این روزها دیگر چندان رمقی برای تکان دادن هیکل نحیفش نداشت و بیشتر وقت خود را صرف نشستن و فکر کردن به روز های خوش جوانی می کرد. روزهای که بیشتر آنها با بوی مهرویه عجین شده بود. مهرویه ای که برای بدست آوردنش سر پسر ملای ده را با آجری شکسته بود. اندکی در خاطره هایش جلوتر آمد، روز عروسیش بود و همین ملای ده خطبه عقدش را خواند و دستش را در دستان مهرویه قرار داد. ناخودآگاه ذهنش باز به جلو پرتاب شد روزی که جلوی در خانهاشان ایستاده بود و از درون خانه صدای ناله مهرویه می آمد، صدای ناله ای که کم کم با گریه های دختری مخلوط شد، دختری که مهسیما نام نهادندش. روزی را به خاطر آورد که مهرویه همراه مهسیما سه، چهار ساله به ملاقاتش در زندان آمدند.جرمش چپ بودن بود که شاه آمریکایی کمونیستها را تحمل نمیکرد. اتفاقا هم سلولی اش هم پسر ملای ده بود که عمامه به سر داشت که شاه آمریکایی روحانیون را هم تحمل نمیکرد. بازهم پرشی دیگر. مهسیما با چادری سفید کنار مردی ریش دار نشسته بود، یادش آمد که از مرد متنفر بود، نه چون پایش پلاستیکی بود که شجاعتش را دوست داشت، از او متنفر بود چون از همان جنس موشکی بود که مهرویه را در خانه قورمه کرده بود. یادش آمد بچه ای را که مهسیما به دنیا آورد، طیبه نامشش نهادند. از اسمش هم متنفر بود چه برسد به قیافه اش که یاد آور پسر ملای ده بود. البته عجیب نبود که نوه ی او هم بود. هر چه قدر طیبه بزرگتر شد دعوای آنها هم بیشتر شد. یادش می آمد که طیبه حرف از دموکراسی دینی می زد و آمریکا را مدح میکرد و فحش به دیکتاتوری استالینی می داد . سر آنکه کمونیست مرده است یا نه رابطه پدر بزرگ و نوه قطع شده بود و آلزایمر هم کاتالیزوری شده بود برای سریعتر کردن این فراموشیها.
مهسیما آنروز خانه اش بود و در حال تیمارش. دلش برای این تنها یادگاری مهرویه تنگ شده بود. گاهی آلزایمر باعث میشد که مهسیما و مهرویه را اشتباه بگیرد همان طور که طیبه و پسر ملای ده را. تلفن زنگ زد، صدای طیبه را شناخت که داشت با مادرش حرف میزد، طیبه مادرش را می خواست و مادر دلش راضی به تنها گذاشتن پدر پیرش در این دوران فراموشی نبود، طیبه کنکور داشت و او آلزایمر. بالاخره بعد از دقایقی عشوه ی طیبه، مادرش راضی شد از او دل بکند و به سمت دخترش برود. پیشانی اورا بوسید، خداحافظی کرد. او دیوانه شد، نمی توانست بگذارد پسر ملای ده پیروز شود، نمیتوانست بگذارد امپریالیست موفق شود. آجری برداشت و از خانه بیرون رفت، فردایش جنازه یح زده اش را در پزشکی قانونی یافتند.
