هرچه گفت خودش مرده کسی باور نکرد، آخرش به جرم قتل عمد اعدامش کردند. البته خوب حق داشتند. چه کسی باور میکند کسی در چله تابستان خودش از سرما زدگی بمیرد؟
هرچه گفت خودش مرده کسی باور نکرد، آخرش به جرم قتل عمد اعدامش کردند. البته خوب حق داشتند. چه کسی باور میکند کسی در چله تابستان خودش از سرما زدگی بمیرد؟
امروز میتوانم از دیروز سخن بگویم با گلویی که بغض گرفته است و دستانی که میلزد. در دانشکده نشسته بودم که خبرش را شنیدم، یکی از بچه ها روبروی دانشکده تصادف کرده است. خبرش انقدر باور ناپذیر بودکه فکر اولیه آن بود شاید تصادفی جزئی باشد با آسیب دیدگی جزئی. زمانی که بیرون دانشکده رفتم [...]
وقتی یکی از دوستای نزدیک به کمک احتیاج داره و هیچ کمکی از دستت بر نمییاد و حتی نمیتونی بهش چیزی بگی که یکم آروم شه، آدم یادش میافته که هرجا بره، هرجا نره آخرش تنهاست…
وقتی که متغیر عمر به سمت مرگ میره لذت به مثبت یا منفیه بی نهایت میل می کنه در حالی که وقتی متغیر عمر برابر مرگ می شه مقدار تابع لذت صفره
داستان از یک داستان ساده تر شروع شد. داشتی با کاتر کاری می کردی. چه کار؟ من چه می دانم تو داشتی کار می کردی. عمدا یا سهوا زدی دستت را بریدی. من که نمی دانم، می گفتی تا ماهیچه بریدی. کار ما که اینجا بررسی مدارک پزشکی قانونی نیست. تازه حتی اگر بخواهیم بررسی [...]
داستان نمی دانم دقیقا از کی شروع شد بهمن ماه سالی بود که دوم دبیرستان بودم . چند روزی قبل از سمینار علوم و فنون . در چند قدمی خانه . داشتم از میانه امیر آباد که از بعد از انقلاب شده است کارگر می گذشتم . چراغ عابر پیاده سبز بود و چراغ سواره [...]
جمعه ۲۱ فروردین ۱۳۸۸
Posted by: امیرپویا In: نوشته های شخصی
بیمارستان را دوست ندارم ، از نام آنهم ترسی عجیب بر جانم می افتاد چه برسد به دیدنش و درونش رفتن . بیمارستان برای من جولانگاه عزرائیل بوده است . از تخت هایش بوی گندیدگی و مرگ می آید . وقتی پیرمرد ها و پیرزن ها را خفته بر تخت میبینم بر خویشتن میلرزم [...]