بی هیچ هدف قدم بر میدارم و هر روز جدید راهی را میآزمایم. نمیدانم به کجا باید روم و هدف نهایی کجاست. تنها لاین های بزرگ راه را چنج میکنم که شاید یکی سریعتر به نهایتش برسد و چون انتهایش را دیدم یو ترنی را میچرخم ،به دنبال انتهای دیگرش که برخی باور دارند آغازش بوده است. این روزها اما چه فرقی است میان آغاز و پایان که همهی آنها به یکجا میروند، که در نیستی آغاز و پایان را فرقی نیست.
سیگارهایم را بی هیچ لذتی و تنها از سر اجبار دود میکنم و همراه آنها ریه خویش را نابود میکنم. نخی را میسوزانم و دیگر نخ روشن میکنم، بسته که تمام شد دیگر بسته ای میگشایم و اندوختهام که پایان رفت کوتاه ملاقاتی با دکه سر کوچه میکنم.
حکایت من حکایت الاغی شده است که هویجی روبروی دیدگانش بستهاند. میدود شاید به هویج برسد و چون دید نمیرسد و ایستاد چماغی بر ملاجش میشکنند تا فراموش کند تلاشهایش را و باز از سر امید هویج به دنبالش بدود.
و من مانده ام و حکایت زندگی که این روزها رنگ بندگی گرفته است. به امید فرداهای بهتر میدوم در حالی که میدانم آسمان شهر فردا هم آبی نخواهد بود اما میترسم که اگر با ایستم آسمان خاکستری را خون که از پیشانیم فرو میریزد سرخ کند…
خواننده عزیز اگر قصد کردهای که تعریف کنی لازم نیست که تعریفهایت برای من حکایت هویج است و اگر قصد داری فحش دهی نده که فحش هایت در حد چماغ هم نیست. دهانت را ببندی هم من راضی ترم ، هم خدایا من و هم وجدان گناهکارت…
