شنبه ۷ آذر ۱۳۸۸

گوسفند قربانی

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : داستان

گوسفند

بسم ا…
دیگر نشنیدم آنچه را می گفت که فکرم به دیگر جای بود. سرم را برگرداندم و دیگر سوی را نگاه کردم . گویا کارشان پایان یافته بود که خونی که مایع حیات بود حیاط خانه را گرفته بود. هنوز در بدن قهوه ای پر رنجش رفلکس های غیر ارادی بود.گاهی پایش تکان می‌خورد و گاهی دستش. نپرس که مگر دست داشت، خوب پای دیگرش. یادم نمی آید که در زیست شناسی راهنمایی و دبیرستان چه دلیلی آوردند برای حرکات بدن بعد از مرگ، اگر مرگ را دوست داشتم لابد تجربی می خواندم. پاهایش را بردیند و داستهایش را نیز. لابد حالا تکه تکه اش می کنند و کیسه کیسه اش. قسمتی خورشت می شود در غذای خانه همسایه، قسمتی لابد کباب در خانه همسایه دگر. فقیری هم آبگوشتی میپزد با گوشتش.دل ، قلوه و جگر و جگر سفیدش هم لابد نصیب خودمان است و خانواده که شکمی سیر شب بخوریم.

خداحافظ تو را ای گوسفند سیاه مهربان که تا چند خط قبل قهوه ای بودی. هرچند که فرصت آشنایی با تورا نداشتم اما دلم برایت تنگ می شود. امید وارم خانواده ات در دوری تو سختی نبینند، البته لازم نیست نگرانشان باشی دیر یا زود آنها هم به پیش تو می آیند. آه فراموش کرده بودم که معلم دینی دوران راهنمایی می گفت شما روح ندارید پس به جایی نمی روید. برایت متاسفم گوسفند، تو هیچی نمی شوی…

  • Balatarin
  • Google Buzz
  • Google Reader
  • Facebook
  • Google Gmail
  • Yahoo Messenger
  • Blogger Post
  • Twitter
  • WordPress
  • PrintFriendly
  • Yahoo Buzz
  • Digg
  • FriendFeed
  • Technorati Favorites
  • Orkut
  • MySpace
  • Share/Bookmark
برچسب ها :



۱۲ پاسخ برای "گوسفند قربانی"

2 | amir

شنبه ۷ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۱۹:۰۵

از اونور هم نیگا کن. اینا گوسفندایی هستن که اضافه بر سازمان به دنیا میان. یعنی زورکی میاریمشون زورکی هم میبریمشون.

3 | فرزام

شنبه ۷ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۲۰:۰۳

@امیر : از ۶ میلیارد آدم ، چند تاشون رو زورکی به این جهان آوردن؟ … آیا این که اینها اضافی هستند ، برای ما حقی در جهت از بین بردنشون ایجاد میکنه؟

5 | که منم

چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۰۱:۴۰

چرا؟ مگه گوسفند آدم نیست؟ (صبر کن بینم… مثل اینکه نیست ظاهراً!)

6 | وحید

چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۳۰

مسئله همین جاست، که به گوسفند نمی تونی اینا رو بگی. اگه تونستی بگی دیگه نمی کشنش. پس تو نمی تونی به کسی بگی تو روح نداری و اون هم بگه “آره… می بینی… روح ندارم. کاش من هم روح داشتم” و ناراحت بشه. گوسفند رو باید راحت کشت تا زجر نکشه اگرنه فرق مرگ و زندگیش ساده تر از مرگ و زندگی آدمه. چون فکر نمی کنه چون حرف نمی زنه به همین دلیل هم حرفاتو نمی فهمه.

7 | زهرا

چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۱۸:۳۰

این همه آدمو این روزا می کشن کسی عین خیالش نیست حالا تو گیر دادی به گوسفندا!!!!!

8 | رضا مرتضوی

پنجشنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۲۳:۰۶

وب سایت جنبش ادبیات بلوتوثی آغاز به کار کرد . در این سایت صدای شاعران امروز برای دانلود و بلوتوث کردن از طریق موبایل قرار داده شده . شما هم می توانید آثار خود را ضبط و در قسمت ارسال اثر سایت ، به ما ارسال کنید . با دانلود و بلوتوث کردن اشعار شاعران امروز به گسترش فرهنگ و ادب ایران کمک کنید .

9 | ف ر ز

جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۲۰:۱۸

آخی! دلمون کباب شد بابا!

(گفته بودی چرا غمگین؟ خب من حس هامو می نویسم هر چی که باشه…این بار فک کنم غم زیاد داشتم!)

10 | الهه شب

شنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۲۳:۵۴

سلام جناب مهندس . میبینم که لینک منو برداشتی و یه سر هم بهم نزدی . خواستم عیدو تبریک بگم . موفق باشی

11 | الهه شب

دوشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۰۳:۱۶

آخ آخ راست میگی . ببخشید اشتباه کردم مثله اینکه . اصلا شر نزدی هم اشکال نداره ولی لینکت سر جاشه ;)

12 | امیررضا

سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۱۸:۴۴

به نظر می رسه یک پست به نام “اینترنت زیر بار حمله” داده اید.
ولی من نمی بینم!

فرم ارسال دیدگاه

بهتر است دیدگاه شما خارج از موضوع نوشته نباشد، میتوانید حرفهای دیگرتان را از قسمت ارتباط با من بیان کنید یا به این آدرس ایمیل ارسال نمایید.

RSS

با اضافه کردن خوراک دام دام به Rss Reader خود، هر لحظه از به روز شدن آن آگاه شوید اطلاعات بيشتر

نشر و نقل مطالب دام‌دام در فضای مجازی با ذکر منبع آزاد و هر گونه استفاده در رسانه های مکتوب منوط به اجازه کتبی از نویسنده است


کوتاه نوشته ها

    یا علی

    ImamAli[Aviny_com]

    یا علی، روزگاری شده است که برخی برای باور داشتنم به تو احمق می پندارندم و برخی دیگر به خاطر بنده خدا دانستنت کافرم


گاه نوشت

    مخاطب خاص

    دوستم ببخشید که امروز دوست خوبی نبودم، ناراحتت کردم.

    09/04/2010


    دیباجی

    از مادرش پرسید دیباجی شمالی کجاست؟
    گفت آن بالا بالاهای شهرست.
    پسر گریست.
    مادرش پنداشت لابد دوست دختر بالاشهری پیدا کرده است. 

    09/04/2010


    وبلاگ خواهر

    به وبلاگ خواهرم هم سر بزنید D: . بیچاره کمبود خواننده داره. اینجا

    09/03/2010