اینست حکایت عشقمان که عشقتان شد، عشقتان که عشقشان شد و عشقشان که عشقمان شد. داستان مردکی که عاشق دختری بود و دختر عاشق مردک دیگری. داستان روزی که صورتی رنگش زدند و با تبخالهای قرمز زینتش دادند . روزی که عشق را در عروسک های صورتی و سرخ کردند به مانند شیشهی عمر دیو، و هرچه عروسک بزرگتر لابد دل عاشقتر و هرچه جعبه بزرگتر لابد وفادارتر. هدیه های یک شکل که آن سوی کوهها دختر بچهای چینی دوخته بود و ساخته بود و آن دختر بیشتر میدانست معنای عشق را تا این آدمهای پولکی. حکایت دختر بود که هدیه مردک را به مردک دیگر میداد در طمع لحظه نگاهی، هرچند با نفرت. عشقشان حماقت بود که ندانسته راه عاشقی میرفتند و حماقت عشقشان بود که عشق را بی سختی میخواستند. و راه عشق به آنها نساخت و شیشه عمر دیوشان شکافت. دختر حامله گوشه ای هنگام سقط رفت، مردک اول عرضه خودکشی هم نداشت و با افسوس ماند و مردک دوم هم اهمیت نداد به چیزی و به زندگی خویش ادامه داد. اینست حکایت عشقمان که عشقتان شد، عشقتان که عشقشان شد و عشقشان که عشقمان شد.
