و به اقتضای سن با هر کدامشان داستانی داشتیم&#160; و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">یادم می آید که&#160; اواخر سال سوم دبیرستان بود، آن زمان ها با چند تا از دوستان هم محلی&#160; و هم مدرسه ای که دلم برای همه شان تنگ شده است با اتوبوسی صبحها به مدرسه می رفتیم. در اتوبوس دخترهای دبیرستانی هم زیاد بودند و به اقتضای سن با هر کدامشان داستانی داشتیم&#160; و یا شاید هم نداشتیم.&#160; </p>
<p align="justify">در میان این دوستانمان که اسم خیلی هایشان را هیچ وقت ندانستیم و بسیاری را دانستیم و فراموش کردیم یک نفری بود که اندکی موفق شد داستانهایش را به خارج از دنیای اتوبوس منتقل کند.&#160; این دوست ما دختری بود چادری که با پدرش سوار اتوبوس می‌شد. یادم می آید روزی داشتیم با دوستانمان می رفتیم شهر کتاب یوسف آباد به صرف کانتر و جنرالز، بر حسب اتفاق در اتوبوس مسیر انقلاب مارا دید، مسیرش را عوض کرد و دنبالمان آمد تا جایی که مرا تنها یافتش.&#160; یک عدد فلاپی دیسک به من داد که در آن نوشته زیر نوشته شده بود. متاسفانه من بر حسب حماقت یا نگرانی شماره تلفنم را به ایشان دادم و ایشان تا مدتها علاوه بر جواب های نه مکرر بنده ، به تلاششان ادامه داند. بگذریم، بلاخره از خر شیطان پایین آمد و خدارا شکر اکنون سالهاست که از او خبری ندارم. </p>
<p align="justify">حالا حکایت این نامه. راستش دیروز داشتم آشغالهای قدیمی را دور می ریختم که در میان آنها نسخه پرینت شده نامه موجود در آن فلاپی دیسک صورتی را یافتم. گفتم با هم اندکی خاطرات دوران کودکی را مرور کنیم و دور همی به حماقت هایمان بخندیم. برخی از اطلاعات شخصی بنده از نامه پاک شده است و بقیه نوشته اصل نوشته دوستمان است. </p>
<blockquote><p align="justify">&#160;</p>
<p align="justify">“ بنام حضرت دوست “ <a href="http://www.damdam.ir/blog/wp-content/uploads/2011/07/ME.jpg" rel="lightbox"><img style="background-image: none; border-right-width: 0px; margin: 4px 18px 5px 0px; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: inline; float: left; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px; padding-top: 0px" title="عکسی از بنده مربوط به همان زمان ها" border="0" alt="عکسی از بنده مربوط به همان زمان ها" align="left" src="http://www.damdam.ir/blog/wp-content/uploads/2011/07/ME_thumb.jpg" width="136" height="295" /></a></p>
<p align="justify">سلام، اسم من فاطمه است و در سال اول دبیرستان تحصیل می کنم. خانه من منطقه ی x است و مدرسه ام منطقه y است. یک مدسه غیر انتفاعی و اسلامی. البته سال قبل در یک مدرسه دولتی محصل بودم. قرار بود به علت طولانی بودن راه با سرویس تردد کنم اما با پیشنهاد من خانواده ام به اتوبوس هم قانع شدند. صبح ها با پدرم سوار اتوبوس می شوم. تا ماه اول ساعت شش و سی از خانه حرکت می کردیم اما بر حسب اتفاق یک روز خواب مانده بودم ساعت شش و چهل پنج حرکت کردیم و تا ساعت هفت و ده اتوبوس نیامد.( اتوبوس های خصوصی زیاد تردد می کنند اما باز هم به پیشنهاد من اکثرا با اتوبوس شرکت واحد تردد می کنیم ) همان روز شما را توی اتوبوس دیدم. روز اول به شدت برایم عادی بودید ولی دفعه دوم که بعد از یک&#160; هفته تو و دوستانت را که در اتوبوس دیدم بر حسب اتفاق نظرم به شما جلب شد. فکر می کنم به دلیل این بود که شما داشتید فیزیک می خواندید و بامزه اینجاست که با خودم گفتم بیچاره هسمر آن پسر. اما نمی دانم که چه شد بعد از روز که شما را دیدم برای اولین و آخرین بار از یک نفر که شما باشید خوشم آمده بود و است. آخه من از همه ی پسرها بدم می آید.</p>
<p align="justify">و همان موقع بود که خدا ترسیدم. من اصلا اهل دوست پسر نبودم و نه هستم و نه خواهم بود و خیلی از شما زیباتر و موقعیت های بهتر دیدم و با آنها صحبت کردم اما حسی به من می گوید تو با آنها فرق می کنی . حدودا دفعه ی&#160; دهم و یازدهم بود که توانستم اخلاق های شما را مورد بررسی قرار دهم که بر می گردد به روانشناسی هایی که سال پیش از طریق کلاس های مدرسه برای مشاورده در مدرسه آموزش دیده بودم . ولی من فقط اطلاعاتی از زندگی شما بدست آوردم مانند این که در سال پیش دانشگاهی درس می خوانید ( حدس) پنجشنبه ها تعطیل هستید. قسمتی ز اخلاقتان و دوستانتان و قسمتی از سلیقه های شما و محدوده ی مدرسیه و خانه شما ( مسجد XXX) را می دانم که اطلاعات خیلی خیلی کمی دارم. من سال قبل دوستان (دختر) زیادی داشتم و هیچ وقت فکر آنکه وقتی من به دبیرستان بیایم از تمام دوستانم دور می افتم هم نمی کردم اما خوب روزگار است دیگر !! هیچ وقت احساس هیچ کمبودی هم نمی کردم. دقیقا مانند امسال شما، فقط فرق من با شما این بود که من به جز آنکه با آنها دوست بودم محرم مام رازهای آنها هم بودم و به معنای دیگر “ مشاوره” و همیشه آنها مرا یار همیشه گی خود تلقی می کردند و می کنند. امسال با عوض شدن مدرسه ام تمام دوستاتم را از دست داده ام . البته قابل ذکر است که ارتباط تلفنی با هم داریم اما خوب دگر آنها را نمی بینم.</p>
<p align="justify">در کل من آدمی محصل و با دین و ایمان کافی و معتقد و از همه مهتر مستقل و حساس و سعی هم&#160; می کنم هیچ وقت پای بند احساساتم نباشم و در جمع دوستان و خانوداه اهل شوخی و بگو و بخند و در وقت خودش بسیار جدی هستم. این هم قسمتی از خصوصیات من بود. </p>
<p align="justify">می خواهم نظر شما را در مورد خودم بدانم. من برای اولین و آخرین بار در عمر خود ساده گی کرده ام و به شما با دادن این نامه اعتماد کرده ام . امیدوارم از اعتماد من سو استفاده نکنی و خواهش می کنم که از این مطالب هیچ کس خصوصا دوستانت بویی نبرند. در همین دیسک جواب را برایم بنویس و بده به دختری که در اتوبوس پیش تو می آید و …</p>
</blockquote>
<p align="center">{این نوشته صفحه سومی هم داشت که متاسفانه هیچ اثری از آن دیگر وجود ندارد}</p>
</br></br>
<center><a href="http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2"><img src="http://www.damdam.ir/blog/rss-for-fedd.png"></a></center>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=993</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>به خدایی که همین نزدیکیست</title>
		<link>http://www.damdam.ir/blog/?p=989</link>
		<comments>http://www.damdam.ir/blog/?p=989#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 May 2011 14:04:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امیرپویا</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.damdam.ir/blog/?p=989</guid>
		<description><![CDATA[روزگاری بود که بسیار می اندیشیدم به آنچه خواهم کرد و آنچه می خواهم بکنم.&#160; روزگاری بود که بسیاری رویاها در سر داشتم و انبوهی از آرزوها در دل. می خواستم بمانم و کاری کنم برای این کهن مرز و بوم بیمار که شاید مردمانش اندکی آسوده تر زندگی کنند. امروز تنها می خواهم بروم، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify"><a href="http://www.damdam.ir/blog/wp-content/uploads/2011/05/islam-is-not-the-enemy.jpg" rel="lightbox"><img style="border-right-width: 0px; margin: 0px auto 10px; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: block; float: none; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px; padding-top: 0px" title="islam-is-not-the-enemy" border="0" alt="islam-is-not-the-enemy" src="http://www.damdam.ir/blog/wp-content/uploads/2011/05/islam-is-not-the-enemy_thumb.jpg" width="276" height="342" /></a></p>
<p align="justify">روزگاری بود که بسیار می اندیشیدم به آنچه خواهم کرد و آنچه می خواهم بکنم.&#160; روزگاری بود که بسیاری رویاها در سر داشتم و انبوهی از آرزوها در دل. می خواستم بمانم و کاری کنم برای این کهن مرز و بوم بیمار که شاید مردمانش اندکی آسوده تر زندگی کنند.</p>
<p align="justify">امروز تنها می خواهم بروم، می خواهم ازین نکبت بار سرزمین گه گرفته بار خویش ببندم، بروم جایی در نقشی ساده، حتی یک پیش خدمت رستوران. می خواهم بروم جایی که مردمش به من کاری نداشته باشند، بگذارند زندگی ام را بکنم بی آنکه ذره قضاوتی درباره‌ی کارهایم بکنند. برایم فرقی ندارد کجا، می خواهد جزایر هاوایی باشد یا بورکینافاسو یا حتی جایی در میان صحرای بزرگ آفریقا، تنها می خواهم از اینجا بروم.</p>
<p align="justify">راستش را بخواهید خسته شده ام، خسته شده ام از ملتی کاری جز دخالت در کار&#160; یک دیگر ندارند. از پیش قضاوتی هایشان خسته شده ام، از فکرهای بیمارشان خسته شده ام. خسته شده ام وقتی پسری را با دختر می بینند پندارند که لابد دختر فاحشه است و پسر بدکاره، دنبال خانه ی خالی می گردند که چون حیوان وحشی غریضه ی جنسیشان را تخلیه کنند. نمی دانم شاید آنها با دخترکان تنها چنین کرده اند که می پندارند هر کس که با جنس مخالفش می گردد چنین می کند.</p>
<p align="justify">راستش را بخواهید خسته شده ام، خسته شده ام از خدای انحصاری، پیامبر انحصاری و دین انحصاری. خسته شده ام از جایی که هرکس که به طریق دلخواهشان رفتار کند از خودشان است و هرکس که اندکی با راه دلخواهشان زاویه گرفت لابد کافر است و شیطان پرست است و تحت تعالیم شبکه های ماهواره ای. خسته شده ام از جایی که در آنجا غرب را مهد همه ی ناانسانی ها می دانند و خودشان را مدینه فاضله. خسته شده ام که از جایی که تنها مشکل در آنجا اینست که خواهران من چه می پوشند، با چه کس می گردند و تار موهایشان چه قدر معلوم است. جایی که در آن گویا صورت مسئله همه‎‌ی مشکلات پاک شده است و همین یک مشکل مانده است که لشگری بسیج شده اند به حلش. </p>
<p align="justify">خسته شده ام که از آنان که می خواهند مرا به زور به بهشتی بفرستند که باور دارند تنها راه رسیدن به آنش تارک دنیا شدن است. چه کسی باور می کرد روزگاری از من بپرسند مسلمانی؟ فروع دینت چیست؟ نام ببر. مگر امتحان کنکور است یا&#160; دادگاه تفتیش عقاید. چه کسی باور می کرد که از من که قرآنم را بارها خوانده ام و در کنارش عهد عتیق و جدید را می دانم، از من که تعالیم بودا، حرفهای زرتشت را بهتر از درس های تخصصی دانشگاهم می دانم ،بپرسند فروع دینت چیست؟ چه کسی باور می کرد؟ هنوز خودم هم باور نکرده ام. </p>
<p align="justify">خسته شده ام، خسته شده ام از تلاش برای بحث با قومی که خداوند بر چشم ها و گوشهایشان مهر و موم نهاده است که هیچ نمی شنود و بسان کوری هیچ نمی بینند. راست می گفتند که نرود میخ آهنی در سنگ فرو، افسوس که دیر فهمیدم. کاش زودتر می دیدم آنچه را که امروز دیدم. </p>
<p align="justify">مگر نه آنکه ان الله فی قلوب المنکسره. خداوندا امروز دل من شکسته است، ازین که تورا به نفع خودشان مصادره کرده اند.&#160; ازین که مسجدت شده است رزمگاه حمله به بندگانت. از این که حرفهایت را به هم می بافند تا بنده ات را&#160; گناه کار جلوه دهند.</p>
<p align="justify">خدایا امروز سکوت کردم در برابر همه ی تهمت هایشان به من و به دوستانم و به بندگان نیکوکارت. از اینان کینه ای به دل ندارم که در جستجوی تو به بیراهه رفته اند. خدایا خودت هدایتشان فرما و خودت هدایتم فرما…</p>
<p align="center"><strong>اللهم عرفنی نفسک فانک ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف نبیک.      <br />اللّهم عرفنی نبیک فانک ان لم تعرفنی نبیک لم اعرف حجتک.       <br />اللهم عرفنی حجتک فانک ان لم تعرّفنی حجتک ضللت عن دینی؛</strong></p>
</br></br>
<center><a href="http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2"><img src="http://www.damdam.ir/blog/rss-for-fedd.png"></a></center>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=989</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>محکومیت</title>
		<link>http://www.damdam.ir/blog/?p=984</link>
		<comments>http://www.damdam.ir/blog/?p=984#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 15 May 2011 16:41:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امیرپویا</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات یک احمق]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های شخصی]]></category>
		<category><![CDATA[گاه نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.damdam.ir/blog/?p=984</guid>
		<description><![CDATA[و خدایان مرا محکوم کردند که دست به هر کاری که زنم شر شود و پا به هر دشت سر سبزی که بگذارم بیابان شود.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>و خدایان مرا محکوم کردند که دست به هر کاری که زنم شر شود و پا به هر دشت سر سبزی که بگذارم بیابان شود. </p>
</br></br>
<center><a href="http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2"><img src="http://www.damdam.ir/blog/rss-for-fedd.png"></a></center>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=984</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>&#8230;</title>
		<link>http://www.damdam.ir/blog/?p=983</link>
		<comments>http://www.damdam.ir/blog/?p=983#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 13 May 2011 08:18:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امیرپویا</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاه نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.damdam.ir/blog/?p=983</guid>
		<description><![CDATA[چشم در بهای چشم خون در بهای خون این روزها انسانیت است که ارزشی ندارد]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چشم در بهای چشم    <br />خون در بهای خون     <br />این روزها انسانیت است که ارزشی ندارد</p>
</br></br>
<center><a href="http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2"><img src="http://www.damdam.ir/blog/rss-for-fedd.png"></a></center>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=983</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سمپادی روزت مبارک</title>
		<link>http://www.damdam.ir/blog/?p=982</link>
		<comments>http://www.damdam.ir/blog/?p=982#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 04 May 2011 14:17:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امیرپویا</dc:creator>
				<category><![CDATA[کوتاه نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.damdam.ir/blog/?p=982</guid>
		<description><![CDATA[]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.damdam.ir/blog/wp-content/uploads/2011/05/19036_1243529888704_1243068455_30739666_2568458_n.jpg" rel="lightbox"><img style="background-image: none; border-bottom: 0px; border-left: 0px; margin: 0px 0px 10px; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: inline; border-top: 0px; border-right: 0px; padding-top: 0px" title="19036_1243529888704_1243068455_30739666_2568458_n" border="0" alt="19036_1243529888704_1243068455_30739666_2568458_n" src="http://www.damdam.ir/blog/wp-content/uploads/2011/05/19036_1243529888704_1243068455_30739666_2568458_n_thumb.jpg" width="244" height="184" /></a></p>
</br></br>
<center><a href="http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2"><img src="http://www.damdam.ir/blog/rss-for-fedd.png"></a></center>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=982</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>به سلامتی صادق هدایت</title>
		<link>http://www.damdam.ir/blog/?p=979</link>
		<comments>http://www.damdam.ir/blog/?p=979#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 07 Apr 2011 17:54:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امیرپویا</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.damdam.ir/blog/?p=979</guid>
		<description><![CDATA[&#160; فردا سال روز مرگ کسی است که ادبیات و فرهنگ این سرزمین را چنان لرزاند که هنوز بعد از گذشت دهه ها تلاش برای تخریبش هنوز هم ذره از اهمیت و شهرتش کم نشده است. صادق هدایت بی شک از تاثیر گذارترین افراد در ادبیات معاصر زبان فارسی بود. افسوس که بعد از گذشت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="center">&#160;</p>
<p align="center"><a href="http://www.damdam.ir/blog/wp-content/uploads/2011/04/hedayat023.jpg" rel="lightbox"><img style="background-image: none; border-bottom: 0px; border-left: 0px; margin: 0px auto 10px; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: block; float: none; border-top: 0px; border-right: 0px; padding-top: 0px" title="صادق هدایت" border="0" alt="صادق هدایت" src="http://www.damdam.ir/blog/wp-content/uploads/2011/04/hedayat023_thumb.jpg" width="277" height="331" /></a></p>
<p align="center">فردا سال روز مرگ کسی است که ادبیات و فرهنگ این سرزمین را چنان لرزاند که هنوز بعد از گذشت دهه ها تلاش برای تخریبش هنوز هم ذره از اهمیت و شهرتش کم نشده است. صادق هدایت بی شک از تاثیر گذارترین افراد در ادبیات معاصر زبان فارسی بود. افسوس که بعد از گذشت شش دهه از مرگ هنوز هم مردم این سرزمین حرفهایش را نمی فهمند.</p>
<p><font color="#000000" face="Verdana">&#160;</font></p>
</br></br>
<center><a href="http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2"><img src="http://www.damdam.ir/blog/rss-for-fedd.png"></a></center>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=979</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آیا می دانستید</title>
		<link>http://www.damdam.ir/blog/?p=975</link>
		<comments>http://www.damdam.ir/blog/?p=975#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Mar 2011 16:31:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امیرپویا</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.damdam.ir/blog/?p=975</guid>
		<description><![CDATA[آیا می دانستید تقریبا همه کاندیداهای بهترین وبلاگ فارسی دویچه وله فیلتر هستند؟ http://thebobs.dw-world.de/en/nominations/?cat=20]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آیا می دانستید تقریبا همه کاندیداهای بهترین وبلاگ فارسی دویچه وله فیلتر هستند؟</p>
<p dir="ltr" align="left"><a title="http://thebobs.dw-world.de/en/nominations/?cat=20" href="http://thebobs.dw-world.de/en/nominations/?cat=20">http://thebobs.dw-world.de/en/nominations/?cat=20</a></p>
</br></br>
<center><a href="http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2"><img src="http://www.damdam.ir/blog/rss-for-fedd.png"></a></center>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=975</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان عقده ی غده ای یا غده ی عقده ای</title>
		<link>http://www.damdam.ir/blog/?p=973</link>
		<comments>http://www.damdam.ir/blog/?p=973#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Mar 2011 15:22:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امیرپویا</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[کافه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.damdam.ir/blog/?p=973</guid>
		<description><![CDATA[این دستان حاصل پراگ نشینی امروز من، سوزان، شیدا و ک.خ محبوب من(به ترتیب الفبا) است. هرکس چند جمله ای نوشت و نفر بعدی ادامه اش داد. تلاش من این بوده است که رسم الخط نویسندگان را تغییر ندهم. اگر در برخی موارد بدخطی دوستان موجب کج فهمی من شده است بگویند که اصلاح کنم.&#160; [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote><p align="justify"><font color="#000000"><font color="#a5a5a5"><font color="#333333">این دستان حاصل پراگ نشینی امروز من، سوزان، شیدا و ک.خ محبوب من(به ترتیب الفبا) است. هرکس چند جمله ای نوشت و نفر بعدی ادامه اش داد. تلاش من این بوده است که رسم الخط نویسندگان را تغییر ندهم. اگر در برخی موارد بدخطی دوستان موجب کج فهمی من شده است بگویند که اصلاح کنم.</font></font>&#160; </font><font color="#ff0000"><strong>در داستان برخی کلمات استفاده شده است که شاید خواندن آن برای برخی از خوانندگان ناراحت کننده باشد.</strong></font></p>
</blockquote>
<p align="justify"><font color="#000000">ی</font><font color="#000000">ک روز یک غده ای بود که رنگ بادمجان بود. غده همیشه دلش می خواست روزنامه نگار شود و شد. بعد از شدنش از شدن خود متنبه شد، احساس کرد که به او تجاوز شده است و خونش کف کرد. با اینکه فقط سه سال بود شاشش کف کرده بود، اما سبیل بادمجونیش به اندازه ی یک آدم پنجاه ساله بود و چون سبیل داشت او را از رفقا حساب می کردند. رفقای سیاسی که کارشان تمیز کردن اتاق رهبر جنبش بود و آنها از خون خود خرسند بودند. رفقا رفقا گویان آمد توی اتاق. ناگهان : « رفیقا، رفیقا این معشوق من بود که تو رفیقش کردی، معشوق من بود … » و با چشمانی خیس به دستشویی حزب رفت، حزبی که دستشویی اش مفیدترین جایش بود و در دستشویی همیشه فکر آدم خلاف جهت فعالیت، کار می کند. فکرش متعالی شد و پی برد که حزب حقیقتا چیزی کم دارد که نمی داند چیست. و البته این دستشویی، کم بودن هم خوب مفید معنی است. به بیت بعد مراجعه کنید. خوانندگان عزیز، لطفن معنی گرایانه روی بیت بعد مکث کنید. « رفیق من سنگ صبورم باش… آره دیگه». شرمنده نویسنده در بیت قبل مست بود. اما خماری خیلی “ زودتر از آنچه فکر کنی “ از سر آدم می پرد و پس از آن همان چیزی که قبلا کم بوده همچنان کم است. به علاوه این که فکر وقت تلف کردن هم به بدبختی های روتین ات اضافه شده است و هیچ پخی نیستی. همه مشکلات ما از این موضوع متولد می شود که شما خوانندگان عزیز، همیشه بیت های شاعر را روی فاز پخی می خوانید و دردناک تر از همه اینکه همه شعر های دنیا، حتی شما شعرهای عزیز، روی فاز پخی سروده می شوند و نیشتر فرود آمد… و آن طور که مرحوم مولانا جلال الدین بخلی زر می زد “ پوست بود، پوست بود در خور مغز شعرا. والاه” و همیشه کسی باید فدای محور اصلی شود چرا که همیشه&#160; “همیشه” وجود دارد و با تمام احترامی که برای خواننده ای که نمی دانم، قائلم، او همچنان در دستشویی نشسته و شلوار از کف داده، به چیزی که کم بود فکر می کرد. اما مشکل نهادینه این است که خوانندگان عزیز و محترم همیشه ریدن را یک مسئله تجملاتی می دانید و همیشه هنگام بالا کشیدن شلوارهای خود می زنید قد پاچه هایتان، پاچه هایی که&#160; فقط از روی رو درواسی می زنند قدش. دقیقا نمی‌دانم ربط غده به ریدن چیست، شاید دم ک.و.ن بوده یا شایدم توی مغز قسمت ریدن! به هر تقدیر ریده شد! شد! و این مسئله ریدن، مسئله مهمی بود و غده رید تا&#160; عقده ی ریدن&#160; نسل ما، که هرگز نتوانست در آزادی بریند عقده ای نشود همچون غده های سرطانی که آزادی را فریاد می زنند. این چه فازی است ؟ فاز ان… ان تویی. خوانندگان عزیز از شما تقاضا می شود فاز ان را نادیده و نا خوانده در نظر بگیرید و به همین سوال بسنده کنید که چه فازی است؟ </font></p>
<p><font color="#000000"></font></p>
</br></br>
<center><a href="http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2"><img src="http://www.damdam.ir/blog/rss-for-fedd.png"></a></center>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=973</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پاییز پدرسالار</title>
		<link>http://www.damdam.ir/blog/?p=970</link>
		<comments>http://www.damdam.ir/blog/?p=970#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Mar 2011 08:30:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امیرپویا</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.damdam.ir/blog/?p=970</guid>
		<description><![CDATA[پدرم هم نسلان من دارند دیکتاتورهایی با چند برابر سن تورا بر زمین می زنند، هیچ فکر کردی روش پدرسالارانه تو برای اداره خانواده تاریخ انقضایش گذشته، دیکتاتور بعدی شاید تو باشی.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">پدرم هم نسلان من دارند دیکتاتورهایی با چند برابر سن تورا بر زمین می زنند، هیچ فکر کردی روش پدرسالارانه تو برای اداره خانواده تاریخ انقضایش گذشته، دیکتاتور بعدی شاید تو باشی.</p>
</br></br>
<center><a href="http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2"><img src="http://www.damdam.ir/blog/rss-for-fedd.png"></a></center>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=970</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پایان</title>
		<link>http://www.damdam.ir/blog/?p=969</link>
		<comments>http://www.damdam.ir/blog/?p=969#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 18 Mar 2011 15:47:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امیرپویا</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.damdam.ir/blog/?p=969</guid>
		<description><![CDATA[همه شادند برای سال نویی که می آید، من غمگینم برای دهه ای که می رود.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>همه شادند برای سال نویی که می آید، من غمگینم برای دهه ای که می رود.</p>
</br></br>
<center><a href="http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2"><img src="http://www.damdam.ir/blog/rss-for-fedd.png"></a></center>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=969</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>با صدای بی صدا</title>
		<link>http://www.damdam.ir/blog/?p=967</link>
		<comments>http://www.damdam.ir/blog/?p=967#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 Mar 2011 18:50:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امیرپویا</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.damdam.ir/blog/?p=967</guid>
		<description><![CDATA[نمی شناختمش.&#160; لباس هایش می گفت یکی از مسئولین خدماتی دانشگاه است. کر بود بیچاره، و خوب به بدبختی حرف میزد. آورده بودندش برای چادرهای بازارچه خیره ی ما چراغ نصب کند. با زبان بی زبانی اش برای من توضیح داد که فرفره می خواهد و دوست دارد او هم کمکی کرده باشد. آمدم برایش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify"> نمی شناختمش.&#160; لباس هایش می گفت یکی از مسئولین خدماتی دانشگاه است. کر بود بیچاره، و خوب به بدبختی حرف میزد. آورده بودندش برای چادرهای بازارچه خیره ی ما چراغ نصب کند. با زبان بی زبانی اش برای من توضیح داد که فرفره می خواهد و دوست دارد او هم کمکی کرده باشد. آمدم برایش توضیح دهم که ۵۰۰ تومان است. رئیسش صدایش زد با لحنی فریاد گونه که به سر کارش برگردد، او رفت. درگیر کارهای خودم شدم، وقتی که دوباره دیدمش زمانی بود که وسایل را جمع کرده بودیم تا فردا روز دوباره بچینیم. نور چراغهایی که بسته بود، صورت پر دردی را نمایان ساخته بود که سالهای سختی را فریاد می زد. چشمانش به سمت جای خالی فرفره ها بود. بغضم گرفت. یاد این جمله افتادم که آنچه ما داریم آرزوی برخی دیگر است. اکنون در حسرت اینم که چرا آن لحظه در آغوشش نگرفتم و فرفره ای به او ندادم. </p>
</br></br>
<center><a href="http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2"><img src="http://www.damdam.ir/blog/rss-for-fedd.png"></a></center>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=967</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دانشجو [هیچ] حقی [ن]دارد</title>
		<link>http://www.damdam.ir/blog/?p=964</link>
		<comments>http://www.damdam.ir/blog/?p=964#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 23 Feb 2011 15:07:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امیرپویا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دانش جو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.damdam.ir/blog/?p=964</guid>
		<description><![CDATA[لاَّ یُحِبُّ اللّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوَءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلاَّ مَن ظُلِمَ وَکَانَ اللّهُ سَمِیعًا عَلِیمًا خداوند، بانگ برداشتن به بدزبانى را دوست ندارد، مگر از کسى که بر او ستم رفته باشد، و خدا شنواىِ داناست. سوره النساء- آیه ۱۴۸- ترجمه فولادوند&#160; داستان اول – نظریه محاسبات یک واحد ارائه می شود نامش نظریه محاسبات. گوگل [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote><p><font color="#000000">لاَّ یُحِبُّ اللّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوَءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلاَّ مَن ظُلِمَ وَکَانَ اللّهُ سَمِیعًا عَلِیمًا       <br />خداوند، بانگ برداشتن به بدزبانى را دوست ندارد، مگر از کسى که بر او ستم رفته باشد، و خدا شنواىِ داناست. </font></p>
<p align="left"><font color="#000000">سوره النساء- آیه ۱۴۸- ترجمه فولادوند&#160; </font></p>
</blockquote>
<p align="justify"><strong></strong></p>
<p align="justify"><strong>داستان اول – نظریه محاسبات</strong></p>
<p align="justify">یک واحد ارائه می شود نامش نظریه محاسبات. گوگل می کنیم نام درس را،داستان درس ادامه درس نظریه زبانها و ماشینها درس پیش نیازش را دوست داشتیم. ساعت درس&#160; شنبه دوشنبه پنج تا هفت عصر. ساعتش افتضاح است، جهنم واحد نیست برنامه های شنبه دوشنبه را کنسل می کنیم، درس را اخذ می‌کنیم چه می‌شود کرد.</p>
<p align="justify">می رویم سر کلاس، بر اسلاید استاد نوشته امنیت شبکه و رمزنگاری، پیش نیاز درس هم شبکه که انشالله اگر خدا بخواهد ترم آخر پاسش خواهیم کرد .حکایت این تغییر نام درس را جویا می شویم. استاد شرح می دهد که “ثبت درس جدید مراحل قانونی اش طولانی میشد، تصمیم گرفتیم درس را به عنوان نظریه محاسبات ارائه دهیم که چند سالی است ارائه نمی شود” و البته با تاکید براین که قبلا هم این کار در دانشکده انجام شده است. با خود می گوییم جهنم، حالا موضوع جدید هم بد نیست. </p>
<p align="justify">اسلاید اول درس را بیشتر نگاه میکنیم، ساعت ارائه شنبه، دوشنبه ۱۰-۱۲ . سوال می‌پرسیم که این دیگر چه حکایتی است،&#160; استاد می گوید که به دلایل شخصی نمی‌تواند این ساعت کلاس را ارائه بدهد، بررسی کرده است که ساعت پیشنهادی جدید هیچ کلاسی در دانشکده برگزار نمی شود پس ساعت کلاس را به آن ساعت منتقل کنیم. صدای یک ده نفریمان در می آید که شنبه ها آن ساعت ریاضی مهندسی داریم و به هزار مکافات با این استاد اخذ کرده ایم، استاد میگوید ۶۰ نفر درس را اخذ کرده اند اگر ۲۰ نفر هم حذف کنند اتفاق خاصی نمی افتد.</p>
<p align="justify">صحنه بعدی دفتر آموزش دانشکده است، هی می رویم، هی می آییم. نتیجه این میشود که استاد به هیچ صورت حاضر نیست آن ساعت درس را ارائه دهد و اگر فشار وارد کنیم استاد هم آخر ترم موقع نمره دادن به ما فشار وارد خواهد کرد. چه کار میکنیم؟ پیشنهاد می دهیم کلاس شنبه ها ۱۳-۱۵ و دوشنبه ها ۱۰-۱۲ برگزار شود که کمترین تعداد مشکل تداخل پیش آید.</p>
<p align="justify">ساعت کلاس تغییر می کند، صدای برخی دیگر از دانشجویان در می آید، خطای استاد می‌شود دلیل دعوا بین ما و دوستانمان. آخرش بعد از هزار دعوا ساعتش همین که پیشنهاد داده ایم می ماند. </p>
<p align="justify">می رویم سر کلاس، استاد می گوید جمعیت کلاس زیاد است، به آموزش می گویم ۸۷ ای ها را حذف کند.&#160; اعصابم خورد میشود می روم درس را حذف می کنم، جایش دو عدد معارف اخذ می کنم که لاقل اگر به درد آخرتم نخورد به درد دنیایم خواهد خورد.</p>
<p align="justify"><a href="http://www.damdam.ir/blog/wp-content/uploads/2011/02/8f0nx4z.jpg" rel="lightbox"><img style="background-image: none; border-bottom: 0px; border-left: 0px; margin: 0px auto 10px; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: block; float: none; border-top: 0px; border-right: 0px; padding-top: 0px" title="8f0nx4z" border="0" alt="8f0nx4z" src="http://www.damdam.ir/blog/wp-content/uploads/2011/02/8f0nx4z_thumb.jpg" width="397" height="335" /></a></p>
<p align="justify"><strong>داستان دوم – ریاضیات مهندسی</strong></p>
<p align="justify">می رویم سر کلاس ریاضیات مهندسی، شنبه چهارشنبه ۱۰-۱۲، مخصوص برادران- ظرفیت ۱۱۰ نفر. استاد می گوید آموزش کل اعلام کرده است کلاسی با ظرفیت بیش از ۹۰ نفر نمی تواند تشکیل شود، گروهی دیگری&#160; در همین ساعت ساخته شده دوستان یا خودشان حذف کنند یا آموزش آنها را حذف کرده و گروه جدید را برایشان اخذ می‌کند.</p>
<p align="justify">حرف استاد شوخی به نظر می آید، جدی نمی گیریم. چند جلسه بعد بیست نفر از دوستانمان حذف شده اند. مبنای حذف- چه کسی درس را دیرتر اخذ کرده است؟ نه خیر چه کسی شماره دانشجویی اش از بقیه بیشتر است. نتیجه آنکه خیلی ها که درس را قبل از نود نفر اخذ کرده اند درسشان حذف شده، خیلی ها که&#160; روزهای آخر حذف و اخذ درس را گرفته اند درس را نگه داشته اند.&#160; </p>
<p align="justify">&#160;</p>
<p align="justify"><strong>داستان سوم – آزمایشگاه مدارهای الکتریکی ۱</strong></p>
<p align="justify">روز انتخاب واحد درس را ساعت ۱۰-۱۲ پنج شنبه اخذ می کنیم. به تعدادی از دوستان نمی رسد. قرار می شود گروهای جدیدی ارائه شود. در حذف و اخذ متوجه می شویم که گروه های جدید چهارشنبه ارائه شده اند. خوشحال می شویم که می توانیم&#160; یک روزمان را لااقل در هفته خالی کنیم. درس روز پنج شنبه را حذف کرده، چهارشنبه اخذ می کنیم.</p>
<p align="justify">حذف و اخذ پایان یافته است، به کلاس می رویم. متوجه می شویم آزمایشگاه در آن ساعت پر است و مدارهای الکترونیکی در آن برگزار می شود. می‌رویم در به در دنبالش که بفهمیم چه اتفاقی افتاده است. معلوم می شود مسئول آمورزش در مکاتباتش با مسئول آزمایشگاه ها اشتباه کرده است و در چنین روزی آزمایشگاه نمی تواند برگزار شود. </p>
<p align="justify">یکی از دوستان عصبانی می شود، مسئول آموزش عصبانی می شود، قرار می شود کلاً گروه را حذف کنند، ما چه می‌شویم؟ لابد بیچاره. می رویم باز با مسئول آزمایشگاه ها و سپس با آموزش حرف می زنیم. نتیجه نهایی آزمایشگاه مدارهای یک ما، پنج شنبه ساعت ۱۳ تا ۱۶ برگزار خواهد شد. خداحافظ تفریحات روز پنج شنبه…</p>
<p align="justify"><strong>نتیجه گیری اخلاقی </strong></p>
<p align="justify"><strong>یک </strong>خطاهای انسانی اتفاق می افتد، نمی توان جلوی آن را گرفت. مثلا استاد هزاران مشکلش را یادش می رود تصمیم می گیرد کلاسی را در یک ساعتی ارائه دهد، بعد که کلاس ارائه شد ۶۰ نفر درس را اخذ کرده اند یاد مشکلاتش می افتد ساعات درس را تغییر می دهد. حالا اگر همه دانشجویان کلاس هم با ساعت جدید مشکل داشتند، هیچ اهمیتی ندارند چون گویا اندازه اندازه ریشهای صورت استاد هم ارزش ندارند. </p>
<p align="justify"><strong>دو </strong>دانشجویان باید علم غیب داشته باشند، بدانند که آموزش ممکن است چه اشتباهاتی بکند یا چه بخش نامه هایی صادر کند و بنابر علم غیبش تصمیم گیری کند. به آموزش هیچ ربطی ندارد که ظرفیت یک کلاسی را بیش از اندازه زیاد کرده است یا در روز ارائه کلاس اشتباه کرده است. دانشجو هیچ حقی هم نسبت به اعتراض به خطای آموزش ندارد، همه چیز گناه دانشجو است…</p>
<p align="justify"><strong>سه </strong>دانشجو غلط کرده است می خواد کار کند یا به کلاس آموزشی در بیرون دانشگاه برود یا به خانواده اش در شهرستان سر بزند. اگر چنین خواسته های بزرگی&#160; دارد ترک تحصیل کند یا به بدختی تحصیلش را تمام کند از ایران برود شاید در جاهای دیگر دنیا کمی از ارزشهای شاید&#160; نه انسانی لااقل حیوانی برخوردار باشد</p>
<p align="justify"><strong>پیشنهاد اخلاقی </strong></p>
<p align="justify"><strong><font color="#000000">آقا جان، خانم جان از ترم دیگه بجای انتخاب واحد از هر کسی بپرسید چند واحد می‌خواد خودتون هرچی دلتون خواست هروقت دلتون خواست بهش بدین.&#160; وقتی نه اسم درس معلومه، نه استادش، نه ساعتش این روش فعلی جز خورد کردن اعصاب ما و شما هیچ فایده ای نداره ….</font></strong></p>
<p align="justify">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p align="justify">پی نوشت : برای آنان که نمی دانند در یک دانشگاه آزاد در یک شهرستان دور افتاده درس نمی خوانم،&#160; در علم و صنعت تهران درس می خوانم- دانشگاه آقای رئیس جمهور …</p>
<p align="justify">پی نوشت دو : قطعا جایگاه این نوشته در وبلاگ شخصی من نبود، در یک نشریه بود در دانشگاه. افسوس که نه نشریه ای باقی مانده است و نهادی که صدایی از آن بلند شود. پس شما لااقل سعی کنید که این جکایت ما را به گوش دوستانتان برسانید، شاید آنها هم به گوش دوستانشان رساندند و در این رساندن ها شاید یک مسئولی پیدا شد و فکری به حال ما کرد</p>
</br></br>
<center><a href="http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2"><img src="http://www.damdam.ir/blog/rss-for-fedd.png"></a></center>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=964</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حکایت آن زاهد و ما</title>
		<link>http://www.damdam.ir/blog/?p=961</link>
		<comments>http://www.damdam.ir/blog/?p=961#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 11 Feb 2011 07:21:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امیرپویا</dc:creator>
				<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[تفکیک جنسیتی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.damdam.ir/blog/?p=961</guid>
		<description><![CDATA[&#160; حکایت زندگی آنها هم شده حکایت زندگی آن بنده خدا زاهدی که تصمیم گرفت از خوف ارتکاب به گناه برود در غاری در ناکجا آباد زندگی کند که نکند شاید خدایی ناکرده چشمش به دماغ ورقلمبیده ی نامحرمی بیافتد و از راه راست به آتش جهنم پرت شود البت آن شیخ بنده خدا لااقل [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">&#160;</p>
<p align="justify"><a href="http://www.damdam.ir/blog/wp-content/uploads/2011/02/tafkik.jpg" rel="lightbox"><img style="background-image: none; border-bottom: 0px; border-left: 0px; margin: 0px auto 10px; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: block; float: none; border-top: 0px; border-right: 0px; padding-top: 0px" title="tafkik" border="0" alt="tafkik" src="http://www.damdam.ir/blog/wp-content/uploads/2011/02/tafkik_thumb.jpg" width="420" height="289" /></a></p>
<p align="justify">حکایت زندگی آنها هم شده حکایت زندگی آن بنده خدا زاهدی که تصمیم گرفت از خوف ارتکاب به گناه برود در غاری در ناکجا آباد زندگی کند که نکند شاید خدایی ناکرده چشمش به دماغ ورقلمبیده ی نامحرمی بیافتد و از راه راست به آتش جهنم پرت شود</p>
<p align="justify">البت آن شیخ بنده خدا لااقل کاری به کار خلق الله نداشت، کار خود را می کرد و راه خود را می رفتد. بدبختی اینکه، این ها جز کار به کار خلق الله داشتن، کاری ندارند. لابد پنداشتند با خویشتن که بهشت تنهایی لطفی ندارد و قصد کرده اند همه ی ملت را در این توفیق اجباری شریک کنند. </p>
<p align="justify">افسوس که فراموش کرده اند&#160; آخر داستان را که خود زاهد هم نتوانست در غار سر کند و به ماه نکشید که رو به قبله دراز شد و از گرسنگی رفت رو به هلاک. کاش می خواندند و می فهمیدند که با غار سازی اطراف ملت فقط صورت مسئله را مدتی از چشم یکدیگر پنهان کردند و آخرش گندش از جای دیگر در می آید. به جای این کارها کاش دو مثقال تقوایشان را تقویت کننده می خوراندند که این همه عذاب لازم نشود ایشان را و مارا…</p>
<p align="justify">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p align="justify"><font size="1">پی نوشت: این نوشته حاصل نشستن در کلاس ریاضیات مهندسی -&#160; ویژه برادران بود…</font></p>
</br></br>
<center><a href="http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2"><img src="http://www.damdam.ir/blog/rss-for-fedd.png"></a></center>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=961</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک سال گذشت</title>
		<link>http://www.damdam.ir/blog/?p=957</link>
		<comments>http://www.damdam.ir/blog/?p=957#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 25 Jan 2011 11:28:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امیرپویا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاه نوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[علم و صنعت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.damdam.ir/blog/?p=957</guid>
		<description><![CDATA[یک سال گذشت و من هنوز&#160; به این می اندیشم که به چه گناهی این چنین معصومانه رفتی…میترا رضایی عزیز روحت شاد و یادت گرامی.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify"><img style="background-image: none; border-bottom: 0px; border-left: 0px; margin: 0px 0px 10px; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: inline; border-top: 0px; border-right: 0px; padding-top: 0px" title="" border="0" alt="" src="http://www.damdam.ir/blog/wp-content/uploads/2011/01/DSC00639.jpg" width="221" height="293" /></p>
<p align="justify">یک سال گذشت و من هنوز&#160; به این می اندیشم که به چه گناهی این چنین معصومانه رفتی…<a href="http://www.damdam.ir/blog/?p=610">میترا رضایی</a> عزیز روحت شاد و یادت گرامی.</p>
</br></br>
<center><a href="http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2"><img src="http://www.damdam.ir/blog/rss-for-fedd.png"></a></center>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=957</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فال حافظ</title>
		<link>http://www.damdam.ir/blog/?p=955</link>
		<comments>http://www.damdam.ir/blog/?p=955#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 22 Jan 2011 08:47:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امیرپویا</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های شخصی]]></category>
		<category><![CDATA[حافظ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.damdam.ir/blog/?p=955</guid>
		<description><![CDATA[تفالی زدم بر حافظ و چنین درآمد. چه دقیق گفته است حافظ وضع فعلی زندگی مرا… یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد؟&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟ آب حیوان تیره گون گشت خضر فرخ پی کجاست؟&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; خون چکید از شاخ گل ابر بهاران را چه شد؟ کس نمی گوید [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تفالی زدم بر حافظ و چنین درآمد. چه دقیق گفته است حافظ وضع فعلی زندگی مرا…</p>
<p>یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد؟&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; <br /> دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟     <br />آب حیوان تیره گون گشت خضر فرخ پی کجاست؟&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; <br /> خون چکید از شاخ گل ابر بهاران را چه شد؟    <br />کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; <br />حق شناسان را چه حال افتاد؟ یاران را چه شد؟     <br />لعلی از کان مرون برنیاد سال هاست&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; <br /> تابش خورشید و سعی باد وباران را چه شد؟     <br />شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; <br />مهربانی کی سرآمد شهر یاران را چه شد؟     <br />صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; <br />عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد؟     <br />گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; <br />کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد؟     <br />زهره سازی خوش نمی سوزد مگر عودش بسوخت&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; <br />کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد؟     <br />حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; <br /> از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد؟</p>
</br></br>
<center><a href="http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2"><img src="http://www.damdam.ir/blog/rss-for-fedd.png"></a></center>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=955</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من چاره ای نداشتم</title>
		<link>http://www.damdam.ir/blog/?p=954</link>
		<comments>http://www.damdam.ir/blog/?p=954#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 14 Jan 2011 09:15:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امیرپویا</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.damdam.ir/blog/?p=954</guid>
		<description><![CDATA[خدایا من رو به بخش دلم نمی خواست که این جوری بشه ولی خدایا من چاره ای نداشتم، نمی شد کاریش کرد آخه خدایا من چی کار می کردم نمی تونست زنده بمونه اون همه خانوادم رو می کشت خدایا نمی تونستم کاریش کنم اگه خودش هم بلایی سرمون نمی آورد اون بچهای دیونش و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">خدایا من رو به بخش    <br />دلم نمی خواست که این جوری بشه     <br />ولی خدایا من چاره ای نداشتم، نمی شد کاریش کرد     <br />آخه خدایا من چی کار می کردم     <br />نمی تونست زنده بمونه     <br />اون همه خانوادم رو می کشت     <br />خدایا نمی تونستم کاریش کنم     <br />اگه خودش هم بلایی سرمون نمی آورد     <br />اون بچهای دیونش و اون زن حاملش حتما ما رو می کشتن     <br />خدایا من مجبور بودم خونشون رو خراب کنم     <br />چاره ای نداشتم، می فهمی چاره ای نداشتم…     <br />خدایا چه جوری بگم     <br />من از سوسک می ترسم</p>
<p align="justify">&#8212;-    <br />پی نوشت: این یکی از داستان های چند سال پیشم است که از سر بیچارگی دوباره منتشرش کردم …</p>
</br></br>
<center><a href="http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2"><img src="http://www.damdam.ir/blog/rss-for-fedd.png"></a></center>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=954</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://www.damdam.ir/blog/?p=947</link>
		<comments>http://www.damdam.ir/blog/?p=947#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 15 Dec 2010 06:46:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امیرپویا</dc:creator>
				<category><![CDATA[کوتاه نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.damdam.ir/blog/?p=947</guid>
		<description><![CDATA[]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="background-image: none; border-bottom: 0px; border-left: 0px; margin: 0px 0px 10px; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: inline; border-top: 0px; border-right: 0px; padding-top: 0px" title="" border="0" alt="" src="http://www.damdam.ir/blog/wp-content/uploads/2010/12/13851213141.jpg" width="240" height="256" /></p>
</br></br>
<center><a href="http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2"><img src="http://www.damdam.ir/blog/rss-for-fedd.png"></a></center>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=947</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بشریت محکوم به خوشبختی</title>
		<link>http://www.damdam.ir/blog/?p=942</link>
		<comments>http://www.damdam.ir/blog/?p=942#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Nov 2010 05:34:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امیرپویا</dc:creator>
				<category><![CDATA[جهان]]></category>
		<category><![CDATA[خوش بختی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.damdam.ir/blog/?p=942</guid>
		<description><![CDATA[می ‌گویند بشریت را خالقش محکوم به رسیدن به خوشبختی آفرید. روزی که کودکی قدم به کره خاکی می‌گذارد اولین صوتی که او خارج می‌شود گریه است. اولین واقعه مهم تاریخی بعد از اخراج حوا و آدم از بهشت که بشریت از آن خبر دارد البته اگر واقعه تاریخی حساب شود قتل هابیل توسط برادرش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify"><a href="http://www.damdam.ir/blog/wp-content/uploads/2010/11/ChristinasWorld1.jpg"><img style="background-image: none; border-right-width: 0px; margin: 0px auto 10px; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: block; float: none; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px; padding-top: 0px" title="دنیای کرسیتینا- اندرو وایِت" border="0" alt="دنیای کرسیتینا- اندرو وایِت" src="http://www.damdam.ir/blog/wp-content/uploads/2010/11/ChristinasWorld1_thumb.jpg" width="441" height="303" /></a></p>
<p align="justify">می ‌گویند بشریت را <font color="#008000">خالقش</font> محکوم به رسیدن به <font color="#ff0000">خوشبختی</font> آفرید.</p>
<p align="justify">روزی که کودکی قدم به <font color="#008000">کره خاکی</font> می‌گذارد اولین صوتی که او خارج می‌شود <font color="#ff0000">گریه</font> است.</p>
<p align="justify">اولین واقعه مهم تاریخی بعد از اخراج حوا و آدم از <font color="#ff0000">بهشت</font> که بشریت از آن خبر دارد البته اگر واقعه تاریخی حساب شود <font color="#008000">قتل هابیل توسط برادرش قابیل</font> است.</p>
<p align="justify">آنچه امروز به عنوان شاهکارهای معماری <font color="#008000">دوران باستان</font> می‌شناسد به زور شلاق توسط <font color="#ff0000">برده</font> های بیچاره آفریده شده است.</p>
<p align="justify">آنچه امروز به عنوان<font color="#008000"> رفاه</font> از آن نام می‌برد حاصل رنج میلیاردها <font color="#ff0000">کارگر و پیشه ور</font> در همه‌ی جهان است که با کمترین بهره از رفاه، آنها را ساخته اند.</p>
<p align="justify">آنچه قرار بود <font color="#008000">بنای خوشبختی</font> شود راهی شد برای بدبختی بیشتر <font color="#ff0000">بدبختها</font>.</p>
<p align="justify">آنچه خدایشان برای هدایتشان به <font color="#ff0000">راه راست</font> فرستاده بود، امروز <font color="#008000">دست آویزی</font> شده است که هر روز جنگی شروع کنند و روشهای جدید کشتن یکدیگر را امتحان کنند.</p>
<p align="justify"><font color="#000000">تا قرن بعدی بیش از نیمی از گونه هایی که اندازی آنها حق زندگی بر این کره خاکی را داشته اند منقرض می‌شوند.&#160; جنگل های آمازون نابود شده اند، منابع نفتی تمام شده است و …</font></p>
<p align="justify"><strong>راستی یک سوال فلسفی. مگر مارا به اینجا نفرستادند که مجازاتی باشد برای گناه پدرمان آدم. آیا در تنبیه گاه امیدی برای خوشبختی است؟ </strong></p>
<p align="justify">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p align="justify">پینوشت: تصویر نقاشی ای است از اندرو&#160; وایت نقاش آمریکایی به نام <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Christina's_World" target="_blank">دنیا کریستینا(Christina&#8217;s World)</a>. سوژه اصلی نقاشی زنی به نام کرسیتینا اولسان که به خاطر بیماری نیم تنه پایینش فلج بوده است.</p>
</br></br>
<center><a href="http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2"><img src="http://www.damdam.ir/blog/rss-for-fedd.png"></a></center>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=942</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پدرش باران، مادرش صخره</title>
		<link>http://www.damdam.ir/blog/?p=936</link>
		<comments>http://www.damdam.ir/blog/?p=936#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 07 Oct 2010 17:06:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امیرپویا</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[اعدام]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.damdam.ir/blog/?p=936</guid>
		<description><![CDATA[می گویند عیسی را به صلیب کشیدند که مجازاتی باشد برای گناهان بشریت. سهیلا قدیری هم اعدام شد نه چون فرزند ۵ روزه اش را به وحشتناک ترین صورتی که برای امثال ما متصور است کشته بود، اعدام سهیلا قدیری مجازاتی بود به خاطر بی توجهی های ما.&#160; می گویند سهیلا ۱۶ ساله بود که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify"><a href="http://www.damdam.ir/blog/wp-content/uploads/2010/10/imagesCA957PUV.jpg"><img style="border-right-width: 0px; display: block; float: none; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; margin-left: auto; border-left-width: 0px; margin-right: auto" title="" border="0" alt="" src="http://www.damdam.ir/blog/wp-content/uploads/2010/10/imagesCA957PUV_thumb.jpg" width="345" height="207" /></a> </p>
<p align="justify">می گویند عیسی را به صلیب کشیدند که مجازاتی باشد برای گناهان بشریت. سهیلا قدیری هم اعدام شد نه چون فرزند ۵ روزه اش را به وحشتناک ترین صورتی که برای امثال ما متصور است کشته بود، اعدام سهیلا قدیری مجازاتی بود به خاطر بی توجهی های ما.&#160; </p>
<p align="justify">می گویند سهیلا ۱۶ ساله بود که فرار از خانه را به ازدواج اجباری ترجیح داد. راهی تهران شد، شهری که در آن جایی بهتر از پارک برای یک دختر بچه های&#160; فراری وجود ندارد. دختری که از ترس هم خوابگی با مردی که دوستش نداشت به شهر من پناه آورده بود. شهری که در آن برای یافتن سرپناهی در شب هم خوابه ی مردانی شد که نه تنها دوستش نداشتند بلکه ذره هم از انسانیت بویی نبرده بوند. </p>
<p align="justify">سهیلا فرزندش را کشت، نه چون دوستش نداشت، چون عاشقش بود. می‌ترسید سرنوشت فرزندش همان شود که سرنوشت خودش بود. حق هم داشت، چه سرنوشت خوبی در جامعه ی بیمار ما می توانست نصیب فرزندی شود که با جرم حرام زادگی قدمش را به جهان ما گذاشته است.&#160; آخرین آرزوی سهیلا آن بود که گم نام در جایی نزدیک فرزندش دفن شود. جایی که کسانی که اورا به آن روز انداخته اند پیدایش نکنند. </p>
<p align="justify">سهیلا عزیز، ای که پدرت باران بود و مادرت صخره،&#160; آن موقع که زنده بودی برایت کاری نکردیم. امیدوارم مرگت تلنگری باشد برای امثال من که از رویای خوشمان بیدار شویم و کاری کنیم برای بسیاری که مانند تو هستند.</p>
<p align="justify">&#8212;&#8211;    <br />پی نوشت : <strong>۱۰ اکتبر ، روز جهانی مبارزه علیه&#160; مجازات اعدام گرامی باد</strong></p>
</br></br>
<center><a href="http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2"><img src="http://www.damdam.ir/blog/rss-for-fedd.png"></a></center>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=936</wfw:commentRss>
		<slash:comments>15</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گفت و گوی گودری</title>
		<link>http://www.damdam.ir/blog/?p=933</link>
		<comments>http://www.damdam.ir/blog/?p=933#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 04 Oct 2010 07:09:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امیرپویا</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.damdam.ir/blog/?p=933</guid>
		<description><![CDATA[اولی: اگر به خواهرت آزادی بدی می‌شی بی‌غیرت ولی روشنفکر، اگر آزادی ندی می‌شی باغیرت ولی اُمُل! نسل‌هایی پیش از ما، چه کرده‌اید با ما؟ دومی: اصلن از همون اولش اشتباه فهمیدی. اختیار آزادی خواهرت دست تو نیست که بخوای بدی یا ندی.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" align="justify"><strong>اولی:</strong> اگر به خواهرت آزادی بدی می‌شی بی‌غیرت ولی روشنفکر، اگر آزادی ندی می‌شی باغیرت ولی اُمُل! نسل‌هایی پیش از ما، چه کرده‌اید با ما؟</p>
<p dir="rtl" align="justify"><strong>دومی: </strong>اصلن از همون اولش اشتباه فهمیدی. اختیار آزادی خواهرت دست تو نیست که بخوای بدی یا ندی.</p>
</br></br>
<center><a href="http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2"><img src="http://www.damdam.ir/blog/rss-for-fedd.png"></a></center>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=933</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>VPN</title>
		<link>http://www.damdam.ir/blog/?p=932</link>
		<comments>http://www.damdam.ir/blog/?p=932#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 02 Oct 2010 18:16:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امیرپویا</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[جهان سوم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.damdam.ir/blog/?p=932</guid>
		<description><![CDATA[جهان سوم جایی است که در آن تنها کاربرد VPN فیلتر شکن است.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>جهان سوم جایی است که در آن تنها کاربرد VPN فیلتر شکن است.</p>
</br></br>
<center><a href="http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2"><img src="http://www.damdam.ir/blog/rss-for-fedd.png"></a></center>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.damdam.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=932</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

