جمعه ۲۷ آذر ۱۳۸۸

دوباره می سازمت وطن

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : ایران

دوباره می سازمت وطن!اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم،اگر چه با استخوان خویش

دوباره می بویم از تو گُل،به میل نسل جوان تو
دوباره می شویم از تو خون،به سیل اشک روان خویش

دوباره ، یک روز آشنا،سیاهی از خانه میرود
به شعر خود رنگ می زنم،ز آبی آسمان خویش

اگر چه صد ساله مرده ام،به گور خود خواهم ایستاد
که بردَرَم قلب اهرمن،ز نعره ی آنچنان خویش

کسی که « عظم رمیم» را دوباره انشا کند به لطف
چو کوه می بخشدم شکوه ،به عرصه ی امتحان خویش

اگر چه پیرم ولی هنوز،مجال تعلیم اگر بُوَد،
جوانی آغاز می کنم کنار نوباوگان خویش

حدیث حب الوطن ز شوق بدان روش ساز می کنم
که جان شود هر کلام دل،چو برگشایم دهان خویش

هنوز در سینه آتشی،بجاست کز تاب شعله اش
گمان ندارم به کاهشی،ز گرمی دمان خویش

دوباره می بخشی ام توان،اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره می سازمت به جان،اگر چه بیش از توان خویش

 

سیمین بهبهانی 

  • Balatarin
  • Google Buzz
  • Google Reader
  • Facebook
  • Google Gmail
  • Yahoo Messenger
  • Blogger Post
  • Twitter
  • WordPress
  • PrintFriendly
  • Yahoo Buzz
  • Digg
  • FriendFeed
  • Technorati Favorites
  • Orkut
  • MySpace
  • Share/Bookmark
برچسب ها :



۳ پاسخ برای "دوباره می سازمت وطن"

2 | امیررضا

شنبه ۲۸ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۱۲

بسیار قشنگ بود… ممنون

3 | ...

پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۲۱

دوباره ساختن وطن با کمک همدیگه ممکنه اگه همه با هم دست به دست هم برای این کشور در راه نجات این کشور جوونمونم بدیم…

فرم ارسال دیدگاه

بهتر است دیدگاه شما خارج از موضوع نوشته نباشد، میتوانید حرفهای دیگرتان را از قسمت ارتباط با من بیان کنید یا به این آدرس ایمیل ارسال نمایید.

RSS

با اضافه کردن خوراک دام دام به Rss Reader خود، هر لحظه از به روز شدن آن آگاه شوید اطلاعات بيشتر

نشر و نقل مطالب دام‌دام در فضای مجازی با ذکر منبع آزاد و هر گونه استفاده در رسانه های مکتوب منوط به اجازه کتبی از نویسنده است


کوتاه نوشته ها

    یا علی

    ImamAli[Aviny_com]

    یا علی، روزگاری شده است که برخی برای باور داشتنم به تو احمق می پندارندم و برخی دیگر به خاطر بنده خدا دانستنت کافرم


گاه نوشت

    مخاطب خاص

    دوستم ببخشید که امروز دوست خوبی نبودم، ناراحتت کردم.

    09/04/2010


    دیباجی

    از مادرش پرسید دیباجی شمالی کجاست؟
    گفت آن بالا بالاهای شهرست.
    پسر گریست.
    مادرش پنداشت لابد دوست دختر بالاشهری پیدا کرده است. 

    09/04/2010


    وبلاگ خواهر

    به وبلاگ خواهرم هم سر بزنید D: . بیچاره کمبود خواننده داره. اینجا

    09/03/2010