شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۹
Posted by: امیرپویا In: داستان
دختر داستان: من فاصله ها رو میدیدم یاد تو میافتادم امیرپویا: خوب همچین چیزی رو سند تو آل میکنی سوء تفاهم میشه دختر داستان: سند تو آل نکردم، واسه تو بود. امیرپویا(تو ذهنش): یا خدا، من که این دختر رو نمیشانسم، یک دفعه بیشتر ندیدمش. اون دفعه هم که دعوا شد آخرش. چند سالیم هست [...]
شنبه ۲ مرداد ۱۳۸۹
Posted by: امیرپویا In: داستان
خواندن این نوشته به افراد زیر هجده سال توصیه نمیشود ترس از برادر ایرانی، شاید در کنار ترس از سوسک سیاه بالدار، مرگ بر اثر جنگ هستهای و خورشت بادنجان از اصلی ترین ترسهای زندگی من بوده باشد. این ترس انقدر بر زندگی من سایه افنکده است که حتی اگر یک خانمی به قول امروزی [...]
- بابا، بابا دیدی بلاخره انقلاب سبز ما پیروز شد. – چی میگی بابایی ؟ صدا و سیما رو گرفتین؟ – نه بابا حتی از اونم بهتر،امروز یک خبر نوشتم تو وبلاگم که مردمم به اعتصاب بازار بپیوندن، بعد رفتش بالاترین صفحه اول. حالا همه میخونن بعد اعتصاب میکنن دولت سقوط میکنه… – ای ول [...]
جمعه ۷ خرداد ۱۳۸۹
Posted by: امیرپویا In: اجتماعی
بسیاری از دوستان بارها و بارها از مصائب زن بودند و نداشتن حقوق برابر با مردان نوشتهاند و گفتهاند. نوشته های قدیمیم را که نگاه میکنم حتی من هم زیاد در این باره حرف زده ام. این بار حالا برای شوخی هم که شده تصمیم گرفتم کمی از مصائب مرد بودن بنویسم. خواندن نوشته به [...]
دوشنبه ۹ فروردین ۱۳۸۹
Posted by: امیرپویا In: داستان
من یک شمعم که غریبانه، افتادم به گوشهای بلااستفاده، در آرزوی هم آغوشی با شعلههای عاشقانه و یا شاید نوازشهایی کودکانه. یادم آید پدرم اندر ایام کودکی در باب شناخت وظیفه، روزی میگفت عریضه، که مارا یک وظیفست درجهان، که روشن کنیم راز نهان برای عالمان و شیرین سخنان. اما افسوس و صد افسوس، ما [...]