مقدمه: این سه نفر چند سال پیش با هزار امید آرزو هرکدام از یکی از شهرهای دور افتاده به تهران آمده بودند تا در یکی از بهترین دانشگاههای کشور درس بخوانند. مادر هر سه تای آنها بارها و بارها در دلتنگی فرزندشان گریه کرده بودند، پدرانشان شبهای فراوان در نگرانی فرزندانشان خواب شب را فراموش کرده و خواهران دبیرستانیشان فراوان برای هم کلاسی هایشان فخر برادرهایشان را فروخته بودند…
نفر اول: بزرگ شده در یک خانواده کاملا مذهبی، باورش این بود که اگر با نامحرم حرف بزند اگر در همان لحظه سنگ نشود، چیزی بهتر از آتش جهنم در آینده نزدیک انتظارش را نمیکشد. ترم اول هم مانند بچههای خوب سرش به درسش بود و کاری به مسائل جنس مخالف نداشت. هرچند هر از چندگاهی چشمش به دوستان دختر هم کلاسی اش میافتاد. وقتی دید نمیتواند جلوی نیازش را بگیرد تصمیم گرفت اقدام شرافتمندانه را انجام دهد و از یکی از دخترها خواستگاری کند که بنابر حماقتهای پسرانه خوشگل ترین همکلاسی اش بود. دختر صورت بچهگانه اش، شلوار مخملی رنگ و رو رفته اش را نگریسته بود، لحجه روستاییاش را به سخره گرفته بود و با یک سیلی جواب منفیاش را به گوشش رسانده بود. تحقیر این اتفاق بود یا تاثیر دوستان ناباب که در ترم چهارم قیافه پسر مظلوم ما فرقی با مدلهای لباس بوتیک های بالا شهر نداشت، هیکل ورزیده، موهای فشن و شلوارها و تیشرتهای که هروقت دستانش بالا میرفت تا اعماق وجودش رویت میشد. اما افسوس که تنها ظاهرش تغییر کرده بود و ذهنش همان سادگی روستایی را داشت. وقتی متوجه شد دختری که عاشقانه دوستش داشت تقریبا با همه پسرهایی که میشناسد رابطه دارد اقدام به خودکشی کرد. اکنون که نویسنده درحال نوشتنش این داستان است پسر داستان ما در زیر دوش خوابگاه افتاده است خونی از رگهای دستانش روان است و احتمالا تا پایان داستان هم اتاقیهایش جنازه بیجانش را پیدا خواهند کرد.
نفر دوم: وقتی داشت به تهران میآمد پدرش دستش را بر قرآن گذاشت و قسمش داد که هرگز لب به دود نزند. پسرهم فکر میکرد از دود متنفر است و هرگز لب نخواهد زد. وقتی که در تریا دانشگاه مینشست و دود سیگار دوستانش اطرافش را همانند مهی غلیظ میگرفت تنها به قولی که داده بود میاندیشد. یکبار اما وقتی با دوستانش در جشن تولدی که دوست دیگر در قهوه خانهای گرفته بود قولش را شکست و دهان را بر قلیان دوسیب برد. این آغاز داستان بود از مارلبرو سبز شروع کرد کمکم قرمزش را میکشید و وقتی که دیگر نمیتوانست حتی دو ساعت کلاس را بی سیگار تحمل کند و چندرغازی که پدرش میداد به بستههای مارلبرو ۳۰۰۰ تومانی نمرسید بهمن کوچک میکشید. کوه رفتنش با دوستان آخرین مرحله فروپاشی بود، وقتی که لب به سیگاری و گرس زد، سیگاری و گرسی که آغازی بود برای زدن اکس در پارتی های شبانه. اکنون که نویسنده در حال نوشتن این داستان است پسر در خانه پدریاش بر روی زمین افتاده است، بر روی زمین افتادنی که حاکی از نعشگی نرسیدن مواد نیست، ناشی از اوردوز کردن هنگام تزریق است. احتمالا تا پایان داستان سرنگش را و جنازه بیجانش را پدرش پیدا خواهد کرد.
نفر سوم: از یک خانواده سیاسی بود، پدرش هم در تهران درس خوانده بود و در انقلاب فرهنگی صلاحیت ادامه تحصیل را نیافته بود. پدرش با همان تنگی نفسی که حاصل از حملات شیمیایی صدام که یادگار تنها راه خروج موجود بعد از اخراج از دانشگاه بود ملتمسانه به او گفته بود خودش را درگیر سیاست نکند. در آغاز تحصیل هم کاری به اینکارها نداشت. گاهی تنها تجمعات دانشجویی را از دور مینگریست. جشن برج میلاد میرحسین موسوی آغازی بود اما برای پایانش، همان جشنی که برای اولین بار سبز در این حد وسیع به دنیا آمد. کم کم وارد ستادهای انتخاباتی شد، نخست سبز به دست مردم میبست و در خیابانها پیرمردهایی را که چند برابرش سن داشتند را توجیه میکرد که باید رای دهند. سپس سفید به دست مردم میبست و همکلاسی هایش را تشویق میکرد به مطالبه خواهی قشر دانشجو. زمانی که نتیجه انتخابات اعلام شد پدرش زنگ زد و گفت که درگیر نشود و او هم گفت چشم. اما هر روز در تجمعی بود، یکبار در ساختمان ریاست دانشگاه را میشکست و دفعه دیگر از انقلاب تا آزادی را به دنبال آزادی که معنایش را درست نمیفهمید راهپیمایی میکرد. وقتی با دوستانش بازداشت شد، پدر دوستانش که هریک برای خود در اقتصاد و سیاست یلی بود فرزندانش را از بندهای زندان رهانیدن و او آنجا ماند تا در دادگاه به جرم محاربه به اعدام محکوم شود. در حالی که نویسنده در حال نوشتن این داستان است پسر آماده اعدام است و احتمالا تا پایان داستان پدرش جنازه بیجانش را تحویل خواهد گرفت…
مواخره: همه شخصیتهای این داستان خیالی بودند اما تکتک آنها میتوانند واقعی باشند.
پایان
