یادم آید کودکی بودم که مردی در اتوبوس مشتش را بر صورتم خالی کرد به جرم آنکه زیاد حرف میزدم . من به او لبخند زدم . چند سال بعد زنی سیلی محکمی بر گوشم زد ، نمی دانم به چه جرمی . به او هم لبخند زدم هر روز زیر لگد های زندگی له [...]
یادم آید کودکی بودم که مردی در اتوبوس مشتش را بر صورتم خالی کرد به جرم آنکه زیاد حرف میزدم . من به او لبخند زدم . چند سال بعد زنی سیلی محکمی بر گوشم زد ، نمی دانم به چه جرمی . به او هم لبخند زدم هر روز زیر لگد های زندگی له [...]
در دانشگاه همه پشت سر هم حرف می زنند و حتی به دوستانشان هم رحم نمی کنند ، دلم برای دوران دبیرستان تنگ شده است .
فصل امتحانات آمده است . من یک کلمه فیزیک یک نمی فهمم و وضعیت انتگرال گیری هم خراب است . باید آرایش درسی بگیرم و جنگی این دو هفته را درس بخوانم . تا اول بهمن اینجا تعطیل است . لطفا برایم دعا کنید
آن روز که تصمیم به نوشتن این مجموعه داشتم قصدم این بود که از آنتراکت شروع کنم که بی شک دوست داشتنی ترین کافه ی تهران بود . اما آنتراکت سوخت و من از دومین دوست داشتنی ترین جای تهران از نظر خودم شروع کردم . چند وقتی گذشت و من به عنوان دومین نوشته [...]