من روح میفروختم اما
این روزها ورشکست شدهام.
من روح میفروختم،
آن زمان که تن فروشی مد بود،اما
این روزها ورشکست شدهام.
من ورشکست شده ام
نه چون دیگر کسی روح نمیخرد
من ورشکست شده ام زیرا
این روزها همه روح میفروشند
آن موقع ها روح خودم را میفروختم
اما این روزها،
اینها روح همه را میفروشند
پدر یا مادر
خواهر یا برادر
پسر یا دختر
رفیق یا دشمن
حتی مردی را میشناسم که
روح خدا را میفروشد
این روزها روح نمیفروشم
و تنی هم ندارم که بفروشم
و خانه ای نیز هم
با خودم فکر میکنم
شاید همین روزها به سلاخی بروم
و پوست خودم را بفروشم
و یا شاید به قصابی و گوشتم را بقروشم
کت چرم از پوست انسان قشنگ نیست آیا؟
و فکر میکنم ساندویچ مغزم هم خوشمزه باشد …
—–
پی نوشت: نگاهی داشتم به شعری از سیمین بهبهانی با این آغاز من روح میفروشم کالای من همینست/ وز هرچه تارواتر این نارواترین است
