گرچه این روزها پاهایم را بریده اند و رویاهایم را کشته اند گرچه این روزها دویدن هایم به نرسیدن رسیده است و تلاش هایم به سقوط گرچه این روزها چشم هایم اشکبار کمرم شکسته و دستهایم خونین است اما میدانم باور دارم ایمان دارم روزی خواهد رسید که رسیده باشم حتی با پای بریده هم [...]
این روزها آرزویم نیست امیدم نیست ترسم نیست و باکم نیست شاید روز دگر، جایی دگر مردی گفت، اینجا کسی هم نیست… ————- تنهایم خسته ناامید دل شکسته ، غمگین، آزده و اندکی هم مرده …
آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند آدمک ساده نشی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند
هوا سرد است بچهها ساکت به یک گوشه مردند. ولیکن مادر بدبخت پندارد که خفتند…
جمعه ۲۷ آذر ۱۳۸۸
Posted by: امیرپویا In: ایران
دوباره می سازمت وطن!اگر چه با خشت جان خویش ستون به سقف تو می زنم،اگر چه با استخوان خویش دوباره می بویم از تو گُل،به میل نسل جوان تو دوباره می شویم از تو خون،به سیل اشک روان خویش دوباره ، یک روز آشنا،سیاهی از خانه میرود به شعر خود رنگ می زنم،ز آبی آسمان [...]
این روز ها همه از سبز میگویند و دل شکسته من برای سفید و قرمز تنگ شده است. این روزها همه از زنده باد و مرده باد می گویند و دل من باز برای ترانه های عاشقانه تنگ شده است. این روزها آسمان آبی را هم قاطی سیاست بازی کرده اند و دل من [...]
هرکه آمد خبر مرگ برایم آورد هرکه آمد دل پر درد برایم آورد تو بیا و دل غمگین مرا شاد بکن هرکه آمد شب پر اشک برایم آورد پاییز ۱۳۸۸