سه شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۹

من روح می‌فروختم

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : نوشته های شخصی

من روح میفروختم اما
این روزها ورشکست شده‌ام.

من روح میفروختم،
آن زمان که تن فروشی مد بود،اما
این روزها ورشکست شده‌‍ام.

من ورشکست شده ام
نه چون دیگر کسی روح نمی‌خرد
من ورشکست شده ام زیرا
این روزها همه روح می‌فروشند

آن موقع ها روح خودم را می‌فروختم
اما این روزها،
اینها روح همه را میفروشند
پدر یا مادر
خواهر یا برادر
پسر یا دختر
رفیق یا دشمن

حتی مردی را میشناسم که
روح خدا را می‌فروشد

این روزها روح نمیفروشم
و تنی هم ندارم که بفروشم
و خانه ای نیز هم

با خودم فکر می‌کنم
شاید همین روزها به سلاخی بروم
و پوست خودم را بفروشم
و یا شاید به قصابی و گوشتم را بقروشم

کت چرم از پوست انسان قشنگ نیست آیا؟
و فکر می‌کنم ساندویچ مغزم هم خوشمزه باشد …
—–

پی نوشت: نگاهی داشتم به شعری از سیمین بهبهانی با این آغاز من روح میفروشم کالای من همینست/ وز هرچه تارواتر این نارواترین است

  • Balatarin
  • Google Buzz
  • Google Reader
  • Facebook
  • Google Gmail
  • Yahoo Messenger
  • Blogger Post
  • Twitter
  • WordPress
  • PrintFriendly
  • Yahoo Buzz
  • Digg
  • FriendFeed
  • Technorati Favorites
  • Orkut
  • MySpace
  • Share/Bookmark

جمعه ۱۴ خرداد ۱۳۸۹

اسلام علیک یا روح الله…

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : ایران

---

سلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیاً

  • Balatarin
  • Google Buzz
  • Google Reader
  • Facebook
  • Google Gmail
  • Yahoo Messenger
  • Blogger Post
  • Twitter
  • WordPress
  • PrintFriendly
  • Yahoo Buzz
  • Digg
  • FriendFeed
  • Technorati Favorites
  • Orkut
  • MySpace
  • Share/Bookmark

جمعه ۷ خرداد ۱۳۸۹

اندر مصائب مرد بودن

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : اجتماعی

بسیاری از دوستان بارها و بارها از مصائب زن بودند و نداشتن حقوق برابر با مردان نوشته‌اند و گفته‌اند. نوشته های قدیمیم را که نگاه می‌کنم حتی من هم زیاد در این باره حرف زده ام. این بار حالا برای شوخی هم که شده تصمیم گرفتم کمی از مصائب مرد بودن بنویسم. خواندن نوشته به دخترها پیشنهاد نمی‌شود.

۱. ما باید یک عمر نفقه بدیم و شیر بها و  ازین حرفها. آخرش هم  موقع طلاق هرچی داریم و نداریم رو بفروشیم خرج مهریه خانوم رو بدیم، بعد دختره  چندر غاز جاهازیم که آورده با خودش ور میداره می‌بره.

۲. هی میگن مردا به حقوق زنا تجاوز کردن. من که تا جایی که یادم میاد هروقت اتوبوس سوار شدم این زنا بودن که تجاوز کردن. یک دفعه ام ما اومدیم تجاوز کنیم(به قسمت  زنها به  حقوق زنها)، اتوبوس رو نگه داشتن پرتمون کردن بیرون…

۳. اگه دختر رو بزنی میگن خاک بر سرت دست رو ضعیفه بلند کردی، اگه وایستی بزنتت میگن از ضعیفه کتک خوردی…

۴. اگه تو خیابون دختره یه بچه ببینه بگه آخی گوگولی میگن حس مادر بودنش قویه، اگه پسره این کار رو بکنه میگن مرتیکه بچه بازه…

۵. اگه با دخترا حرف نزنی اُمُلی، اگه حرف بزنی دختر بازی …

۶. همیشه خانوما مقدمند تا وقتی که به نفعشون باشه البته…

۷. سالی یه بار میرن آرایشگاه ابروهاشون رو مرتب می کنن بعدم می گن وقت نداریم واسه اینکارا. اون وقت به ریشهای ما غر میزنن هی …

۸. همیشه پسره باید حساب کنه …

۹. اگه دختره لباس پسرا رو بپوشه میگن روشن فکره، اگه پسره لباس دخترونه بپوشه چه حرفهایی که نمی زنن…

 

۱۰ . خواهرم جنبه داشته باش :-)

men-and-women

  • Balatarin
  • Google Buzz
  • Google Reader
  • Facebook
  • Google Gmail
  • Yahoo Messenger
  • Blogger Post
  • Twitter
  • WordPress
  • PrintFriendly
  • Yahoo Buzz
  • Digg
  • FriendFeed
  • Technorati Favorites
  • Orkut
  • MySpace
  • Share/Bookmark
برچسب ها :

شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹

داستان راستان

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : داستان

چشمانش ملتمسانه بازجو را نگاه کرد و اشکهایش جاری شد. مرا به خانواده ام ندهید، اعدامم کنید، من به همه چیز اعتراف می‌کنم، حتی به کارهایی که نکرده‌ام، خواهش می‌کنم اعدامم کنید. بازجو با نگاهی که سعی می‌کرد به دختر آرمش خاطر دهد از جایش بلند و از اتاق خارج شد، دلش می‌خواست دختر را در آغوش بگیرد و بگوید فرزندم تو تقصیری نداری، تفصیر امثال ماست که چنین شد اما …

حرفهای دختر مغزش را پیست اسب دوانی کرده بود، و هر کدامشان یورتمه روان می ‌آمد و می رفت. دختر خوبی بود تنها در خانواده‌ی بدی بزرگ شده بود یا دختر بدی بود و خانواده اش خوب بودند، نمی توانست تصمیم بگیرد. دختر جرمش را پذیرفته بود، اعدام می‌خواست، خانواده اش آمده بودند و می گفتند شکایتی ندارند، فقط میخواستند دخترشان را تحویل بگیرند. دختر از چه چیز خانه میترسید که حاضر بود به زیر طناب دار برود اما به خانه نه؟ چه دیده بود که مادرش را کشته بود؟

دختر برایش از همه چیز گفته بود،  از بچگیش که مادر بزرگ برایش قصه‌ی دخترانی را می‌گفت که چون به نامحرم نگاه کرده بودند خدا در جهنم در چشمهایشان میخهای آتشین فرو می‌کرد. از آن روزی که برای اولین بار در ۵ سالگی روسری سرش کرد ، از روزی که چادر به سرش کردند، چادری که قرار بود از نیش مارهای بیمار جامعه نجاتش دهد. از روزی در میانه‌های دبستان که می‌خواست به تولد یکی از دوستانش برود وقتی اصرار کرد، پدرش محکم در گوشش زده بود. از روزهایی که برادرش صبحها با لگد بیدارش می‌کرد برای نماز اول وقت، برادری که شبها از ترس دستمالیهایش به زیر پتوی نازک پناه می‌برد، افسوس که پتو قدرتی نداشت… از خواهرش گفته بود که در دانشگاه عاشق پسری شده بود، برای رسیدن به پسر هر سه شنبه روزه می‌گرفت، هزار رکعت نماز نذر کرده بود اما از ترس عذاب جهنم هرگز با پسر حرف نزده بود. ازین گفت که وقتی خواهرش جرئت یافت که به خانواده‌اش بگوید، از ترس آبروریزی به عقد اولین خواستگاری که آمده بود در آوردندش. از همه‌ی این داستانها گفته بود اما داستان پسر همسایه داستان دگری بود…

گویا در راه دیده بودش و در نگاه اول عاشق شده بود. گفته بود که روزهای اول میترسید، اما آخرش تصمیمش را گرفته بود، از روزی گفته بود که با هزار ترس و لرز از نیش مرگبار پسر جلو رفته بود و سلام کرده بود، از روزی گفته بود که پسر با لبنخد جوابش را داده بود، از آن  گفته بود که پسر نگران بود که برایش مشکلی پیش آید، سعیش را کرده بود که اورا منصرف کند اما نتوانسته بود. از کتابهایی گفت که پسر برایش خوانده بود و حرفهایی که زده بود. برایش از خدایی گفته بود که کارش عذاب نبود و خدای رحمت بود. از حقوق زن برایش گفته بود، از آزادی، برابری و حق سخن گفتن.  از تلویزیونی گفته بود که خانه پسر بود، تلویزیونی که برنامه هایش همه ماتم نبود، گریه نبود، زنان چادر به سر و مردهای شلخته نبود.

دختر برایش با گریه از روزی گفته بود که مادرش از ماجرا بود برده بود، از روزهایی که در انباری زندانی می‌شد، از تهدید به مرگها، از فحشهایی که به او می‌دادند، از عذابهای جهنمی که هر روز سزاوارش می‌دیدند. از روزهای که برادرش با کمربند به جانش می‌افتد و روزهایی که پدرش انقدر درگیر ازدواج با زن دوم بود که اصلا در جریان اتفاقات خانه نبود. از آرزویش گفته بود برای اینکه قبل از مرگ تنها یکبار دیگر پسر را می‌دید…

برایش از دیروز هم گفته بود، روزی که مادرش را کشته بود. گفته بود که مادرش در حال خواندن قرآن بود، [فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماءِ]* گلدانی را بر سرش کوبیده بود، چاقویی را که از قبل از آشپزخانه برداشته بود ۱۲ بار بر پیکر بی جان مادرش فرو کرده بود. بعد از آن چادر به سر کرده، به کلانتری آمده و به همه چیز اعتراف کرده بود. خواسته‌اش هم معلوم بود، میخواست اعدامش کنند، همین …

—————-

* انعام، ۱۲۵- هرکس را که خدا خواهد هدایت کند دلش را برای اسلام می‌گشاید و هر کس را که خواهد گمراه کند قلبش را چنان فرو می‌بندد که گویی می‌خواهد به آسمان فرا رود

  • Balatarin
  • Google Buzz
  • Google Reader
  • Facebook
  • Google Gmail
  • Yahoo Messenger
  • Blogger Post
  • Twitter
  • WordPress
  • PrintFriendly
  • Yahoo Buzz
  • Digg
  • FriendFeed
  • Technorati Favorites
  • Orkut
  • MySpace
  • Share/Bookmark

چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

کافه پراگ- روالش کنید

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : رستوران - کافه

کافه پراگ، نمای کلیجایی اندر میان بلوار کشاورز، در مرکز خریدی که بیشتر مغازه‌هایش را میزفروشی و وسایل چوپی فروشی اشغال کرده است، کافه‌ای واقع شده که این روزها نام خود را در میان یکی از مهمترین پاتوق‌های کافه نشینها جای کرده است.
کافه پراگ، سال تاسیسش را نمیدانم ولی احتمالا در همین نزدیکی، مرکز خرید سامان، بلوار کشاورز. صندلی‌های چوبی، میزهای به نسبت بزرگ که برای اجتماعات چند نفره مناسبتر است تا یک قرار عاشقانه. دیوارهایی که با سنگهای قهوه‌ای فرش شده است، بالایش  کاغذ دیواری‌های رنگ چوپ و بر آنها عکسهایی که فکر میکنم فروشی اند و هر دفعه که می‌آیم تغییر کرده‌اند.  صندلیهای چوبی نیمکت وار، تخته  سیاهی در پشت ویترین کافه که بر آن هر بار شعری نوشته‌اند و تخته‌ای دیگر نزدیک آشپزخانه، معمولا پیشنهادات کافه‌دار برای خوردن را بر آن  می‌نویسند. چند وقت پیش که اینجا بودم دوستی یکی از این تخته نوشته‌ها را سفارش داد، کافه دار هم با شوخی گفت چند روز هیچکس توت‌فرنگی سفارش نداد، امروز بر تخته نوشتیم و در عرض چند ساعت توت فرنگیمان تمام شد. محیط کافه نه خیلی تاریک است و نه خیلی روشن، برای من که یکی از اساسی‌ترین مشکلاتم پرنور یا کم نور بودن کافه‌هاست نور اینجا کاملا مناسب است. در ورود به کافه کاغذهایی که بر آنها نوشته شده ‌است “  از اینکه در داخل کافه سیگار نمی‌کشید سپاسگذاریم” به چشم می‌خورد، اما هر از چندگاهی دوستی سیگاری روشن می‌کند. شدت دود کافه، شاید به خاطر کمتر بودن تعداد کاربران معتاد و شاید هم فاصله زیاد میزها به نسبت کافه‌هایی با کاربری روشن‌فکر نشینی مثلا کافه گدو( چهار راه ولیعصر، به سمت میدان انقلاب) کمتر بوده و امکان استفاده دوستان غیر سیگاری هم از کافه وجود دارد.
در باب محیط کافه گفتم، اما کافه نشینان می‌دانند که مهمتر از محیط کافه شاید هم‌کافه‌ای‌ها باشند. جو اینجا عاشقانه نیست، بیشتر میزها گروهی پر شده است و جمعی دانشجو با تریپهای هنری و یا علوم انسانی در حال بحث و گفتگو هستند. یکی از ویژگیهای مهم این کافه کتابخانه اش است. کتابخانه ای که می‌توانید کتابهایش را بردارید، بخوانید و البته بر سرجایش بگذارید. کتابها متنوع است، از کتاب رمان دارد تا شعر و فلسفه و جامعه شناسی. اولین باری که می‌خواستم به این کافه بیایم با توجه به حرفهای گفته شده توسط دوستان، انتظار کافه‌ای سیاسی داشتم که میزهایش با مردان سیبیل کلفت و زنهایی با مانتوهای هنری پر شده باشد و همه در حال بحث سیاسی در باب عقاید مارکس و انگلس، نقد فلسفه و اقتصاد چپ و ازین قبیل حرفها باشند. قسمت اول تعریف چندان اشتباه نبود، درصد آدمهای سیبیل‌دار در این کافه به مراتب بیشتر از درصد سیبیلوها در میان هم نسلان ما در خیابان است ( اگر نمی‌دانید، آن زمان که قیافه نمایانگر عقیده بود، سیبیل نماد چپ بودن بود) اما قسمت دوم چندان به حقیقت نزدیک نیست. اینجا بیشتر از بحث کردن مردم در حال بازی کردن هستند. از منچ و شطرنج و تخته گرفته تا برخی که در حال درست کردن برجهای چوپی هستند. این بازیها ها هم البته از امکانات بسیار جالب تعبیه شده در کافه است و مشابه آنرا لااقل در هیچ یک از کافه هایی که رفته ام ندیده‌ام. می‌توانید در این کافه به راحتی یک جمع ۱۰ نفره را جای دهید بی آنکه انتهای میز صدای ابتدای میز را از دست دهد. کافه در ساعتهای عصر شلوغ است و شاید لازم شود برای پیدا کردن جایی برای نشستن چند دقیقه‌ای صبر کنید. یکی از مشکلات کافه موجود نبودن اینترنت است که با پرس و جوی ما گفتند برای مجوز اقدام شده است و قرار است از هفته‌ی آینده این نیاز امروز جامعه بشری هم در کافه پیدا شود.

راجع به موسیقی کافه هم بدک نیست بگویم. اینجا پخش موسیقی از نظم خاصی برخوردار نیست، گاهی  آهنگها فارسی اند و قدیمی، گاهی جدید و خارجی و … . گاهی موسیقی کافه را فراوان دوست دارید و گاهی انقدر بر اعصابتان می‌رود که مجبورید برای نشنیدنش بلند بلند بحث کنید. مثلا نیم ساعت قبل از نوشتن این نوشته که داشتم با یکی از دوستان اینجا گپ می‌زدم انقدر موسیقی زیبا بود که گاهی ترجیح می‌دادم به جای بحث به آهنگ گوش دهم و اکنون که دارم این نوشته را می‌نویسم انقدر بر اعصبام راه می‌رود که مجبور شدم هندزفری بر گوش بگذارم تا بتوانم بنویسم. به هر حال موسیقی امری سلیقه‌ای است، خوب گهی پشت به زین و گهی زین به پشت.

 کافه پراگ- پیشنهاد کافه دار کافه پراگ- پاستا  

منوی کافه متنوع است، در آن هرچیزی که فکر کنید پیدا می‌شود. از قهوه و لیموناد و سرویس آبجو دارد تا کتلت و کراکت و چیپس و پنیر. غذایش بدک نیست، به دل می‌چسبد، قهوه را که تَرک کرده‌ام اما دوستان می‌گویند خوبست. جای چایی دم کرده مانند تقریبا همه‌ی کافه‌های تهران خالی است و چایی سرو شده از نوع چای کیسه‌ای است. قیمت‌ها هم نه گران است و نه ارزان. اگر قصد خوردن نوشیدنی داشته باشید با عددی بین ۲۰۰۰ تا ۴۰۰۰ تومان حس تشنگیتان ارضا می‌شود و اگر گرسنه باشید با ۶۰۰۰، ۷۰۰۰ تومان هم نوشیدنی خوردید و هم شکم گرسنه‌تان را سیر کرده‌اید.

اگر در باب رفتن به این کافه که این روزها پاتوق ما شده است، شک دارید به این مسئله فکر کنید، کافه‌ای با آدرس غیر سر راست، وسط یک مرکز خرید که در آن پرنده پر نمی‌زند این همه مشتری دارد که ممکن است جای نشستن گیرتان نیاید. تبلیغ خاصی هم نکرده و بیل بورد اختصاصی در جایی از تهران ندارد. ما از دوستانمان شنیده‌ام دوستان هم از دوستانشان. وقتی جایی با این ویژگی ها انقدر مشتری دارد، این سوال را می‌توان پرسید. مشتریهای کافه دیوانه اند یا کافه جای خاصی است؟ جواب من اینست که این کافه جای خاصی است، پس به آن سر بزنید.

 

کافه پراگ
خیابان بلوار کشاورز، بعد از بیمارستان پارس،
جنب خیابان عبدالله زاده، نرسیده به پارک لاله،
مجتمع تجاری سامان
www.cafeprag.ir

ساعت کار: ۱۱ تا ۲۲
جمعه‌ها تعطیل است

تلفن : ۸۸۹۵۳۹۲۳

کافه پراگ - آدرس

  • Balatarin
  • Google Buzz
  • Google Reader
  • Facebook
  • Google Gmail
  • Yahoo Messenger
  • Blogger Post
  • Twitter
  • WordPress
  • PrintFriendly
  • Yahoo Buzz
  • Digg
  • FriendFeed
  • Technorati Favorites
  • Orkut
  • MySpace
  • Share/Bookmark
برچسب ها :

پنجشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۹

من میترسم !

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : اجتماعی

ترس؟

روزی از روزهای معتدل بهاری یا شاید گرم تابستانی، دولت مکرمه که متوجه خرج بالای تغییر پایتخت و انتقال مردم شده است باز به فکر فرو می‌رود و می‌رود. بعد از حدود یک دقیقه فکر طولانی تصمیم می‌گیرد هر روز یکی از آدمهایی  که در خیابان ها تهران تردد می‌کنند را اعدام کند. هدف از نوشته شدن این مقاله بررسی این طرح نیست، اما آنرا هم بررسی میکند.

بیایید رفتار مردم را در طول این طرح را با هم بررسی کنیم. در آغاز این طرح، با توجه به تلفات پایینش (روزی یکنفر) به نسبت جمعیت بالای تهران کسی متوجه اتفاق خاصی نمی‌شود و حتی گروهی  با توجه به حجم زیاد وعده‌های انجام نشده دولت آنرا اصلا باور نمیکنند . بعد از گذشت حدودا یک هفته و مرگ هفت نفر، کم‌کم با پر شدن خبر به عنوان شایعه و انفجار خبری خبر گذاریها، همه مردم تهران از اتفاق آگاه می‍‌شوند.  ترس از مردن، همه مردم را فرا گرفته، کسی دلش نمی‌خواهد از خانه خارج شود، مادران بچه‌های خود را از بازی کردن در کوچه‌ها منع می‌کنند و تردد جمعیت در خیابانهای تهران به حد وحشتناکی کاهش می‌یابد … . بعد از گذشت دو هفته، گروهی که از شهر تهران خارج میشوند(مهاجرت میکنند) و بقیه کسانی که امکان مهاجرت ندارندبا ترس و لرز  به سراغ مشغله‌های خود می‌روند.  بعد از گذشت یکسال و مرگ ۳۶۵ نفر، این اتفاق دیگر، ارزش خبری خاصی ندارد، مردم از آن نمیترسند و تهران به حالت عادی خود بر می‌گردد …

مثال بالا شاید تا حد زیادی رویایی بود(شاید هم نبود) اما اتفاقی است که بسیار در زندگی ما می‌افتد. بیایید یک مثال واقعی بزنم، آن زمان که پشت سر هم هواپیما سقوط میکرد را به خاطر می‌آورید؟ در آن دوره مردم علاقه به مسافرت رفتن نداشتند، و اگر مجبور میشدند هم سفرهای زمینی با ماشین را ترجیح می‌دادند. آمار متوسط سالانه مرگ هوایی در ایران را ندارم ولی به فرض اگر سالی ۱۰۰۰ نفر هم بمیرند به نسبت آمار تصادفات که نزدیک ۲۰ درصد از مرگ و میر  سالانه در ایران را شامل می‌شود چندان عدد بزرگی نیست.

ترس از تصادف برای ما عادی شده است، همان طور که سکته قلبی، مغزی و سرطان را از عوامل طبیعی مرگ میدانیم، تصادف کردن هم انقدرها برای ما دور از ذهن نیست.  اما سقوط هواپیما یا اعدام شدن در خیابان برای ما جدید است. مغز ما به آنها عادت نکرده است پس از آنها میترسد. شاید اگر روزی یک هواپیما سقوط میکرد کم کم به آن هم عادت می‌کردیم و خودمان را توجیح میکردیم، مرگ حق است.  دوستی چنین میگفت اگر ماشینت چپ نشود، هواپیمایت سقوط نکند، کشتیت غرق نشود، قطارت از ریل خارج نشود و مرگت فرا رسیده باشد با یک مرگ تلخ خواهی مرد، پس بهتر است یکی از روش های بالا را انتخاب کنی. مگر نه؟

—————–
پی نوشت: نوشته‌ی بد نوشتن بهتر از ننوشتن نیست؟

  • Balatarin
  • Google Buzz
  • Google Reader
  • Facebook
  • Google Gmail
  • Yahoo Messenger
  • Blogger Post
  • Twitter
  • WordPress
  • PrintFriendly
  • Yahoo Buzz
  • Digg
  • FriendFeed
  • Technorati Favorites
  • Orkut
  • MySpace
  • Share/Bookmark

پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۹

طهران، تهران

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : فیلم

مهرجویی نامی است که بعد  از ساختن سنتوری، در لیست کارگردان‌هایی قرارش داده بودم که هرچه ساخت بروم ببینم. در مورد فیلم طهران، تهران علاوه بر موضوع بالا، بحث نقدهای مثبت دوستان و البته سایتهای اینترنتی هم مزید علت شد. نقد زیر را سعی کردم منصفانه بنویسم…

فیلم طهران،تهران ساخته مشترک داریوش مهرجویی و مهدی کرم‌پور به شکل یک فیلم دو اپیزودی ساخته شده‌است که حداقل در یکبار دیدن چندان نکته مشترکی بین این اپیزودهای متوجه نشدم.

اپیزود اول-روزگار آشنایی-داریوش مهرجویی
اپیزود ساخته مهرجویی حکایت خانواده‌ای است که سقف خانه اشان فرو می‌ریزد و در نبود مکانی برای رفتن در تعطیلات عید تصمیم می‌گیرند به تورهای تهران گردی که شهرداری تهران در ایام عید به صورت مجانی برگزار می‌کند بروند. در این راه با گروهی که از یکی از خانه‌های سالمندان تهران آمده‌اند آشنا شده و داستان از آنجا شکل می‌گیرد. این اپیزود بیشتر مانور خودش را بر روی معرفی کردن بناهای قدیمی تهران و تهران شناسی می‌گذارد. یکی از نکات عجیب که مرا یاد کارهای ضعیف تلویزیون می‌اندازد اطلاعات عمومی بالای بازیگران است، در هر بنایی که می‌روند تقریبا همه‌ی شخصیتهایی که در کادر دوربین هستند جمله‌ای علمی در باب بنا می‌گویند. این اپیزود مناسب برای همه‌ی رده‌های سنی، طراحی شده برای بچه‌های بین هفت تا ۱۲ سال و شبیه یک فیلم تبلیغاتی سفارشی است. هرچند معرفی این بناها برای من جالب بود و مرا ترغیب به تهرانگردی کرد،اما  بهتر بود این اپیزود در قالب یکی از سریالهای عیدانه تلویزیون به صورت معرفی هر روز یک بنا ساخته می‌شد که تهیه‌کننده برای گرفتن ۳۰۰۰ تومان مجبور به استفاده از نام کسی چون مهرجویی سنتوری نباشد.

اپیزود دوم- سیم آخر- مهدی کرم‌پور
این اپیزود، داستان گروه موسیقیی است که در کمتر از چند ساعت ماننده به برگزاری، کنسترشان لغو مجوز می‌شود و فیلم داستان اتفاقاتی را تعریف می‌کند که برای هریک از اعضای باند بعد از لغو مجوز می‌افتد. در کنار این اتفاقات، فیلم تضاد نسل جوان امروزی و نسل پدرانشان(نسل جنگ) را نشان می‌دهد و البته در این بین سعی در نصیحت و نقد نسل جوان هم دارد. فیلم شاید به دلیل مدت زمان کوتاه چندان موفق به شخصیت پردازی و رساندن هدف خود نشده است و از همه چیز به صورت سطحی عبور می‌کند.  بازی‌های این اپیزود چندان قوی نیست و رضا یزدانی هرچند که خواننده‌ی فوق‌العاده‌ای است اما متاسفانه بازی خوبی از خود نشان نمی‌دهد. شاید این فیلم  اگر در قالبی فیلمی مستقل و بلند ساخته می‌شد می‌توانست فیلمی بهتر باشد.

نماهنگ* آخر- خواننده رضا یزدانی- ترانه اندیشه فولادوند- تهیه کننده کارن همایونفر

تیراژ پایانی فیلم، نماهنگی است که شاید اگر فیلم به همین یک نماهنگ خلاصه شده بود، احتمالا علاوه بر خرج کمتر مورد استقبال عمومی بیشتری هم واقع می‌شد. شاید تنها دلیلی که من مانند یکی از دوستان بعد از فیلم طهران، تهران سینمای ایران را تا ۳ ماه تحریم نمی‌کنم همین نماهنگ باشد.

فیلم قرار بود اپیزود دیگری هم به کارگردانی  سیف الله داد داشته باشد، که با مرگ نابهنگام  ایشان این اپیزود هرگز ساخته نشد.

————–
* نماهنگ را فکر می‌کنم معادل فارسی گرفته‌اند برای کلیپ. اگر چنین نکرده بودند و برای چیز دیگری معادل گرفته بودند گویید که اصلاح نمایم

  • Balatarin
  • Google Buzz
  • Google Reader
  • Facebook
  • Google Gmail
  • Yahoo Messenger
  • Blogger Post
  • Twitter
  • WordPress
  • PrintFriendly
  • Yahoo Buzz
  • Digg
  • FriendFeed
  • Technorati Favorites
  • Orkut
  • MySpace
  • Share/Bookmark

RSS

با اضافه کردن خوراک دام دام به Rss Reader خود، هر لحظه از به روز شدن آن آگاه شوید اطلاعات بيشتر

نشر و نقل مطالب دام‌دام در فضای مجازی با ذکر منبع آزاد و هر گونه استفاده در رسانه های مکتوب منوط به اجازه کتبی از نویسنده است


کوتاه نوشته ها

    17 شهریور

    مرگ بر شاه

    یاد شهدای هفدهم شهریور 1357 گرامی باد.


گاه نوشت

    پارادوکس رمضان

    ببین من روزم، آدم روزه که دروغ نمیتونه بگه.

    09/08/2010


    پند اخلاقی

    پند اخلاقی به خودم: امیرپویای من، هرچی دیدی تو فیس بوک زیرش کامنت نگذار، برخی چیزها آنجا الی رغم عمومی بودن به قصد خصوصی نوشته می‌شوند.

    09/07/2010


    سایت آموزش

    پرده اول: سایت آموزش تا یک ساعت دیگر درست می‌شود
    پرده دوم: سایت آموزش تا ساعت 15 درست می شود
    پرده سوم: کاربر گرامي، سيستم در حال به روز رساني است. اين به روز رساني تا ساعت 15:00 مي بايست به اتمام مي رسيد اما عمليات تا ساعت 18:00 امروز طول خواهد کشيد. از توجه شما سپاسگذاريم.

    پرده 1001: کاربر گرامی لطفا واحدهای خود را دستی انتخاب کنید، سایت آموزش به خدا پیوست.

    09/06/2010