دوباره می سازمت وطن!اگر چه با خشت جان خویش ستون به سقف تو می زنم،اگر چه با استخوان خویش دوباره می بویم از تو گُل،به میل نسل جوان تو دوباره می شویم از تو خون،به سیل اشک روان خویش دوباره ، یک روز آشنا،سیاهی از خانه میرود به شعر خود رنگ می زنم،ز آبی آسمان [...]
این روز ها همه از سبز میگویند و دل شکسته من برای سفید و قرمز تنگ شده است. این روزها همه از زنده باد و مرده باد می گویند و دل من باز برای ترانه های عاشقانه تنگ شده است. این روزها آسمان آبی را هم قاطی سیاست بازی کرده اند و دل من [...]
بسم ا… دیگر نشنیدم آنچه را می گفت که فکرم به دیگر جای بود. سرم را برگرداندم و دیگر سوی را نگاه کردم . گویا کارشان پایان یافته بود که خونی که مایع حیات بود حیاط خانه را گرفته بود. هنوز در بدن قهوه ای پر رنجش رفلکس های غیر ارادی بود.گاهی پایش تکان میخورد [...]
امروز باز هم یک دعوای دیگر رو پشت سر گذاشتیم، معلوم نیست این داستانا کی قراره تموم شه. هی این ایام نگه داشتن دوستان سخت تر شده ، بگذریم… پس فردا امتحان معادلات دارم، برام آرزوی موفقیت کنید، همین…
خنده بچههای ندار پایین شهر زشت تر است یا زشت تر سر می خورند که خدا هرچه برف زیبا و تمیز است را در شمال شهر نگه می دارد. من تا روزی که تمام بچه های شهر یک اندازه حق برف بازی نداشته باشند برف بازی نمی کنم. شهید ملتی
ساعت هفت و بیست و پنج دقیقه فردا. دیروز باز سرم شلوغ بود در نتیجه روز نوشته اش دیروز را امروز می خوانید. زندگی خوب است، دوستانم خوشحالند و من هم در نتیجه ی آن خوشحالم. حق خود را می گیرم و راه خویش می روم. کاش آدم ها جای آنکه توهم خود بزرگ بینی [...]