شنبه ۲ مرداد ۱۳۸۹

داستان یک دخترباز- زیبا خانم

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : داستان

خواندن این نوشته به افراد زیر هجده سال توصیه نمی‌شود

ترس از برادر ایرانی، شاید در کنار ترس از سوسک سیاه بالدار، مرگ بر اثر جنگ هسته‌ای و خورشت بادنجان از اصلی ترین ترس‌های زندگی من بوده باشد. این ترس انقدر بر زندگی من سایه افنکده است که حتی اگر یک خانمی به قول امروزی ها شاه داف باشند اما یک برادر بزرگ داشته باشند، من نه تنها ذره ای از دافییت ایشان را نمی‌بینم بلکه ایشان در خاطر بنده با همان سیبیل کلفت برادرشان ثبت می‌شوند. البته برادر کوچک هم چندان بهتر نیست. اگر برادر بزرگ را به مثابه یکی از این سگهای بزرگ بگیریم، برادر کوچک از این سگهای کوچک است که اگر چه در نگاه اول ملوس در نظر می‌آید، اما حتما اهل فن دیده‌اند که این سگهای ملوس هم گاهی قاطی می‌کنند و واق‌واق کنان دنبال آدم می‌دوند و در یک پرش عرفانی دندانهای تیزشان را در برخی از نواحی حساس آدم فرو می‌کنند.

این مقدمه را گفتم که حالا داستان اصلی را تعریف کنم. روزی یکی از دوستان آهسته و پیوسته آمد پیش ما و گفت “غلام برات یک دوفی پیدا کردم ملس. راست کار خودته”. ما که می‌دانستیم طرف چندان سر اینکه اشتباها با زیدشان یک سری کارها کردیم دل خوشی از ما ندارد شستمان خبر دار شد حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است. پرس وجو کنان آمار گرفتیم حالا دختره چه کاره است. دوستمان گفتند “ ابرو کمند،موها بلند، کمر باریک، لب قیطونی. تازه تحصیل کرده ام هست، دانشگاه آزاد اسلامی، واحد چهار تپه پروش شتر مرغ می‌خونه”. ما که آب از لب و لوچمان جاری شده بود، به پاس شدن در آمار قناعت نکردیم و برای گرفتن نمره‌ی آ در باب  اخوی سرکارخانم هم اقدام به پرس و جو فرمودیم. دوستمان با نیشی که تا بنا گوش باز شده بود فرموند ” غلامی من تورو میشناسم دیگه، میدونم چی می‌خوای، طرف فقط یک خواهر داره یه سال از خودش کوچیکتره”. ما هم ته دلمان گفتیم ای ولله، خودش هم نشد خواهرش هست. البته همین جا به خواننده عزیز حالی کنم که ما خدا و پیغمبر حالیمان است، ‌میدانیم نمی‌شود دو تا خواهر را با هم گرفت و در فکرهایمان هم به این نکته توجه می‌کردیم. بگذریم، هرچند ته دلمان راضی نشده بود که این دوستمان نیتش خیرست و نگران بودیم بلایی بر سرمان بیاید اما از سر بیکاری گفتیم جهنم، می‌رویم ببینیم چه کار می‌کنیم.

شماره خانم را از دوستمان گرفتیم، یک میسد مشتی انداختیم که خدایی نکرده اگر خانم سر جلسه‌ ای چیزی هستند موجبات مزاحمت نشویم و منتظر ایستادیم  تا جلسه خانم تمام شود. از شانس خوب ما، انتظار ما به پنج دقیقه هم نرسید و موبایل ما زنگ زنان اعلام فرمودند مرحله اول ماموریت به پایان رسیده است. گوشی را برداشتیم یک ، یک ربع و نیم ساعتی صحبت کردیم و قراری گذاشتیم در یکی از این رستوران های بالای شهر  که قیافه اش غلط انداز است و قیمتشان مناسب جیب دانشجویی ما. داشتیم خداحافظی می‌فرمودیم که سر کار خانم گفتند “ عَسیسَم اکشالی دایه من خواهل کوچمولومم بیارم؟ خیلی حوصلش سر میره تو خونه تهنایی”. ما هم که از خدامون بود گفتیم، “نه حتما خواستین بقیه فامیلم بیارید، خوشحال می‌شیم.”

روز قرار، اول رفتیم پیش این بیژن خالی بند یکی از این لباسهایش که خاله اش از فشن شوهای پاریس یا به قول خودش پغی می‌خره را قرض گرفتیم، بعدش هم رفتیم  از ممد ترقه سویچ پیکانش که همین تازگی پشتش یک دانه کولر گازی الجی انداخته را گرفتیم و آسه آسه یواش یواش رفتیم به سمت قرار. به دلیل گرمی هوا تصمیم فرمودیم و رفتیم نشستیم داخل رستوران و یک دانه پیامک هم شهید کردیم تا به سرکار خانم از مکان خود خبر دهیم  والبته به این نصیحت عرفانی “ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی” هم عمل کرده باشیم. یک چند دقیقه ای نشستیم تا حضرت تشریف فرما شدند. چه قیافه‌ای، چه هیکلی، تعریفاتی که ازشون کرده بودند حتی یک ملیاردم زیبایی ایشون را هم نمایان نمی‌کرد، عینهو ملکه زیبایی روسستان. از جای خویش بلند شدیم، هرچند می‌خواستیم همانجا یک ماچ مشتی بکنیم خانم را اما، خوب محترمانه منتظر شدیم دستشان را دراز کردند و دست دادیم. یک چند سال نوری که از گرفتن دستان نرم خانم گذشت و ذهن ما از حالت اسکرین سیور به حالت معمولی برگشت متوجه شدیم خانم خانمها تنها تشریف فرما شدند، در باب مکان خواهرشان سوال کردیم. فرمودند” ملوسی گفت یکم تنهایی حف بزنید، من این ورا یه چرخی می‌زنم میام.” ما هم از خدا خواسته نشستیم و مرحله دوم عملیات را شروع کردیم.

مشغول انجام عملیات بودیم که دیدیم سرکار خانم دارند داد می‌زنند ملوسی، ملوسی بیا ما اینجاییم. ما چشمانمان داشت دور تا دور رستوران را به دنبال فرشته شماره دو جستجو می‌کرد که دیدیم سرکار خانم صدایمان می‌کنند و می‌‌فرمایند “خواهل خوانوممه، زیفا”. چشمتان روز بد ببیند ولی این زیبا خانم رو نبیند که هنوز هم بعد از گذشت چندماه از آن واقعه و سپری کردن بیشتر آن در کلینیک روانی هنوز هم گاهی کابوسش را می‌بینم. یک شلوار شیش جیب،یک مانتویی که معلوم نبود لباس سرباز خونست یا مانتو. هیکلشون یک چیزی که به رستم و اسفندیار و سام و نریمان  با هم می‌گفت زکی. وای یک ابروهایی داشت به زخامت طول اتوبان تهران-کرج. سیبیل، از سیبیل چه جوری بگم بهتون، خدا رحمت کنه ناصردین شاه رو. ما همین طوری دهنمون باز مونده بود که دیدیم یک صدایی به کلفتی صدایی خدابیامرز آقامون داره می‌گه “هوووو عوضی مادر فلان دست دراز کردم”. ما هم که موندیم چی کار کنیم دستمون رو دراز کردیم، انقدر محکم دست داد که فکر کنیم چهار عدد از انشگشتان دست راست ما همان جا برای همیشه از کار افتاد.

راستش مغز ما در آن لحظه دچار تناقض شدیدی شده بود و به هر راهی که می‌رفت نمی‌فهمید، چه طور ممکن است خواهر همچین فرشته‌ای چنین دیو سیاهی باشد. حتما خدایی نکرده زبانم لال مادر بچه‌ها در دوران جوانی یک اشتباهی کرده است و اشتباها شبی در خانه همسایه … شرمنده تهمت نزنیم به زن مردم. ما در این حالت هنگ مانده بودیم و هیچ نمی‌دانستیم چه کار کنیم که عملیات شکست خورده را از شکست قطعی نجات دهیم. زنگ بزنیم داش اوباما هواپیماهایش را بفرستد و گودزیلا را از عرصه حیات حذف کند یا بگوییم مرحوم صدام با تانک هایش بیاید و از روی این سیاه چاله رد شود. راستش حتی حاضر بودیم برای حذف این موجود شیطانی به بمب اتمی هم متوسل شویم اما متاسفانه به خاطر آوردیم چند وقت پیش یکی ازین روزنامه هایی که هر روز خبر ازدواج گلزار با آدمهای متفاوت  را می‌دهد یک مطلبی نوشته بود که سوسکها از جنگ اتمی جان سالم به درمی‌برند.

بعد از اندکی اندیشیدن به این نتیجه رسیدیم که منطق زور در این کِیس خاص به هیچ وجه جواب نمی‌دهد و هیچ یک از سلاحهای ساخت بشر قابلیت حذف این موجود را ندارد.  با توجه به اینکه از رنگ سبز موهایش به نظر می‌آمد این موجود توانایی فتوسنتز دارد و برای تولید مثل هم به سان یک تک سلولی از وسط به دو نصف می‌شود و یک زیبا یک و یک زیبای دو پدید می‌آید به این نتیجه رسیدیم تحریم اقتصادی حتی از حمله نظامی هم بیهوده تر است. در نتیجه تنها راه برای حل مشکل را مذاکره یافتیم.

با توجه به اینکه ما تا آن لحظه با غولهای مذاکره نکرده بودیم و بعد از شک وارده هم چندان باور نداشتیم که هنوز زبانمان توانایی سخن وری داشته باشد تصمیم گرفتیم اول کمی جهت تمرین و کسب انرژی با خواهر زیبا خانم که بعد از دیدن زیبا خانم اسمشان را هم فراموش کرده بودیم صحبت کنیم. دهان شیرین سخنمان را باز کردیم و فرمودیم “ خوب خوشگل خانوما دیگه چه خبرها” که دیدیم باز از دهان دیو سیاه صدا در آمد “ زیبا هستم من” . ما که یک مقدار هم از خودشیفتگی زیبا خانم به جوش آمده بودیم “ فرمودیم بعله، خیلی خیلی … داشتم با خواهرتون حرف می زدم البته “. این حرف همان بود و فرو شدن چنگال در چشم چپمان همان. صدای فریادمان تا آسمان هفتم بلند شده بود اما متاسفانه گوش شیطان کر صدای فحش های زیبا خانم که متاسفانه مناسب مکانهای عمومی نیست از فریاد ما هم بلند تر بود. “ هی مرتیکه فلان فلان سه نقطه ی چهار نقطه، تو چیز خوردی به خواهر من میگی خوشگل خانم، عوضی مادر فلان، دهنت رو ببند و الخ …”

نمی‌دانم، مسئول رستوران که می‌گفت برای چند دقیقه‌ای بیهوش شده بودیم. ما که چشم باز کردیم خودمان را خون آلود نقش برزمین مشاهده فرمودیم.اندکی به همان حال ماندیم تا جرئت قیام دز خویشتن یافتیم و برخواستیم. اطراف را با احتیاط نگاه کردیم و وقتی نشانی از زیبا خانم یافت نشد از جای برخواستیم. خدارا صد مرتبه شکر فرمودیم که هنوز زنده‌‎ایم، یک نماز آیات همان جا به جا آوردیم که بیشک اگر این زیبا خانم از زلزله هشت ریشتری بیشتر نبود کمتر هم نبود. وقتی آهسته و پیوسته مسیر رستوران تا ماشین را طی می‌کردیم هر قدم فحشی نثار بخت و اقبال بی خود خودمان می‌فرمودیم و اندکی هم با خواهر و مادر این دوستمان که مارا به این روز انداخته بود در دل بحثهای عاشقانه انجام می‌دادیم.همان زمان که  به ماشین رسیدیم و آمدیم درب ماشین را باز کنیم با خود تصمیم کبری گرفتیم که دیگر دنبال این زنان، جماعت نرویم که خیری در آنها اگر هست شرشان به مراتب بیشتر است. از آن روز بود که ما هم به جامعه بزرگ دگرباشان ایرانی که گویا بنابر گزارش رسمی جمعیتشان نزدیک به صفر است پیوستیم.

 

————————————————————-

پی نوشت  یک: می‌دانم سال نوری واحد زمان نیست تذکر ندهید

پی نوشت دو : این داستان واقعی نیست و بنابر خیال پردازی های نویسنده ساخته شده است و نویسنده قویاً هرگونه شباهت احتمالی به داستان زندگی هر کس دیگری را تکذیب می‌کند.

پی نوشت سه: این داستان سیاسی هم نیست، به هیچ جنبشی از جمله جنبش سبز، قهوه ای ، نارنجی، ارغوانی و صورتی هیچ توهینی نمی‌کند. ( در راستای اینکه برخی نوشته‌ی‌ قبلی را توهین به شهدای جنبش و چند ملیون ایرانی یافته اند)

  • Balatarin
  • Google Buzz
  • Google Reader
  • Facebook
  • Google Gmail
  • Yahoo Messenger
  • Blogger Post
  • Twitter
  • WordPress
  • PrintFriendly
  • Yahoo Buzz
  • Digg
  • FriendFeed
  • Technorati Favorites
  • Orkut
  • MySpace
  • Share/Bookmark
برچسب ها :



۱۷ پاسخ برای "داستان یک دخترباز- زیبا خانم"

1 | ملت فرظومی

شنبه ۲ مرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۱۷:۵۴

لوطی ! اینه رسم مرام و معرفت ؟ با خوار مادر ملت چیکا داری مشتی؟ دختررو دیدی؟ پسندیدی ؟ کاففه تونم که رفتین !!! خوارش هرچی باشه بیخ ریش صاحابشه… زیدبازی با دو دختر نگنجد با مرام !!! سیبیلاشو چرب میکردی میفرسسادی دروازه دولاب سر پیچ خودمنون بینیم چی میگه این سیبیل کلفته داش مارو سرویس کرده. باکیت نباشه برو جلو ، لچک به سر ، ننه گرام هم وردار ، برو کلون درشون شو ! حاجیش زد بیرون غلومی کن! عشقم عشقای قدیم … والله

2 | مینا

یکشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۰۹:۵۹

سلام،
راستش من اصلا اهل شعر نیستم ولی اینو خوندم چون دقیقا الان وصف حال من هستش.
میخواستم ازتون اجازه بگیرم که شعر پروازتون رو بزارم داخل پروفایلم؟

3 | kamran

یکشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۱۱:۱۷

age begam kheili maskhare va mozakhraf bood narahat mishi??? be in tanz nemigan hajv migan tanz bayad ye nokteye amoozandeye chizi toosh dashte bashe bayad vaghti mikhandi too delet gerye koni mifahmi ke chi migam????…rasti rajebe kootah neveshte shoghle ayande:;: azizam man nemikham az kasi tarafdari konam vali harkasi sazgara nemitoone beshe. sazgara az bonyangozaraye sepah boode lotfan az yeki mikhay benevisi ya maskharash koni sabeghasho bekhoon darzemn be oon babaye ke mikhast siasi beshe bad panahande beshe bego be hamin asoonia nist dadasham rahaye asoontari vase eghamat gereftan hast

4 | امیرپویا

یکشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۱۱:۲۵

خوب اولا که من توی طنز هنوز تازه کارم و خوب طول میکشه که بتونم طنز بنویسم. ولی خوب این داستان رو طنز دیدم به نظر خودم … توش به نکات خوبی اشاره میکرد

در باب اون داستان ، داستان واقعیه به من هیچ ربطی نداره و سازگارا رو هم بهتر از شما میشناسمش… قطعا اگر من کاره ای بودم ایشون رو اول از همه اعدام میکردم تا بفهمند که به کشتن دادن مردم از اون ور آب هنر نیست افتخارم نداره. به هر حال نفرت شخصیه کاریش نمیشه کرد

5 | absurdios

یکشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۱۷:۴۴

چه خیال پردازی گهی.
مبتذل بود.
اتاله ی کلام.
و…
لحن صریحم رو ببخش البت.

7 | ش.

یکشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۲۲:۴۵

پس برا این بود هیچ وخ منو دوس نداشتی؟ :دی

8 | نیلوفر

یکشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۲۲:۴۶

امم!راستش رو بخوای امیرپویا من نوشته ات رو دوست نداشتم…

9 | امیرپویا

یکشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۲۳:۲۰

@ش: به پینوشت ۲ مراجعه کن. تازه من همیشه تورو دوست داشتم از دوستات بدم میومده. :دی
@ نیلوفر: دارم تمرین میکنم دیگه :دی

10 | عاطفه

دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۰۸:۴۳

هنوز توی این سبک نوشتن کار داری.. یعنی باید بیشتر بنویسی ولی به نظرم کلا خیلی خوب بود و مطمئنم بهترم می شه

11 | علیرضا

چهارشنبه ۶ مرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۱۷:۱۶

داستانت خوب بود ، ولی همیشه راه پیشرفت طولانیه
یه چیزم من راجع به سازگارا بگم ،
منم ازش خوشم نمیاد ولی یه جورایی ، آدم ساده و صادقی هستش
اینش خیلی خوبه ، در مورد فرستادن ملت جلو گلوله باهات موافقم
خیلی ها قبل اون بنده خدا باس اعدام بشن داداش :)

12 | بی‌نام!

سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۱۴:۱۲

سلام عزیز.

یه سوالی برام پیش اومده نمی‌دونم تا حالا بهش فکر کردی یا نه.

سوالم اینه که گاهی اوقات احترام به عقیده‌ی یه نفر، بی‌احترامی به خود اون نفره.

پس ممکنه بعضی جاها بین احترام به عقیده و احترام بین انسانیت تضاد پیش بیاد.

شما کدوم رو انتخاب می‌کنی؟ احترام به عقیده یا احترام به انسانیت؟

13 | امیرپویا

سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۱۵:۴۷

هممم سوال خیلی سختیه یادم میاد چند دفعه راجب این بحث کردم . من احترام به انسانیت رو ترجیح میدم.

14 | خط خطی نویس

چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۰۰:۵۷

سوژه اش تکراری بود مقداری
ورزیده شدن تو مهار و پردازش داستان خیلی سخته ، زمان می بره ، تمیرین می خواد
شما هم گرایش به طنزنویسی داری ،دیگه بدتر
ولی خب خوب بود
تمرین کنید ، موفق خواهید شد
آهان ، نکته مهم اینه که تو این نوشته هایی که ازتون خوندم ، دیدم راحت تغییر لحن صورت می گیره ، لحن و سبک گفتار شما با مضمون هم خوانی داره. این خیلی نکته مثبتیه
چون گاهی می بینی وسط داستان اصلا تم کار از دست میره!
موفق باشید

15 | بی‌نام!

چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۰۱:۱۴

من خیلی به اینجا سر نزدم

تازه دوباره دارم سر میزنم!

کلی از این سوالا دارم! راستی به وبلاگ من هم سر بزن.

16 | ص.م.س

پنجشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۰۱:۰۵

به نظرم سعی کرده بودید طنز بنویسید ولی متاسفانه خیلی موفق نبودید. حتی در قسمتهایی به طنزهای همان مجلاتی نزدیک شده اید که در داستانتان به آنها اشاره شده.
نویسنده ی واقعی (حتی شاید انسان واقعی) کسی است که خودش را برتراز باقی انسانها نبیند. در غیر این صورت داستان تبدیل به یک اظهار نظر شخصی میشود.

17 | Mohammad

جمعه ۲۲ مرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۰۰:۱۵

eyvaaaaaaaaaaaaaaaaaal
kolli khandidam..
harki mige bad bud cheshm nadare bebine..
damet garm..
bazam az ina benvis..
chakkkkkkeretim, felan

فرم ارسال دیدگاه

بهتر است دیدگاه شما خارج از موضوع نوشته نباشد، میتوانید حرفهای دیگرتان را از قسمت ارتباط با من بیان کنید یا به این آدرس ایمیل ارسال نمایید.

RSS

با اضافه کردن خوراک دام دام به Rss Reader خود، هر لحظه از به روز شدن آن آگاه شوید اطلاعات بيشتر

نشر و نقل مطالب دام‌دام در فضای مجازی با ذکر منبع آزاد و هر گونه استفاده در رسانه های مکتوب منوط به اجازه کتبی از نویسنده است


کوتاه نوشته ها

    یا علی

    ImamAli[Aviny_com]

    یا علی، روزگاری شده است که برخی برای باور داشتنم به تو احمق می پندارندم و برخی دیگر به خاطر بنده خدا دانستنت کافرم


گاه نوشت

    مخاطب خاص

    دوستم ببخشید که امروز دوست خوبی نبودم، ناراحتت کردم.

    09/04/2010


    دیباجی

    از مادرش پرسید دیباجی شمالی کجاست؟
    گفت آن بالا بالاهای شهرست.
    پسر گریست.
    مادرش پنداشت لابد دوست دختر بالاشهری پیدا کرده است. 

    09/04/2010


    وبلاگ خواهر

    به وبلاگ خواهرم هم سر بزنید D: . بیچاره کمبود خواننده داره. اینجا

    09/03/2010