چشمانش ملتمسانه بازجو را نگاه کرد و اشکهایش جاری شد. مرا به خانواده ام ندهید، اعدامم کنید، من به همه چیز اعتراف میکنم، حتی به کارهایی که نکردهام، خواهش میکنم اعدامم کنید. بازجو با نگاهی که سعی میکرد به دختر آرمش خاطر دهد از جایش بلند و از اتاق خارج شد، دلش میخواست دختر را [...]
این روزها انقدر سرم شلوغ است که حتی وقت سر زدن به وبلاگ را هم از دست داده ام به زودی اما به روز میکنم. شرمنده بابت همه چیز…
خواهرم، هر جوانی که برایت بوق میزند قصد سوار کردنت را ندارد، شاید بخواهد در جایی که ورودی اش را بسته ای پارک کند پس لطف کن از ماشین من گم شو پایین…