بسم ا…
دیگر نشنیدم آنچه را می گفت که فکرم به دیگر جای بود. سرم را برگرداندم و دیگر سوی را نگاه کردم . گویا کارشان پایان یافته بود که خونی که مایع حیات بود حیاط خانه را گرفته بود. هنوز در بدن قهوه ای پر رنجش رفلکس های غیر ارادی بود.گاهی پایش تکان میخورد و گاهی دستش. نپرس که مگر دست داشت، خوب پای دیگرش. یادم نمی آید که در زیست شناسی راهنمایی و دبیرستان چه دلیلی آوردند برای حرکات بدن بعد از مرگ، اگر مرگ را دوست داشتم لابد تجربی می خواندم. پاهایش را بردیند و داستهایش را نیز. لابد حالا تکه تکه اش می کنند و کیسه کیسه اش. قسمتی خورشت می شود در غذای خانه همسایه، قسمتی لابد کباب در خانه همسایه دگر. فقیری هم آبگوشتی میپزد با گوشتش.دل ، قلوه و جگر و جگر سفیدش هم لابد نصیب خودمان است و خانواده که شکمی سیر شب بخوریم.
خداحافظ تو را ای گوسفند سیاه مهربان که تا چند خط قبل قهوه ای بودی. هرچند که فرصت آشنایی با تورا نداشتم اما دلم برایت تنگ می شود. امید وارم خانواده ات در دوری تو سختی نبینند، البته لازم نیست نگرانشان باشی دیر یا زود آنها هم به پیش تو می آیند. آه فراموش کرده بودم که معلم دینی دوران راهنمایی می گفت شما روح ندارید پس به جایی نمی روید. برایت متاسفم گوسفند، تو هیچی نمی شوی…
