شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹

داستان راستان

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : داستان

چشمانش ملتمسانه بازجو را نگاه کرد و اشکهایش جاری شد. مرا به خانواده ام ندهید، اعدامم کنید، من به همه چیز اعتراف می‌کنم، حتی به کارهایی که نکرده‌ام، خواهش می‌کنم اعدامم کنید. بازجو با نگاهی که سعی می‌کرد به دختر آرمش خاطر دهد از جایش بلند و از اتاق خارج شد، دلش می‌خواست دختر را در آغوش بگیرد و بگوید فرزندم تو تقصیری نداری، تفصیر امثال ماست که چنین شد اما …

حرفهای دختر مغزش را پیست اسب دوانی کرده بود، و هر کدامشان یورتمه روان می ‌آمد و می رفت. دختر خوبی بود تنها در خانواده‌ی بدی بزرگ شده بود یا دختر بدی بود و خانواده اش خوب بودند، نمی توانست تصمیم بگیرد. دختر جرمش را پذیرفته بود، اعدام می‌خواست، خانواده اش آمده بودند و می گفتند شکایتی ندارند، فقط میخواستند دخترشان را تحویل بگیرند. دختر از چه چیز خانه میترسید که حاضر بود به زیر طناب دار برود اما به خانه نه؟ چه دیده بود که مادرش را کشته بود؟

دختر برایش از همه چیز گفته بود،  از بچگیش که مادر بزرگ برایش قصه‌ی دخترانی را می‌گفت که چون به نامحرم نگاه کرده بودند خدا در جهنم در چشمهایشان میخهای آتشین فرو می‌کرد. از آن روزی که برای اولین بار در ۵ سالگی روسری سرش کرد ، از روزی که چادر به سرش کردند، چادری که قرار بود از نیش مارهای بیمار جامعه نجاتش دهد. از روزی در میانه‌های دبستان که می‌خواست به تولد یکی از دوستانش برود وقتی اصرار کرد، پدرش محکم در گوشش زده بود. از روزهایی که برادرش صبحها با لگد بیدارش می‌کرد برای نماز اول وقت، برادری که شبها از ترس دستمالیهایش به زیر پتوی نازک پناه می‌برد، افسوس که پتو قدرتی نداشت… از خواهرش گفته بود که در دانشگاه عاشق پسری شده بود، برای رسیدن به پسر هر سه شنبه روزه می‌گرفت، هزار رکعت نماز نذر کرده بود اما از ترس عذاب جهنم هرگز با پسر حرف نزده بود. ازین گفت که وقتی خواهرش جرئت یافت که به خانواده‌اش بگوید، از ترس آبروریزی به عقد اولین خواستگاری که آمده بود در آوردندش. از همه‌ی این داستانها گفته بود اما داستان پسر همسایه داستان دگری بود…

گویا در راه دیده بودش و در نگاه اول عاشق شده بود. گفته بود که روزهای اول میترسید، اما آخرش تصمیمش را گرفته بود، از روزی گفته بود که با هزار ترس و لرز از نیش مرگبار پسر جلو رفته بود و سلام کرده بود، از روزی گفته بود که پسر با لبنخد جوابش را داده بود، از آن  گفته بود که پسر نگران بود که برایش مشکلی پیش آید، سعیش را کرده بود که اورا منصرف کند اما نتوانسته بود. از کتابهایی گفت که پسر برایش خوانده بود و حرفهایی که زده بود. برایش از خدایی گفته بود که کارش عذاب نبود و خدای رحمت بود. از حقوق زن برایش گفته بود، از آزادی، برابری و حق سخن گفتن.  از تلویزیونی گفته بود که خانه پسر بود، تلویزیونی که برنامه هایش همه ماتم نبود، گریه نبود، زنان چادر به سر و مردهای شلخته نبود.

دختر برایش با گریه از روزی گفته بود که مادرش از ماجرا بود برده بود، از روزهایی که در انباری زندانی می‌شد، از تهدید به مرگها، از فحشهایی که به او می‌دادند، از عذابهای جهنمی که هر روز سزاوارش می‌دیدند. از روزهای که برادرش با کمربند به جانش می‌افتد و روزهایی که پدرش انقدر درگیر ازدواج با زن دوم بود که اصلا در جریان اتفاقات خانه نبود. از آرزویش گفته بود برای اینکه قبل از مرگ تنها یکبار دیگر پسر را می‌دید…

برایش از دیروز هم گفته بود، روزی که مادرش را کشته بود. گفته بود که مادرش در حال خواندن قرآن بود، [فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماءِ]* گلدانی را بر سرش کوبیده بود، چاقویی را که از قبل از آشپزخانه برداشته بود ۱۲ بار بر پیکر بی جان مادرش فرو کرده بود. بعد از آن چادر به سر کرده، به کلانتری آمده و به همه چیز اعتراف کرده بود. خواسته‌اش هم معلوم بود، میخواست اعدامش کنند، همین …

—————-

* انعام، ۱۲۵- هرکس را که خدا خواهد هدایت کند دلش را برای اسلام می‌گشاید و هر کس را که خواهد گمراه کند قلبش را چنان فرو می‌بندد که گویی می‌خواهد به آسمان فرا رود

  • Balatarin
  • Google Buzz
  • Google Reader
  • Facebook
  • Google Gmail
  • Yahoo Messenger
  • Blogger Post
  • Twitter
  • WordPress
  • PrintFriendly
  • Yahoo Buzz
  • Digg
  • FriendFeed
  • Technorati Favorites
  • Orkut
  • MySpace
  • Share/Bookmark



۱۴ پاسخ برای "داستان راستان"

1 | kamran

شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ساعت ۱۷:۱۰

kheili ghashang bood va moteasefane kamelan vaghe e…haghighat dare hamechio ke gofti chon tahal chandin moredesho be modelhaye mokhtalef shenidam..moteasefane eshgh yani gonahe az didgahe bazi az maha ke inam nashi az bifarhangist..kheili az moshkelat be dalile bifarhangist

2 | eli

یکشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ساعت ۱۳:۴۰

سلام. وقتی چشمم به تیتر افتاد فکر کردم داستان راستان مطهری.
اما انگار این داستان راستان از شماست.
واقعا فکر میکنید که هرکس چادری و مذهبیه این مدلی زندگی میکنه.
من تو خانواده ای بزرگ شدم که خیلی معتقد به دین و احکامشه و هرگز چنین چیزی رو نه در خانواده ی خودم نه در خانواده امثال خودم دیدم.
من که تا یادم میاد همیشه حرف از خدا و مهربونیاش بوده. از اینکه هربار سمتش برم قبولم میکنه. تا بوده نوازشهای مامان و بابا بوده که با عشق برای نماز بیدارمون میکردن. و چقدر حرف زدن با خدا اول صبح میچسبید بهمون.
هنوزم یادم نمیره لطف مادرمو وقتی فهمید عاشق شدم.
اینقدر افکار جوونارو با این داستانکها خراب نکن دوسته من . مواظب باش چی مینویسی؟
عقدتو از عقیدت جدا کن. زندگی باخدا زیباست!

3 | امیرپویا

یکشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ساعت ۱۶:۰۴

دوستم من عقیدم از عقدم کاملا جداست. این داستانی که نوشتم متاسفانه به نظر ضد مذهب میاد، هدف این بود که ضد تحجر باشه. میخواستم یک مقاله بنویسم دوستان نگذاشتنن داستانش کردم وخوب خیلی خوب خواستم رو بر آورده نکرد.
من تو خانواده مذهبی بزرگ نشدم ولی خوب آدم بی اعتقادی نیستم. خیلی هم خانواده های خیلی مذهبی و خیلی معتقد میشناسم که کاملا مثل خانواده شمان و خیلی هم خانواده های غیر معتقد میشناسم که افتضاحن. باور دارم که ربطی ندارن این دو تا مسئله بهم…
در رابطه با این داستان اینکه همه وقایع داستان کاملا واقعی بودن تقریبا فقط راجع به یک خانواده نبودن ولی شکل خانواده هاشون یکی بودن. بهم که چسبوندمشون به قول یکی از دوستان خیلی شور شد.
هدف خراب کردن ذهن مردم نبود، فقط یک سری مسائل هستن که یک کم باهاشون کنار اومدن برام سخته. من به روش زندگی مردم احترام میگذارم ولی خوب گاهی وقتا که برخی افتضاحات رو میبینم نمیتونم سکوت کنم.
اگه یک داستان به همین شدت راجب یک خانواده ضد دین مینوشتم هم اعتراض میکردی آیا؟ بیاالان اعتقاد رو کنار بگذار، به نظرت اتفاقاتی که تو داستان گفتم دوست داشتنی بودن؟

4 | eli

یکشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ساعت ۲۳:۰۷

سلام.خیلی خوبه که از دغدغه هات مینویسی. آره منم قبول دارم که هستن بعضی خونواده های متحجرکه آبروی هرچی مذهبیه میبرن.مطمئن باش این گروه با اونهایی که بی اعتقاد هستن هیچ فرقی نمیکنن. اما دوسته من. این نوشته ی تو دقیقا مثله فلیم سنگسار ثریا میمونه که ترو خشک و با هم میسوزونه. که فکر اونایی که شاید دقیقا از دین خدا آگاهی ندارن رو خراب میکنه. اونوقت مسئولش تو هستی. وقتی مینویسی که برادری با لگد خواهرشو برای نماز اول وقت بیدار میکنه. این ارزش نماز اول وقت رو پایین میاره.خب وقتی کسی که داره این مطلبرو میخونه و اطلاعاتش در این زمینه کم باشه با نوشته ی شما باور میکنه دین خدا جز زور و جبر هیچی نیست. ولی وجدانا آیا دین اینی که نشون دادی؟
در مورد سوالت هم باید بگم نه.اگه درباره یه خانواده ی ضد دین مینوشتی من هرگز اعتراض نمیکردم.
براتون آرزوی موفقیت دارم!

5 | امیرپویا

دوشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ساعت ۰۷:۳۰

نمیشود به خاطر ترس از اتفاقی که ممکن بیافته و گروهی که گمراه شن حرفها رو نزد. وقتی خانواده هایی هستن که دقیقا با همین روش بچه رو مجبور به نماز میکنن، وقتی هستن آدمهایی که دین جای راه زندگی براشون راه فرار از عذاب و کتک خوردنه من هم راجبشون مینویسم.
البته خوب اگه یک نگاهی به بقیه داستانام بندازی متوجه میشی که کلا من داستانهام زیادی تلخن مستقل از موضوع

6 | شیوا

دوشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ساعت ۰۷:۵۵

هممم، داستانت رو خوندم، راستش زیاد به دلم ننشست! درسته که خواستی ضد تحجر بنویسی، ولی اصلا روی بخش تحجرش پافشاری نکردی و به نظرم یه مقدار سوء تفاهم برانگیز شده. اگر راجع به یک خانواده ی ضد مذهبی هم به همین اندازه شور می نوشتی، می گفتم بهت که زیاد به دلم ننشست، ولی خب به نظرم وقتی داری راجع به چیزی که وجود داره نظر میدی خیلی مهم تره تا وقتی که داری راجع به چیزی که وجود نداره نظر میدی! منظورم اعتقاده! یعنی وقتی داری از اعتقاد انتقاد می کنی، خیلی تاثیرش بیشتره، تا وقتی داری از وجود نداشتن اعتقاد انتقاد می کنی.

7 | وحید

دوشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ساعت ۱۹:۲۵

حالا دختره با اون وضعِ خونوادش خونه ی پسره نمی رفت ماهواره تماشا کنه :دی
خوب بود، فقط کمی افراطی.

8 | راضیه

دوشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ساعت ۲۰:۲۸

اینا رو کاری ندارم . عکسی که تو کوتاه نوشته ها گذاشتی فوق العادست مرسی امیرپویا:)

9 | آنالی اکبری

دوشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ساعت ۲۱:۵۱

داستان خوبی بود, ولی اون تیکه ی پیکر بی جان مادر منو یاد صفحه ی حوادث روزنامه ها اندخت

10 | گرگ شب

سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ساعت ۰۰:۴۵

یکم پیاز داغش زیاد بود. شاید یکم خلوت‌تر می‌نوشتی بهتر بود، سعی کردی همه مدل تحجر رو توش جا بدی، و همین باعث شده هیچ کدوم عمیق نشه.

در مورد حرف شیوا هم نظر مخالفی دارم، وجود نداشتن اعتقاد به خدا با بی‌اعتقادی به وجود خدا، خیلی با هم تفاوت دارن!
بی‌اعتقادی به وجود خدا خودش یه اعتقاده، پس از نظر نقد نوشتن و انتقاد کردن تفاوت چندانی با اعتقاد داشتن به خدا نداره.
در واقع به نظر من وجود نداشتن اعتقاد اصلا یه حرف بی‌معنیه، آدم نمی‌تونه بگه اعتقاد وجود نداره (حالا به هر چی)، می‌تونه بگه اعتقاد نداره (که این وجود داره)

خیلی خوب دیگه، زیاد فلسفیش نکنیم، همش قاطی پاتی میشه :دی

11 | kamran

سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ساعت ۲۲:۴۴

chera nabayd inaro goft??? age tu ye hamchin blogi ham nashe harfe hagh zad va inke hamchin khanevade hayi voojood daran hamoontor ke khanevadehaye bi daro peikar voojood daran ke mishe hamoon rasaneye dolatie khodemoon va seriale kalantar ke harchi adame pooldare be fesad keshide shode… voojood dare va bayad goft va hich eteghadiam be nazare man age vaghean eteghad bashe ba in haghayegh az bein nemire..miduni eshkale dastanet kojast ineke vaghe eie

12 | nazgol

چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ساعت ۰۷:۱۸

امیرپویا جان خیلی قشنگ بود الان توی جامعه ما خیلی از این اتفاق ها میافتد که ما خبر نداریم درضمن اون هایی که میگن افراطی هست یه نگاه به درو برشون بندازن میفهمن قضیه چی هست …. بازم مرسی از داستان قشنگت

13 | شیوا

چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ساعت ۱۲:۰۲

به گرگ شب: اگر روی بی اعتقادی تاکید کنه، حرفت درسته، ولی اگه کلا به این موضوع نگاه نکنه، نه! در هر حال!

14 | خظعبل نویص

چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ساعت ۲۲:۰۶

اول!
دیدی اینجا هم سر اولی دعواست!

فرم ارسال دیدگاه

بهتر است دیدگاه شما خارج از موضوع نوشته نباشد، میتوانید حرفهای دیگرتان را از قسمت ارتباط با من بیان کنید یا به این آدرس ایمیل ارسال نمایید.

RSS

با اضافه کردن خوراک دام دام به Rss Reader خود، هر لحظه از به روز شدن آن آگاه شوید اطلاعات بيشتر

نشر و نقل مطالب دام‌دام در فضای مجازی با ذکر منبع آزاد و هر گونه استفاده در رسانه های مکتوب منوط به اجازه کتبی از نویسنده است


کوتاه نوشته ها

    یا علی

    ImamAli[Aviny_com]

    یا علی، روزگاری شده است که برخی برای باور داشتنم به تو احمق می پندارندم و برخی دیگر به خاطر بنده خدا دانستنت کافرم


گاه نوشت

    مخاطب خاص

    دوستم ببخشید که امروز دوست خوبی نبودم، ناراحتت کردم.

    09/04/2010


    دیباجی

    از مادرش پرسید دیباجی شمالی کجاست؟
    گفت آن بالا بالاهای شهرست.
    پسر گریست.
    مادرش پنداشت لابد دوست دختر بالاشهری پیدا کرده است. 

    09/04/2010


    وبلاگ خواهر

    به وبلاگ خواهرم هم سر بزنید D: . بیچاره کمبود خواننده داره. اینجا

    09/03/2010