یکشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۸

داستان سه نفر

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : داستان | دانشگاه

FRND

مقدمه: این سه نفر چند سال پیش با هزار امید آرزو هرکدام از یکی از شهرهای دور افتاده به تهران آمده بودند تا  در یکی از بهترین دانشگاه‌های کشور درس بخوانند. مادر هر سه تای آنها بارها و بارها در دلتنگی فرزندشان گریه کرده بودند، پدرانشان شبهای فراوان در نگرانی فرزندانشان خواب شب را فراموش کرده  و خواهران دبیرستانیشان فراوان برای هم کلاسی هایشان فخر برادرهایشان را فروخته بودند…

نفر اول: بزرگ شده در یک خانواده کاملا مذهبی، باورش این بود که اگر با نامحرم حرف بزند اگر در همان لحظه سنگ نشود، چیزی بهتر از آتش جهنم در آینده نزدیک انتظارش را نمی‌کشد. ترم اول هم مانند بچه‌های خوب سرش به درسش بود و کاری به مسائل جنس مخالف نداشت. هرچند هر از چندگاهی چشمش به دوستان دختر هم کلاسی اش می‌افتاد. وقتی دید نمی‍‌تواند جلوی نیازش را بگیرد تصمیم گرفت اقدام شرافتمندانه را انجام دهد و از یکی از دخترها خواستگاری کند که بنابر حماقت‌های پسرانه خوشگل ترین هم‌کلاسی اش بود.  دختر صورت بچه‌گانه اش، شلوار مخملی رنگ و رو رفته اش را نگریسته بود، لحجه روستایی‌اش را به سخره گرفته بود و با یک سیلی جواب منفی‌اش را به گوشش رسانده بود. تحقیر این اتفاق بود یا تاثیر دوستان ناباب که در ترم چهارم قیافه پسر مظلوم ما فرقی با مدل‌های لباس بوتیک های بالا شهر نداشت، هیکل ورزیده، موهای فشن و شلوارها و تیشرت‌های که هروقت دستانش بالا می‌رفت تا اعماق وجودش رویت می‎شد. اما افسوس که تنها ظاهرش تغییر کرده بود و ذهنش همان سادگی روستایی را داشت. وقتی متوجه شد دختری که عاشقانه دوستش داشت تقریبا با همه پسرهایی که می‌شناسد رابطه دارد اقدام به خودکشی کرد. اکنون که نویسنده درحال نوشتنش این داستان است پسر داستان ما در زیر دوش خوابگاه  افتاده است خونی از رگهای دستانش روان است و احتمالا تا پایان داستان هم اتاقی‎‌هایش جنازه بی‌جانش را پیدا خواهند کرد.

نفر دوم: وقتی داشت به تهران می‌آمد پدرش دستش را بر قرآن گذاشت و قسمش داد که هرگز لب به دود نزند. پسرهم  فکر می‌کرد از دود متنفر است و هرگز لب نخواهد زد. وقتی که در تریا دانشگاه می‌نشست و دود سیگار دوستانش اطرافش را همانند مهی غلیظ می‌گرفت تنها به قولی که داده بود می‌اندیشد. یکبار اما وقتی با دوستانش در جشن تولدی که دوست دیگر در قهوه خانه‌ای گرفته بود قولش را شکست و دهان را بر قلیان دو‌سیب برد. این آغاز داستان بود از مارلبرو سبز شروع کرد کم‌کم قرمزش را می‌کشید و وقتی که دیگر نمی‌توانست حتی دو ساعت کلاس را بی سیگار تحمل کند و چندرغازی که پدرش می‌داد به بسته‌های مارلبرو  ۳۰۰۰ تومانی نمرسید بهمن کوچک می‌کشید. کوه رفتنش با دوستان آخرین مرحله فروپاشی بود، وقتی که لب به سیگاری و گرس زد، سیگاری و گرسی که آغازی بود برای زدن اکس در پارتی های شبانه. اکنون که نویسنده در حال نوشتن این داستان است پسر در خانه پدری‎‌اش بر روی زمین افتاده است، بر روی زمین افتادنی که حاکی از نعشگی نرسیدن مواد نیست، ناشی از اوردوز کردن هنگام تزریق است. احتمالا  تا پایان داستان سرنگش را و جنازه بیجانش را پدرش پیدا خواهد کرد.

نفر سوم: از یک خانواده سیاسی بود، پدرش هم در تهران درس خوانده بود و در انقلاب‌ فرهنگی صلاحیت ادامه تحصیل را نیافته بود. پدرش با همان تنگی نفسی که حاصل از حملات شیمیایی صدام که یادگار تنها راه خروج موجود بعد از اخراج از دانشگاه بود ملتمسانه به او گفته بود خودش را درگیر سیاست نکند. در آغاز تحصیل هم کاری به اینکارها نداشت. گاهی تنها تجمعات دانشجویی را از دور می‌نگریست. جشن برج میلاد میرحسین موسوی آغازی بود اما برای پایانش، همان جشنی که برای اولین بار سبز در این حد وسیع به دنیا آمد. کم کم وارد ستادهای انتخاباتی شد، نخست سبز به دست مردم می‌بست و در خیابانها پیرمردهایی را که چند برابرش سن داشتند را توجیه می‌کرد که باید رای دهند. سپس سفید به دست مردم می‌بست و همکلاسی هایش را تشویق می‌کرد به مطالبه خواهی قشر دانشجو. زمانی که نتیجه انتخابات اعلام شد پدرش زنگ زد و گفت که درگیر نشود و او هم گفت چشم. اما هر روز در تجمعی بود، یکبار در ساختمان ریاست دانشگاه  را می‌شکست و دفعه دیگر از انقلاب تا آزادی را به دنبال آزادی که معنایش را درست نمی‌فهمید راهپیمایی می‌کرد. وقتی با دوستانش بازداشت شد، پدر دوستانش که هریک برای خود در اقتصاد و سیاست یلی بود فرزندانش را از بندهای زندان رهانیدن و او آنجا ماند تا در دادگاه به جرم محاربه به اعدام محکوم شود. در حالی که نویسنده در حال نوشتن این داستان است پسر آماده اعدام است و احتمالا تا پایان داستان پدرش جنازه بیجانش را تحویل خواهد گرفت…

مواخره: همه شخصیت‌های این داستان خیالی بودند اما تک‌تک آنها می‌توانند واقعی باشند.

پایان

  • Balatarin
  • Google Buzz
  • Google Reader
  • Facebook
  • Google Gmail
  • Yahoo Messenger
  • Blogger Post
  • Twitter
  • WordPress
  • PrintFriendly
  • Yahoo Buzz
  • Digg
  • FriendFeed
  • Technorati Favorites
  • Orkut
  • MySpace
  • Share/Bookmark



۱۳ پاسخ برای "داستان سه نفر"

1 | شروین

یکشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۲۳

نتیجه می گیریم که نباید از شهر های دور افتاده به تهران آمد!

2 | فرزام دولتی

یکشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۲۷

Like- کثافت

3 | مینا

یکشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۲۷

نامردیه همه رو کشتی که!
یه داستان توی یه جایی که اوضاع خودش تلخه بهتر نیس یه کم رنگ امید داشته باشه ؟! این همه نکش شخصیتهای داستانتو گناه دارن
!

4 | مهسا

یکشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۸ در ساعت ۱۵:۴۳

lمن این جملش رو دوست داشتم
از انقلاب تا آزادی را به دنبال آزادی که معنایش را درست نمی‌فهمید راهپیمایی می‌کرد.!!
شنیدی ادم هایی رو که درجه ی هوشیاریشمون کم میشه و می رن تو کما بهشون اکسیژن خالص ۱۰۰% می زنن این ادم ها که احتمال بر گشتشو ن کمه و اگه برگردن هم اعضاشون دچار اسیب های جدی میشن قضیه همینه

5 | جاوید

یکشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۸ در ساعت ۱۶:۰۰

خوب بود اما می‌شد بهترم باشه

7 | hildA

یکشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۸ در ساعت ۲۲:۰۸

جمله ی آخریم خیالی بود. چون هیچکس بدون زمینه ی قبلی یهویی ۱۸۰درجه عوض نمیشه. چرا شما تهرانیا فکر می کنین تو شهرستان هیچ چیزی وجود نداره؟ و مردم اونجا کلا یه مشت شلغم پخته هستن که با دهن باز دارن به آسمون خدا نگاه می کنن؟ تو شهرستانم دختر خوشگل هست، هم سیگار، هم سیاست به مقدار لازم. فقط فرقش با اینجا اینه که اونجا مردم هرچی هستن همونو نشون می دن، اینجا روی همه چیز یه لایه ی رنگ و روغن کشیدن که خوشگل به نظر بیاد، به خاطر همینه که شهرستانیا وقتی میان تهران راحت خام می شن و گول می خورن.

8 | صاناظ

دوشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۸ در ساعت ۱۲:۰۴

به نظرم “شدیدا” “شدیدا” کلیشه ای بود.

از برنامه های ساعت دوازده سیمای خانواده الگو برداری می کنی آیا؟!

10 | پن کیک

سه شنبه ۲۲ دی ۱۳۸۸ در ساعت ۰۹:۰۲

ممم…
این جمله ی “اکنون که نویسنده در حال نوشتن این داستان است” رو اصلن دوسش ندارم!و خیلی هم تو داستانات ازش استفاده می کنی…
فکر داستانت رو دوست نداشتم.
خیلی بهتر هم می تونستی بیانش کنی.بهانه هایی که برای بیان عقیده های شخصیت هات می آری بدون شک طرز فکر تو رو نشون می ده.طرز فکر و دسته بندی آدما رو به این شکل ابتدایی ای که تو انجام می دی نه قبولش دارم و نه اینکه دوسشون دارم!
پ.ن:من زیر این داستان کامنت گذاشتم ؛ ولی نظرم یه نظر کلیه که توی یه بازه ی زمانی طولانی با پیگیر کردن کارات شکل گرفته.
(کوبیدما حسابی!:دال انتقاد پذیر باش!)

11 | atoosa

جمعه ۲۵ دی ۱۳۸۸ در ساعت ۱۶:۱۹

سلام امیر پویای عزیز عرض به خدمتتون که گوگل منو به وبلاگ شما رسوند داشتم در مورد گدای اینترنتی سرچ می کردم
پستتون در این رابطه خیلی جالب بود بعدش علاقه مند شدم و چند تا از پستای اجتماعیت رو هم خوندم باید بگم واقعا با توجه به سنت و رشته ی دانشگاهیت یه پا جامعه شناسی و البته نویسنده
من دانشجوی جامعه شناسی هستم و مدتیه به مطالعه در رابطه با زندگی مجازی جامعه ی ایرانی علاقه مند شدم
غرض از گذاشتن این کامنت این بود که هم می خواستم به خاطر داشتن وبلاگ خوبت بهت تبریک بگم و هم یه گدای شگفت اور اینترنتی رو بهت معرفی کنم
البته زیاد توضیح نمی دم می خوام خودت بری وبلاگشو ببینی و مطمئنم که مثه من تو کف این آدم می مونی ! من با تحقیقاتی که کردم فهمیدم
ایشون حدود ۲ سال! هست که در کسوت سیاسی به این شغل ناشریف!( تکدی گری اینترنتی ) مشغول هستند …
البته من هنوز مطمئن نیستم این فرد گداست یا یه مزدوره و به دنبال بدنام کردن چهره ی مجازی فعالان سیاسی

12 | اسفند

دوشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۸ در ساعت ۱۲:۱۴

سیاسیه بهتر بود. اولی و دومی خصوصاً اولی دیگه خیلی تکراری بود. البته تو اولی یه نکته خوب بود اینکه گفتی ” اما افسوس که تنها ظاهرش تغییر کرده بود و ذهنش همان سادگی روستایی را داشت”.
پن کیک راست می گه این عبارت الآن که نویسنده در حال نوشتنه رو زیاد استفاده می کنی ولی گاهاً بد نیست. مثل داستایفسکیه.

13 | leo

یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۱۷:۱۷

تهش اینکه ۳ تا بابا اند و جنازه های پسر هاشون…

فرم ارسال دیدگاه

بهتر است دیدگاه شما خارج از موضوع نوشته نباشد، میتوانید حرفهای دیگرتان را از قسمت ارتباط با من بیان کنید یا به این آدرس ایمیل ارسال نمایید.

RSS

با اضافه کردن خوراک دام دام به Rss Reader خود، هر لحظه از به روز شدن آن آگاه شوید اطلاعات بيشتر

نشر و نقل مطالب دام‌دام در فضای مجازی با ذکر منبع آزاد و هر گونه استفاده در رسانه های مکتوب منوط به اجازه کتبی از نویسنده است


کوتاه نوشته ها

    17 شهریور

    مرگ بر شاه

    یاد شهدای هفدهم شهریور 1357 گرامی باد.


گاه نوشت

    پارادوکس رمضان

    ببین من روزم، آدم روزه که دروغ نمیتونه بگه.

    09/08/2010


    پند اخلاقی

    پند اخلاقی به خودم: امیرپویای من، هرچی دیدی تو فیس بوک زیرش کامنت نگذار، برخی چیزها آنجا الی رغم عمومی بودن به قصد خصوصی نوشته می‌شوند.

    09/07/2010


    سایت آموزش

    پرده اول: سایت آموزش تا یک ساعت دیگر درست می‌شود
    پرده دوم: سایت آموزش تا ساعت 15 درست می شود
    پرده سوم: کاربر گرامي، سيستم در حال به روز رساني است. اين به روز رساني تا ساعت 15:00 مي بايست به اتمام مي رسيد اما عمليات تا ساعت 18:00 امروز طول خواهد کشيد. از توجه شما سپاسگذاريم.

    پرده 1001: کاربر گرامی لطفا واحدهای خود را دستی انتخاب کنید، سایت آموزش به خدا پیوست.

    09/06/2010