جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۸۸- ساعت ۱۷۰۳- کافه سینما آزادی
در کافی شاپ طبقه فکر میکنم ششم سینمای آزادی نشستهام. منتظز آغاز فیلم شاعر زبالهها. ساخته محمد احمدی و فیلمنامه مخملباف معروف که آنطور که میگویند نامش از سرتاسر فیلم حذف شده است. به مناسبت تولد ۱۸ سالگی خواهرم این تبعید از خانه اجباری را اینگونه سپری میکنم. به دلیل اینکه همراهم در این مسیر برنامه را کنسل کرده است و هیچ کس دیگری را در فرجه زمانی محدود پیدا نکردهام باز تنها به سینما میآیم.چه قدر من ازین کار بدم میآید و این ایام چه قدر این اتفاق زیاد میافتد. تا این لحظه بنابر اطلاعات سایت سینمای آزادی میدانم که داستان فیلم حکایت مردی است که با جمع کردن اطلاعات از زباله های خانه های مردم از اسرار آنها آگاه میشود و سپس خود را درگیر ماجراهای عاطفی آنها میکند. آب پرتغال این کافه آزادی به شدت شیرین است، در بالکن باد میوزد، زوجهای عاشق لاو میترکانند و سیگارهایم به شدت مانده است. نباید خیلی بکشم چون خیر سرم در ترک به سر میبرم. زوج عاشق جلویی دارند با دست کلیدهای دختر قضیه بازی می کنند برخی زوجها دارند از بالکن به پایین یعنی خیابان شهید خالد اسلامبولی(وزرای سابق) که نام جدیدش برای ایران شرهای دیپلماتیک زیادی ایجاد کرده است مینگرند (که مهمترین آنها تعطیلی سفارت مصر بوده است). از سر کنجکاوری و شاید گذران وقت نگاهی می اندازم نکته جالبی رویت نمی شود. پکی به سیگار نیم سوخته ام می زنم ای گو اِنی وِر فور یو-I Go any where For you- بک استریت بویز را به جلو میزنم و به یستر دی-Yesterday- اجرای فرهاد میرسم. آهنگ فرهاد تمام می شوذ و آهنگ بوی عیدیش شروع میشود. بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو . بوی یاس جا نماز ترمه مادر مادر بزرگ. با اینا زمستون سر میکنم با اینا خستگیم رو در میکنم… فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیا من رو یاد نگرانی های چهارشنبه سوری امسال میاندازد. روزی که معمولا در خانه سپری می کنم و امسال به قطع از خانه خارج نمی شوم. هرچند دوستان جنبش اعتراضی ایران موسوم به جنبش سبز در وبلاگهایشان سعی در ارائه طرحهای بدون استفاده تسلیحات کشتار جمعی دارند اما اینجانب شخصا امید به چیزی کمتر از جنگ مسلحانه با سلاحهای نا متعارف در خیابان ها شهر عزیزم تهران، ندارم.
ساعت ۱۷۳۰- همان جای قبلی
سیگارم را که تقریبا ۸۰ درصدش را باد کشیده است خاموش می کنم. زوجهای عاشق کم کم ناپدید شده اند. تنها تعدادی دختر مانده اند که در حال لاس زدن با گارسونهای کافی شاپ و تولید اصوات ناهنجار و آلودگی صوتی هستند. نخست دکمه سیو لوکال درفت لایو رایتر را فشار میدهم و بعد از دکمه پاور نوت بوک که آنرا به خابی کوتاه ارسال میکند. وسایل را جمع می کنم . آخرین قطرات آب پرتغال را می خورم و آماده میشوم که به طبقه سالن فیلمم بروم. طبقه پنجم، ردیف چهار، صندلی ۱۱ – سالن شهز هفتم. طبیعی است که خواننده فهیم بفهمد این قسمت نوشته تنها یک پیش بینی است و لزوما این اتفاقات نمی افتد. ممکن است سینما آزادی باز سینمای سوخته شود و من هرگز به طبقه پنجم نرسم…
ساعت ۱۹۳۸ – پیتزا پیشخوان – نقد فیلم
فیلم به سلامتی تمام شد. ۱۰ دقیقه اول فیلم عالی بود، ۳۰ دقیقه بعدی بد نبود اما در ادامه افتضاح بود. به نظر می رسید که همهی دست اندرکاران فیلم با عجله می خواستند در فیلم را ببندند. از کارگردان و فیلم بردار تا فیلم نامه نویس و بازیگر. فیلم به شکل احمقانه از ضعف بازی و فیلم نامه رنج میبرد. پیرنگ فیلمنامه بدون هیچ مفهوم و هدفی نوشته شده بود، شخصیت پردازی ها ارزش خاصی نداشت و بازی ها ضعیف بود. کارگردان بی هیچ منطقی از بازیگر قدرتمندی چون لیلی حاتمی استفاده نکرده بود. دیالوگها ساخت نیافته بود و گویا فیلم هیچ حرفی برای گفتن نداشت. فیلم به شدت کند بود و بیننده را دچار بیماری روانی میکرد و حتی ذره ای تعلیق برای جذب مخاطب نداشت. اگر من چیزی که امروز زیاد نداشتم وقت بود بیشک در میانه های فیلم بلند میشدم و میرفتم. اکنون بعد از نیم ساعت صبر کردن در صف طولانی دستشویی سینما آزادی( فاجعه معماری که فرزام آخرین بار برایم توضیح داده بود، فرض کنید یک سینما و تنها دو دستشویی که تازه یکی از آنها را هم به دلیل فرنگی بودن بستهاند).
اکنون در پیتزا پیشخوان نشسته ام. تاریخ ساختش را به خاطر نمیاورم اما میدانم اینجا اولین پیتزا فروشی با آشپزخانه اُپن در ایران است. مدت های مدیدی است که میخواهم نوشته ای در باب اینجا بنویسم اما متاسفانه وقت نشده است. اکنون هم حوصله اینکار را ندارم پس بماند برای دفعه بعد که به اینجا میآیم. یک عدد پیتزای ویژه پیشخوان سفارش دادهام که بعد از ساندویچ ویژهاش غذای مورد علاقه ام است. در انتظار آماده شدن پیتزا هستم و فریدون فروغی در حال خواندن غم تنهایی است .چرا وقتی که آدم تنها میشه ، غم غصش قد یک دنیا میشه. میره یک گوشه پنهون میشینه، اونجارو مثل یه زندون میبنه …
پیتزا حاضر شد میروم شام بخورم…
ساعت ۲۱۳۴-خانه مادر بزرگ
وبلاگ را به روز می کنم.
پنج شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۸- ساعت ۱۲۱۶ – خانه خودمان
نوشته وبلاگ را میخوانم برخی از غلطهای تایپی، نگارشی و املایی را اصلاح میکنم. یادم است معلمی میگفت نوشتههایتان را بلافاصله نخوانید زیرا فکر میکنید فوق العاده نوشته اید و ایراداتش را نمیبینید…
