پدرم امسال به جای ماهی گلی یک عدد ماهی فایتر خریده است. تنبلی و بی خاصییتی این ماهی مرا یاد آن نکته انداخت که معمولا روی دخترهای سیاه، سپیده نام میگذارند. با معذرت خواهی بسیار البته از همهی سپیده ها…
بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذرنگی بوی تند ماهیدودی وسط سفرهء نو بوی یاس جانماز ترمهی مادربزرگ با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگیمو در میکنم شادی شکستن قلک پول وحشت کم شدن سکهء عیدی از شمردن زیاد بوی اسکناس تا نخوردهء لای کتاب با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگی مو در [...]
هشتاد و هشت هم اندک اندک دارد به پایان میرسد و ۸۹ دارد آهسته آهسته شروع میشود، هوا هم که به سلامتی فصل بهار را جامپ زده و مستقیم به فصل تابستان رفته است. در این روزهای آخر سال بنابر بر رسم صفر ساله تصمیم گرفتم وقایع مهم سال هشتاد و هشتاد را بررسی کنم. [...]
این ایام کار خاصی نمیکنیم. میشینیم از صبح “ها ای مت یور مادر“ و “فمیلی گای” نگاه میکنیم، حسش بود فیلم سینمایی میبینم بیشتر حسش بود ارائه ذخیره و پروژه ذخیره میخوانیم، حسش بود الگوریتم مرور میکنیم خیلی حسش بود میرویم یکسر بیرون … انصافا عید مزخرفیست…
در غم ناسپاسی این نامردمان مردم تنها به یک گوشه نشسته ام. اشکهایم را امشب دستان باد پاک میکند و قلب شکسته ام را فردا رفتگر جارو خواهد زد …