سه شنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۹

پرواز خواهم کرد، می‌دانم

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : نوشته های شخصی

گرچه این روزها
پاهایم را بریده اند
و رویاهایم را کشته اند

گرچه این روزها دویدن هایم
به نرسیدن رسیده است
و تلاش هایم به سقوط

گرچه این روزها چشم هایم اشکبار
کمرم شکسته
و دستهایم خونین است

اما می‌دانم
باور دارم
ایمان دارم

روزی خواهد رسید
که رسیده باشم
حتی با پای بریده هم
پرواز می توان کرد

روزی
پرواز خواهم کرد، می دانم…

  • Balatarin
  • Google Buzz
  • Google Reader
  • Facebook
  • Google Gmail
  • Yahoo Messenger
  • Blogger Post
  • Twitter
  • WordPress
  • PrintFriendly
  • Yahoo Buzz
  • Digg
  • FriendFeed
  • Technorati Favorites
  • Orkut
  • MySpace
  • Share/Bookmark
برچسب ها :



۵ پاسخ برای "پرواز خواهم کرد، می‌دانم"

1 | دوست

چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۹ در ساعت ۱۷:۳۵

لبخند بزن بدون انتظار ژاسخی از دنیا و بدان دنیا روزی آنقدر شرمنده می شود که به جای ادن ژسخ به تمام سازهایت می رقصد…

2 | دوست

چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۹ در ساعت ۱۷:۳۶

لبخند بزن بدون انتظار پاسخی از دنیا و بدان دنیا روزی آنقدر شرمنده می شود که به جای دادن پاسخ به تو با تمام سازهایت می رقصد

3 | kamran

یکشنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۹ در ساعت ۱۷:۱۸

omidvaram hame baham parvaz konim kheili khaste m kheili

4 | Miss Ferii

یکشنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۹ در ساعت ۱۹:۳۹

حتی در بن بست هم راه آسمان باز است…

چه طوری رفیق؟;)

5 | شیدا حیدری شویر

دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۹ در ساعت ۱۳:۲۵

به چه مناسبت؟
واللا الان یه کم دستم تنگه :دی.

فرم ارسال دیدگاه

بهتر است دیدگاه شما خارج از موضوع نوشته نباشد، میتوانید حرفهای دیگرتان را از قسمت ارتباط با من بیان کنید یا به این آدرس ایمیل ارسال نمایید.

RSS

با اضافه کردن خوراک دام دام به Rss Reader خود، هر لحظه از به روز شدن آن آگاه شوید اطلاعات بيشتر

نشر و نقل مطالب دام‌دام در فضای مجازی با ذکر منبع آزاد و هر گونه استفاده در رسانه های مکتوب منوط به اجازه کتبی از نویسنده است


کوتاه نوشته ها

    یا علی

    ImamAli[Aviny_com]

    یا علی، روزگاری شده است که برخی برای باور داشتنم به تو احمق می پندارندم و برخی دیگر به خاطر بنده خدا دانستنت کافرم


گاه نوشت

    مخاطب خاص

    دوستم ببخشید که امروز دوست خوبی نبودم، ناراحتت کردم.

    09/04/2010


    دیباجی

    از مادرش پرسید دیباجی شمالی کجاست؟
    گفت آن بالا بالاهای شهرست.
    پسر گریست.
    مادرش پنداشت لابد دوست دختر بالاشهری پیدا کرده است. 

    09/04/2010


    وبلاگ خواهر

    به وبلاگ خواهرم هم سر بزنید D: . بیچاره کمبود خواننده داره. اینجا

    09/03/2010